"""قافله ی رو به راه..."""
شاعر غزل آرامشبگذر از اين قافله ى "رو" به "راه"...غم ننشيند به سر و پاى تو
ما كه گذشتيم از اي
مجرد تاریخ تولد: یکشنبه 12 تير 1362 اي مهربان !
شاخه گل مهرباني ات
در قاب لحظه هاي دلتنگي ام
هنوز تازه و خوش عطر مانده است ...
و پروانه ي احساسم
همچنان از شهد اين گل ميمکد ...
گل
به چَـشمانم نِگر .. شـَب را ببين در چَـشم هايم
سياهي هاي گِـردند آسمان ِ غـُصّه هايم ...
نِگاهم را شِـنو .. در چَـشم هايم حَـرف دارم !
رَها کن وا
با من بگويَد دل : شبِ ظـلماني ِ عشقـم سحر دارد ؟!
کِي ميشود از عشـق ِ من اين ظلمتِ شب، سايه بَردارد ؟!
چَـشم ِ اميـدِ دل، هنوزم سوي ِ اين عشـق است
در اين دوران، بدي پايان ندارد
دلي گر بشکني تاوان ندارد !
دورويي وُ خيانت باب گشته
دگر صِدق وُ وفا خواهان ندارد !
هواي عشق ها سرد است وُ ابري
وَ هِـي بهار مي آيد وُ هِـي پاييـز ميگذرد
وَ روزگار ِ من همچنان غـَم آميـز ميگذرد ...
عُمري که آبِ روان است وُ ز لبِ جوي ميرَوَد
از ميان ِ گلوي ِ
اهواز ِ من .. اهواز ِ زيبا .. شهر ِ خوبي
اين مرکـز ِ پيوندِ اقوام ِ جُـنوبي ...
شهر ي که مينازَد به پُـلهاي قـشنگـش
پُـز ميدهد با مَردُم ِ ز ِبر
کو گوش ، که من مِـيل ِ سخن داشته باشم ؟!
کو حرفِ مؤثـِر ، که دَهـَن داشته باشم ؟!
يک حرفْ بفهمي مگر هست که اصلا"
در مَحضر ِ آن، حرفِ بزن دا
تو چه کردي که دل را به تـَنـَم لرزاندي ؟!
يک شـَبـِه آمـدي وُ در دلم عُمري مانـدي !
در نگاهـَت چه فـُروغي نهان بود، که از پرتو ِ آن
عـشق، بـَر د
ديگه از عشق نميخونم .. چون ديگه عشقي نمونده
خيلي وقته که تو سيـنم، روزگار جاشـوُ سوزونده
خيلي وقته که غم ِ عشق، ديگه روم اثر نداره
ديگه حتـّي درد
روزي من از اين جسم، جـُُدا خواهم شد
چون مُرغ ِ سبـُکبال، رَها خواهم شد ...
همراه ِ کبوتران ِ پاک، با شادي وُ عشق
راهي به عرش ِ کبريا خواهم شد ...