عصرِ یک روز...
شاعر علی رضا عزتیعصر يک روزِ پُر هياهو
لحظه ی تعويضِ شيفتِ خورشيد
گيج و منگ ميانِ تبليغات
منتظر در صفِ طولانی عابر
مجرد تاریخ تولد: شنبه 4 تير 1367
آه جان سوز تو گر این خانه را ویران کند
وین نگر تا جرعه ای از آب در جانت کنم
میزنم بر جان آن ناکس که بر تو ظلم نمود
کرد ویران خانه را آهش کنم چون
عمری در طلب یار به سر می برم اما
زان آتش دل خون جگر میخورم اما
آهی کزین دل دیوانه برون شد
در کنج دلم شور وشری باز به پا شد
تو زیباترین رویش سرو وتاک
توزیباترین خاطره با منی
تواهنگ دلخواه قلب منی
تو رفتی و من با غمت ساختم
زکنج قفس خاطره خواندم
تو تنها ترین
حس قانون
دل بریدن از جهان تا به ابد ارامش است
در سکوت خود فرو رفتن به از جان ودل است
دل ندادن بهتر از یک عمر پشیمانی است و بس
بس که خود را ساختم باش
در پس خاطره ها مانده یک نگاه
ودراین خلوت تنهایی من مانده ای چشم به راه
ثانیه ها در گذرند همگان رهگذرند
روزها می گذرند سالها میگذرند
گله دارم
خدایا نمی دانم چه گویم از که گویم
از این دنیا که در هر گوشه اش جهل است ونادانی
زکنج حسرت واندوه چه حاصل شد مرا اه ای خدایا
ز غم های زمان نالیدنم
در حسرتت مانده ام چشم به راه
قطره ی اشک شده بر چشمم چون رود روان
روح من در طلبت شد اسیر در قفس
سالها در طلبت شدم اسیر این قفس
شعله های اتشت بر
منم چون پرنده ای محبوس در قفس
منم ان شیر درنده در قفس
منم ان عقاب در اوج اسمان
که زنم فریاد ازادی و بس
می زنم نام خدا بر قله ی قاف
می زنم فر
چه سخت میگذرد برمن دگر نالان بودنم تا کی
چرا اشفته حالم من کنون افسرده حال تا کی
منم تشنه دیدارت کرم لطفی تو کن برمن
دراین دنیای فانی ها ت
زندگی توی کنج غصه خفتن تو خیال بچگی ها توی کوچه بازی کردن
زندگی یعنی توهم یعنی با غصه گذشتن
زندگی یعنی یه خوابی تو خیالم پروراندن
زندگی یعنی