آی ... گفتی ... ( غزل )
شاعر سرخوش پارساگفته بودی خسته از ایام گردی ! ... آی ... گفتی...
در دل شب مست از اوهام گردی ! ... آ
مجرد تاریخ تولد: جمعه 30 فروردين 1370 کلاه بوقی ام را برمی دارم
قلموی قرمز
قلموی سیاه
صورتم رنگ می بازد
حساب می کنم:
اجرای امشب......
اجرای دیشب.....
سکه ها را می شمارم
لباسهای
با لباسهای نارنجی اش از دور ,مثل ماهی بود
تنگش خیابانهای شهر
خش خش جارویش
مرگ سکوت بود
عصایش معجزه گر
چشمانش سرخ
دستانش پینه دار
کارش محو
از دلتنگی های تو
میشوم خیابان کوچکی
تا تو ,دوان دوان
مثل شوق دوران کودکی
میان خیابان چشمم
به چراغ قرمز غمهایت برسی
میدانم این ضعف است
ضعف خواستن تو
تویی که اسیر یک رویای دیگری
امان از ماه چشمانت
که با خورشید نگاه دیگری
کسوفی کرد بی انتها
کسوفی که قلبم را در
باورتان نمی شود
کنج اتاقم
گلی روییده
بدون اب وخورشیدو نور روییده
باورتان نمی شود
در این زمانه ی پر انتظار
بدون هیچ انتظاری روییده
شاید دلش
کودکی در راه است
چشمها منتظرند
قلبها پر ز تپش
روی لبهای پدر لبخند است
گریه ی کودکی از قلب غروب
وای
اری
مادر
مادر اما اشک است
کنج چشم کود
کاش درهای این قفس
پرخاطره نبود
انگاه
بی خاطره
پرمی گشودم از این تنگنای بارانی و خیس
کاش همسایه ی من
بی پرواز نبود
انگاه
با پر پرواز وجودش
من همان دختر در خواب فرو رفته ام ای دوست
مرا بیدار کن
که من از عشق و محبت در این عالم خاموش
سراسر دورم
تو به من یاد بده
تا که بخندم پر مهر
بر
خانه ام کجایی؟
سکوتت را بی صبرانه میطلبم
می خواهمت برای زیستن
چه اشکها درون اتاق تو سرازیر کرده ام
چه غم ها میان اینه ات , به جا نهاده ام
جای خند