"""قافله ی رو به راه..."""
شاعر غزل آرامشبگذر از اين قافله ى "رو" به "راه"...غم ننشيند به سر و پاى تو
ما كه گذشتيم از اي
متاهل تاریخ تولد: شنبه 15 خرداد 1355
در آوردگاه ماسه ها و موج ها
به دنیا آمدیم
«فرصت غمگینانه کوتاه بود»
با انگشتهایمان
خطوطی شدیم
بر چهره ی زمین
و گشودیم
و گشودیم
بال
چه کسی گفته
احساس ندارند درختها
ما چشیدیم
بریده شدن تنه ی همسایه ها را
و لمس کردیم
جویده شدن ریشه ی گلها ی معصوم را
وبه جان خریدیم
تا همسایگی مرگ می روی
واین کار هر روزت می شود
به هم عادت می کنید
در آغوشت می گیرد
بوسه های سردش
گرمای زندگی را بیدار می کند
او دوستانش ر
بخار دهان مرداب
پروازی
که چروک می خورد
پروانه ای
در گل ولای
...
عشق کدامین گل
کشانید تو را
به اینجا?
نهنگی
به گِل نشسته
در ساحلی دور
و ما
با کف دستمان
می زنیم
به پشت کودکی هامان
تا بالا بیاوریم
هوایی را
که بلعیده ایم!
...
و او
گون
گاهی به اشاره ای
پایین می افتد قلبی و
جاری می شود
چشمه ای شور
بر سطر سطر اشتیاق
گاهی این چشم ها را
لازم نداری
بدون آنها
هم می توان
دل
ابر که می گرید
چشمان خدا شفاف تر می شود
یا من کنار می گذارم
عینک بدبینی را
و از پشت بام دنیا
عزیز تر می بینم تو را
محبت تو می شود
ردیفی از چراغها
ردی از درختها
جاده ای که در خودش گم می شود
...
خیلی سال نگذشته
من اما
قرنها پیر شده ام
...
همه چیز بی رنگ شده
زمین
ماه می رویید
از بین بوته های شب و
می رسید
بالای نخلی
که مریم آنرا تکان می داد
برای چشمهای گرسنه ی عیسی
ومن
از دهانه ی
در زیر نگاه خسته ی خیابان
ایستاده می نویسم و
علامت های تعجب معنی داری
به سرعت از کنارم رد می شوند
و من به سیب هایی می اندیشم
که پلاسی