منو دریاب ...
شاعر پرویز کدخداییچقد دلواپسم بی تو
منه آشفته ی بی تاب
تب دیوونگی دارم
منه دیوونه رو دریاب
منه دل خسته ی عاشق
ت
مجرد تاریخ تولد: دوشنبه 27 اسفند 1358
عشق غم انگيزت مرا تا گور خواهد برد
آبادي ام را وصلهء ناجور خواهد برد
مانند گل پژمرده و باغ خيالم را
تا روي سنك قبر خود مهجور خواهد برد
قرباني ِ شا
زل زده آيينه بر چشمان ِسنگت
دلبري ها مي كند روي قشنگت
دل به دريا داده اي گيسو به ساحل
خودكشي كرده خيالت را نهنگت
نيمه شب قصد شكار تازه داري
مرا با خود نكش ديوانه تا پس كوچه هاي غم
چگونه در شبي تاريك از بيراهه برگردم
ندارم شرم از اينكه نخواهم بود همراهت........
كه دارد مي رود آب از سرِ
اتفاقي نسيت كه راه مرا سد مي كند
فاصله را بيشتر تا راه مقصد مي كند
مثل ديوانه مرا اينجا و آنجا مي برد
هرچه را با روزگارمن بخواهد مي كند
عاشقم
اشك از چشم ماجرا باريد، مردم روسياه برگشتند
وَقنا ربنا عذاب النار، عاشق ِ مال و جاه برگشتند
دسته اي اهل حيله و حالند ،يا نمك گير مال دنيايند
عده
بگذار بر روی زمین بی تابی ات را
شبها کم آورده تو و بی خوابی ات را
درکوچه باغ ِ شعر دنبال چه هستی ...!؟
پاییز با خود می برد شادابی ات را
جولان
یک طالع ِخوش میان فال آمده است
اسفند دلش به قیل و قال آمده است
پیداست بهار از این طرف می آید....
از عطر تنت کوچه به حال آمده است
/////////
وق
باز در چشمانم اما و اگر را خوانده ای
طعنه ی تلخ هزاران رهگذر را خوانده ای
مثل یک تنها درخت دل بریده از زمین ...
همنشینی ِ با بد و خوب تبر را خوان
بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد
به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد
با نسیم سحری شعله نکش می ترسم
کلبه ی حوصله ی شعر ترک بردارد
گر چه از بودن
غصّه خوردن ای دل ِ تنگم ندارد فایده
پرسه در پس کوچه ماتم ندارد فایده
بارها گفتند امّا باورم هرگز نشد ...!
زندگی با خوب و بد، درهم ندارد فایده
د