معرفی مونا چهارمحالی زاده ( شکوفه ی اندوه )

جنسیت: مجرد تاریخ تولد: یکشنبه 12 تير 1362
کشور: ايران شهر: اهواز
لیست دفتر شعر ها مونا چهارمحالی زاده ( شکوفه ی اندوه )    نوشته های ادبی مونا چهارمحالی زاده ( شکوفه ی اندوه )

آخرین شعرهای مونا چهارمحالی زاده ( شکوفه ی اندوه )

گل مهر تو در من هرگز پژمرده نخواهد شد ...

اي مهربان !
شاخه گل مهرباني ات
در قاب لحظه هاي دلتنگي ام
هنوز تازه و خوش عطر مانده است ...
و پروانه ي احساسم
همچنان از شهد اين گل ميمکد ...
گل

  • شعر را ۸ نفر ۳۰ بار خوانده اند.
  • 1 نفر به این شعر رای داده اند.
  • 2 نظر برای شعر درج شده است.

نِگاهم را شِـنو .. در چَـشم هايم حَـرف دارم !

به چَـشمانم نِگر .. شـَب را ببين در چَـشم هايم
سياهي هاي گِـردند آسمان ِ غـُصّه هايم ...
نِگاهم را شِـنو .. در چَـشم هايم حَـرف دارم !
رَها کن وا


با من بگويَد دل : شبِ ظـلماني ِ عشقـم سحر دارد ؟!
کِي ميشود از عشـق ِ من اين ظلمتِ شب، سايه بَردارد ؟!
چَـشم ِ اميـدِ دل، هنوزم سوي ِ اين عشـق است

  • شعر را ۷ نفر ۲۴ بار خوانده اند.
  • علی رضا عزتی ، مهدی پاطی و 1 نفر دیگر به این شعر رای داده اند.
  • 2 نظر برای شعر درج شده است.

در این دوران، بدي پايان ندارد ...

در اين دوران، بدي پايان ندارد
دلي گر بشکني تاوان ندارد !
دورويي وُ خيانت باب گشته
دگر صِدق وُ وفا خواهان ندارد !
هواي عشق ها سرد است وُ ابري


وَ روزگار ِ من همچنان غـَم آميـز ميگذرد ...

وَ هِـي بهار مي آيد وُ هِـي پاييـز ميگذرد
وَ روزگار ِ من همچنان غـَم آميـز ميگذرد ...
عُمري که آبِ روان است وُ ز لبِ جوي ميرَوَد
از ميان ِ گلوي ِ


اهواز ِ من ...

اهواز ِ من .. اهواز ِ زيبا .. شهر ِ خوبي
اين مرکـز ِ پيوندِ اقوام ِ جُـنوبي ...
شهر ي که مينازَد به پُـلهاي قـشنگـش
پُـز ميدهد با مَردُم ِ ز ِبر

  • شعر را ۲۱ نفر ۵۰ بار خوانده اند.
  • سرخوش پارسا ، یاسین بهادری و 4 نفر دیگر به این شعر رای داده اند.
  • 8 نظر در این شعر درج شده است

من هيـچ ندارم ...

کو گوش ، که من مِـيل ِ سخن داشته باشم ؟!
کو حرفِ مؤثـِر ، که دَهـَن داشته باشم ؟!
يک حرفْ بفهمي مگر هست که اصلا"
در مَحضر ِ آن، حرفِ بزن دا

  • شعر را ۸ نفر ۳۲ بار خوانده اند.
  • 2 نفر به این شعر رای داده اند.
  • 2 نظر برای شعر درج شده است.

پَـرتو ِ عشق ...

تو چه کردي که دل را به تـَنـَم لرزاندي ؟!
يک شـَبـِه آمـدي وُ در دلم عُمري مانـدي !
در نگاهـَت چه فـُروغي نهان بود، که از پرتو ِ آن
عـشق، بـَر د


ديگه از عشق نميخونم ...

ديگه از عشق نميخونم .. چون ديگه عشقي نمونده
خيلي وقته که تو سيـنم، روزگار جاشـوُ سوزونده
خيلي وقته که غم ِ عشق، ديگه روم اثر نداره
ديگه حتـّي درد


من شامل ِ الطافِ خـُدا خواهم شد ...

روزي من از اين جسم، جـُُدا خواهم شد
چون مُرغ ِ سبـُکبال، رَها خواهم شد ...
همراه ِ کبوتران ِ پاک، با شادي وُ عشق
راهي به عرش ِ کبريا خواهم شد ...