دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
معرفي رسول طاوس پر -ر غروب
![]() رسول طاوس پر -ر غروب |
| ||||||||||||||||
آخرین اشعار ارسالی
حسی به من می گوید
پشت دیوارها راهی ست
و صنوبرهایی که می توان
از شانه ها شان تا خدا بالا رفت
پشت دیوارها هر صبح
مارالها
به سلامت از رود م
ادامه شعر بازديد 27 نفر 49 نمایش
نمی ترسم از مرگ
من از خورشید های چارقد به سر کرده می ترسم
و از روزهای دروغ که به شبهای حقیقت می انجامند
از تو می ترسم
و دعوت شبانه ات از پ
ادامه شعر بازديد 52 نفر 73 نمایش
راسخی در قدمهایت
واما من
به اندوهگین شبی می مانم
که تردید در انتها کوچه هایش
سو سو کنان شمعی ست
که خیال خاموش شدنش نیست در سر
می توان
ادامه شعر بازديد 14 نفر 25 نمایش
می چینم تورا
به دستهای داسم
زمان جای تو نیست
ای برکت زمین
تو را نهاده بر گلدان سفالین
در آغوش گرم پینه های دستم
به درد میهمان خواهم کرد
ادامه شعر بازديد 18 نفر 46 نمایش
می خواهم باور کنم
باور کنم که مجبوری
به قدم نهادن بر خطوط عابر پیاده قلبم
و می شمارم من در ذهنم عابرین پیاده را
در خیابان خلوت دل سکون ا
ادامه شعر بازديد 20 نفر 41 نمایش
تیرگی بر روز سوار می شود
ماه بر آغوش ابر های تیره
عشوه می آید
و خفگان حاصل این همبستریست
دیوار ها در این تاریکی
به من عشق می ورزند
و هرل
ادامه شعر بازديد 17 نفر 31 نمایش
برگهای دفترم خیس می شوند
و جوهر آبی
پخش می شود برتن شعرم
جسمت
روحت
می بارد
و تو می گویی
اجازه هست این برگ رابکنم
پیکر بی جان پاییز
ادامه شعر بازديد 29 نفر 57 نمایش
از نوری
و من از باران
بر فراز کوههای سپید سربلند
در این ارتفاع بی نهایت
برخوردمان چه زیباست
ای پرتو نورانی عبور مکن از من
پایم به زمین
ادامه شعر بازديد 22 نفر 55 نمایش
من از جنگ بیزارم
من از مرگ می ترسم
اما اگر باشد جنگ
می نوشم شراب مرگ را تا ته
پس قدم مگذار ای اهریمن براین خاک
در رگهای این خاک
نسلها اس
ادامه شعر بازديد 19 نفر 48 نمایش
این شعر برای توست
این دشت
این شقایقهای وحشی
آفریده ام همه را در ذهن کوچکم
برای حادثه بزرگ حضورت
می بینم آن لحظه را که
چیده ای شقایقه
ادامه شعر بازديد 31 نفر 60 نمایش



