معرفي عباس رحیمی


عباس رحیمی
جنسيت: تاريخ تولد: یکشنبه 24 ارديبهشت 1340
کشور: ايران شهر: تهران
rahimiabs
اقتصاد خوانده ام بضاعت اندکی درپژوهش ودستی برقلم درنوجوانی شیفته شریعتی بودم پا به پایش درکویرش سوختم ودرحجش گداختم او می گفت قلمم توتم من است ومن نیز به تقلید از او همی گویم.گرچه او خداوند قلم بود ومن نه رعیتی بیش


آخرین اشعار ارسالی

نقش آدم

بشر تا بشر شد چه محنت کشید
چه طمعی از آن رنج بی حد چشید
خدا در رخش نقش آدم نگاشت
هبوطش کشید تا به حوا رسید
هوای دلش را چو ابری نمود
نسیمی ز


اشک شدم

امشب چه شده سینه، به فریاد تو هستم
ازروزه ی شب های سکوتم بگسستم
آهنگ بزن شورنوا آینه آور
من روی در آن چشمه ی خورشید بشستم
هرلحظه به سویی د


آفاق نيلوفر

نشستم در نگاهت چون سحر شد
شبم با شمع چشمانت به سر شد
چو صبحِ ساکت وُخاموش مرداب
پراز آفاق نیلوفر نظر شد
در آغوشِ تو آن غم های عالم
به یک گ


سپیده سر زد


شب غصه ام تو گویا سر آن سحر ندارد
زسپیده هرچه پرسم کس از آن خبر ندارد
نه سزد که عاشقان را به هوای خود رهانی
به دلم چگونه گویم که کست نظر ند


کشف محال

نی آ باهم بیا امشب بنالیم
که هردو، خسته نای وپر ملالیم
نگو سوزی، بسوزد استخوانت
خود سوز نوا گوید چه حالیم
نمی دانم در آن رویا چه بودش
که


اسير

زیر نگاهش افتاده جانم
گاهی زند او گامی میانم
شد غرق مژگان خیس نگاهش
نیلوفری شد رنگِ گمانم
این تاروپودم بردار قالی
نقش ترنجی بر دل نشانم


رباعی باران

باران چه شود اگر تو بر ما باری
لبخند کمی به باغ گل ها آری
پژمرده شد آن خدای شادابی ما
باید زنو یک خدای دیگر کاری
برپای عطش نشسته و می سو


دوبيتی

قبله ای بود مرا سوی بر آن سنگ نبود
فاصله این همه با این دل دل تنگ نبود
هرکه از بام خودش لب به اذان می آورد
مُهروسجاده هم آلوده به نيرنگ نبو


غم دريا


ذره چو شد در تن هستی رها
جلوه در اوکرد چه شوری بپا
داد به او چشم تماشا گری
گفت بشو محو تماشای ما
خود توجهانی و خداوتد دل
کرد دگر ذره ز


حس کودکی


درشبی درساحلی درزیر ماه
کودکم در روی شن ها زاده شد
گوشه ی چادر میان دست او
حس خوب کودکی ها زنده شد
ماه آن شب چون عروس آسمان
تورمهتابی