دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
معرفي ساناز هارونی
![]() ساناز هارونی |
| ||||||||||||
آخرین اشعار ارسالی
شبی دگر ست و باز
مُردگان
خفته در بسترهايشان
مست رويا
شايدم، کابوس تلخ
شبی دگر ست و باز
تنهايم
می فشارم سينه ام ر
ادامه شعر بازديد 23 نفر 63 نمایش
ساعت کهنه وا مانده ز سرگيجه ی تکرار
اما...
آينه خشنود ز تکرارِ من!
بسانِ تکرارِ سلامِ خورشيد
آری...
آينه
ادامه شعر بازديد 19 نفر 67 نمایش
قلبِ من اینک
به ضرباتِ پایِ کودکی نوپا می ماند
گویی
می کوبد زندگی را به زمینِ سخت
تا افسانه ی ماندن را
بر پیکرِ بودن نقش بندد
ادامه شعر بازديد 24 نفر 49 نمایش
چشمانِ سحر به ما خيره
که چگونه عشقِ ما
نور را تسخير کرده ست
سحر بی تاب
فرزندانِ نور
گِردِ ما جمع
می سرايند ترانه ی دعا
برای ما
آسوده تري
ادامه شعر بازديد 13 نفر 42 نمایش
آن هنگام
که شانه هايم
شانه هايت را نوازش می کرد
و قدم هايم
قدم هايت را می شمرد!
قطره های باران بود
تنها
شاهد عشق بازی ما....
ادامه شعر بازديد 24 نفر 47 نمایش
بودن را دوست می دارم
در ماندگاری چشم نمناکت
که می ميرد خشم
که می پوسد غم
ميان دستان گرم تو
که گهواره ی خورشيد ست و
مادر اميد
به زند
ادامه شعر بازديد 18 نفر 47 نمایش
می سرايمت
تک به تک
در خط به خط شعرهايم
می لغزی از قلم واژگانم
بر کاغذ يادهايم
وه!
چه شيرين می روی تا خود رويا!
و آرام می گيري
در نفس هايم!
ادامه شعر بازديد 26 نفر 52 نمایش
بی صدا ناله ی مهتاب؛از پسِ کوهِ بلند
خلوتِ حادثه را نقش می بست
راه تاريک است؛اما
قلب من؛شوقِ نگاه کودکی را می ماند
همه سرتاپا
حسِ کنجکاو
ادامه شعر بازديد 21 نفر 78 نمایش



