قلم باکِره ام
شاعر علیرضا .ح . امیرخیزیقلمِ باکِرِه ام را بنگر !
جاری ، چون باران ، درچشم شاعرِ درد .
گرم ، همچون آه در سینه ی من .
مجرد تاریخ تولد: یکشنبه 10 بهمن 1361
تیوست نفت های نیمه سوخته را بالا میاورد
روی سردی جنگل
من که هیچ
به خاطر ماه ، یک شب هم که شده کامل باش
جاده ی سیاه را از بر شو
به س
کاش این شماره که با عکس قدیمی تو
هنوز توی فون بووک موبایل است جوابی داشت
کاش
من یک وجترین تازه کار، نیاز به راهنمایی های تو دارم
از
چای کهنه شد
اما هنوزجوش تشنگی مرا میخورد
روی سیاهش را با یک فنجان چینی می خرم
تو نگرانش نباش!
مهر نامهربان 91 / نش / رشت
چکش بزن
بر مغز آکبند من
بر میخی که امید است گوشهایم را باز کند
چند ضربه هم برای سکوت تماشاچیان بر میز
انگشت اشاره ات در خطر است
مه
زبانم به درازی اش شک می کند
وقتی در مقابل نگاه های تو
می لغزد ته گلو
روی دندانهایم سفید می شود از سکوتی که نمیاید
نمیاید دهان زخمهایم را ب
هوای هراسناکی هول حالم می چرخد
جای نبودن درد می کند
مه ، آلوده به گریز است
و ماهی ها تن به خنکای مهر تو می سایند
تکانی بخور
یک قایق امش
تو بگو مرواریدند !
من حس می کنم میلیمترهایی از جانم جدا شدند
از نقطه ی کور چشمم سقوط کردند
از این سقوط در هراسم !
لطفن از روی نیمکره ی
چراغهای خاموش ذهن من
گامهای استوار قلب تو
کوچه ی نامسطح
چاکراه های شکاک !
دوستت دارم می آید
درست زمانیکه عقربه ها 180 درجه از هم دور
سقوط آزاد نیست در اینجا
در نظر من سقوط ، حتا مضحک است
همچون پوشیدن یک پالتوی دموده در تابستان دستهای تو
ترجیح می دهم یک پس لرزه ی کاری باشم