دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
معرفي اميد صباغ نو
آخرین اشعار ارسالی
حرفی از آن گل پژمرده که آوردی نیست
صحبت اینکه تو با عشق چه ها کردی نیست
تازگی ها مرض شعر گرفتم ، بدجور
تب عشق است ، علاجش به خدا سردی نیس
ادامه شعر بازديد 327 نفر 374 نمایش
تو هم شبیه خودم در دلت تَرَک داری
و چون شبیه منی،ارزشِ محک داری!
شنیده ام که درختان کوچه می گویند
که با بهار و خزان حس مشترک داری
نیاز ن
ادامه شعر بازديد 306 نفر 359 نمایش
بین من با "دل خودم" دعواست، بین تو با "دل خودت" جنگ است
هر دو از یک قضیّه میترسیم، پای احساسمان اگر لنگ است
باز یک تکّه ابر آبانی ،سایه اف
ادامه شعر بازديد 360 نفر 406 نمایش
ابر̊ همدرد غصّههایم شد، خواب دیدم، کبوترم ترسید!
نفسِ آفتاب بند آمد، خــــون تمامِ ملافه را رقصید
پای شیطان کشیده شد به وسط، هیبتم رو
ادامه شعر بازديد 361 نفر 430 نمایش
ببين كه در پسِ مشتي خيال گم شده ايم
ميان فلسفه وُ احتمال گم شده ايم
يقين رسيده ترين ميوه هاي معرفتيم
كه بـين باور اين باغ كال گم شده ايم
ادامه شعر بازديد 294 نفر 344 نمایش
يك منظره كشيده ام ، امّا چه فايده؟
وقتي كه نيستي تو هم آنجا چه فايده؟
دريا به رنگ آبي روشن، پر از سكوت
وقتي كه نيست ماهيِ دريا ، چه فايده
ادامه شعر بازديد 328 نفر 400 نمایش
در استکان من غزلی تازه دم بریز
مُشتی زغال بر سرِ قلیان غم بریز
هِی پُک بزن به سردیِ لبهای خسته ام
از آتش دلت سرِ خاکسترم بریز
گیراییِ ن
ادامه شعر بازديد 421 نفر 497 نمایش
وقتي دل خود را به نام يك نفر كردي
پيش رقيبان سينه ي خود را سپر كردي
بايد كه از خود بگذري در واقعيّت نیز!
بايد بسوزي تا ببینندت خطر كردي!
ادامه شعر بازديد 344 نفر 406 نمایش
در گیر و دارِ فصلهای غم هدر رفتم
خون مرا در شیشه کردی، تا که در رفتم!
آن قدر از بیحسّیام در گوش خود گفتم
آخر سر از دست خودم دیروز سر ر
ادامه شعر بازديد 367 نفر 438 نمایش
شب ، قصّهی حکایت یک زن که ماه بود
با یک ستاره در بغلش رو به راه بود
یک پنجره ، دریچه ی عشقی به آسمان
یک چتر بی قواره که رنگش سیاه بود
ادامه شعر بازديد 424 نفر 486 نمایش



