*********(زیباترین غزلهای عاشقانه)********

نوشته شده در 17/9/1388 - 19:17 توسط مریم میم در موضوع ادبی و هنری

*********(زیباترین غزلهای عاشقانه)******** سلام به همه دوستان عزیز

مشغول انجام یه پروژه هستم راجع به غزل .
اما بهتر دیدم توی وبلاگ توضیح بدم تاباهم دیگه این کار رو انجام بدیم بهترین غزل عاشقانه ای که می شناسید (از هر شاعری باشه فرقی نمیکنه)همینجا توی نظرات برام بفرستید تا هم در معرض دید عموم باشه و همه لذت ببرن و هم به من کمکی کرده باشید.
سپاسگزارم.

بازديد 10047




این مطلب را خواندند (اعضا)

مریم میم (11/9/1388),ر.اميد (11/9/1388),اميد صباغ نو (11/9/1388),ابوالقاسم حيدري (11/9/1388),عباس استیری (11/9/1388),عباس استیری (11/9/1388),محتشم فتحی آذر (11/9/1388),فاطمه محسن زاده (11/9/1388),علیرضا استادی (12/9/1388),وحيدپورزارع (12/9/1388),محمد حسين ملکيان(فراز) (12/9/1388),کاظم وکیلی(کهکشان) (12/9/1388),علیرضا استادی (13/9/1388),عباس رحیمی (13/9/1388),عباس استیری (13/9/1388), مینا . ح ( آئیژ) (13/9/1388),اميد صباغ نو (13/9/1388),علی سعادتخانی (13/9/1388),محمد حسين ملکيان(فراز) (14/9/1388),زینب انصاری (14/9/1388),عباس استیری (14/9/1388),وحيدپورزارع (14/9/1388),پروانه (14/9/1388),آیدا -سعادت (( نفس)) (15/9/1388),فرزانه شيدا(ف.شیدا) (15/9/1388),عباس استیری (15/9/1388),علی سعادتخانی (15/9/1388),عباس استیری (16/9/1388),علی سعادتخانی (16/9/1388),محمد حسين ملکيان(فراز) (16/9/1388),مریم میم (16/9/1388),ابوالقاسم حيدري (16/9/1388),فرزانه شيدا(ف.شیدا) (17/9/1388),عباس رحیمی (17/9/1388),محمد رضا حيدري تفرشي (18/9/1388),محمد ابراهيم)آرش( رئيسي (18/9/1388),علی اکبرمعماری (19/9/1388),علی سعادتخانی (20/9/1388),احمد ملائی (20/9/1388),ارش بهروزی (20/9/1388),محمدمهدی ناصری (4/10/1388),مريم پروند (6/10/1388),مريم پروند (8/10/1388),مریم دست داده (8/10/1388),محمدمهدی ناصری (8/10/1388),عباس استیری (9/10/1388),حسین آذرنیا (11/10/1388),الناز غیابی (14/10/1388),مجتبی زارعی (18/10/1388),مريم دليری (3/11/1388),الناز غیابی (4/1/1389),رحمان فلاحی مقدم (1/5/1389),مصطفی هادی زاده (6/5/1389),محمود غریبی جویباری (1/10/1389),محمود غریبی جویباری (7/11/1389),حسن پيلتن (3/12/1389),رحمان فلاحی مقدم (30/3/1390),رحمان فلاحی مقدم (30/3/1390),مریم میم (31/6/1390),بهرام (عرفان) (19/7/1390),سمیه مشتاقی (7/7/1391),سینا صارمی (13/7/1391),مینا آقازاده (9/8/1391),فاطمه فضائلی (19/10/1391),زهره زهیر (24/12/1391),سمانه نوری (15/2/1392),محمد علی آرین (20/2/1392),

نقطه نظرات

  • امید صباغ نو کاربر عضو  در چهار شنبه 11 آذر 1388 - 13:58 نوشتند:
    نمایش مشخصات امید صباغ نو سلام خانم مریم
    چقدر کار جالبی!
    اینطوری هم یه سری غزل عاشقانه ی تازه می خوانیم و هم با شما همکاری می شود. من شروع می کنم با دو غزل از دو شاعر:

    این پیرهن؛ چقدر.. .چقدر آرزو کند
    تا مشتری بیاید و لطفی به او کند

    تا کی بناست هرکسی از راه می رسد
    خود را به زور در بغل من فرو کند

    هرکس که میل داشت همآغوش من شود
    هرکس...برای قیمت من گفتگو کند

    دست مرا بگیرد و در یک اتاق تنگ
    با چشم هیز آینه ها روبرو کند


    در عطر های مختلفی غوطه می خورم
    اما کجاست آنکه مرا بی تو، بو کند

    یک عمر در طریقت ما طول می کشد
    تا اینکه پیرهن به تنی تازه خو کند

    دستی نخواست حکمت خیاط پیر را
    در جیب های خالی من جستجو کند

    من سالهاست خط غرورم شکسته است

    ای کاش یک نفر
    مرا هم
    اتو
    کند...


    - سعیدحیدری

    غزل 2)

    بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
    با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...

    هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
    چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز

    زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
    آیینه روی میز توالت تمام روز

    در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
    یک سینمای مبهم و صامت تمام روز

    گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
    با یک نوار خالیِ کاست تمام روز

    «من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
    «من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

    -شادروان نجمه زارع

    منتظر غزلهای ارسالی دوستانیم


  • حامد به امید صباغ نو   در سه شنبه 10 خرداد 1390 - 10:13
    عالی بود واقعا آفرین

    ارسال پاسخ


  • مریم میم کاربر عضو  در چهار شنبه 11 آذر 1388 - 14:05 نوشتند:
    سلام آقای صباغ

    خوشحالم که اولین نفر این متن روخوندید و با
    این دو غزل زیبا مهر تأیید به این کار زدید امیدوارم بقیه دوستان هم استقبال کنند و غزلهای ناب عاشقانه ای رو بخونیم
    فقط یه نکته اونم اینکه :
    (حتماً اسم شاعر ذکر بشه )
    بازهم ممنونم . شاد باشید.


  • امید صباغ نو کاربر عضو  در چهار شنبه 11 آذر 1388 - 14:05 نوشتند:
    نمایش مشخصات امید صباغ نو باچتر آبیت به خیابان که آمدی
    حتماً بگو به ابر به باران که آمدی

    نم نم بیا به سمت قراری که درمن است
    از امتداد خیس درختان که آمدی!

    امروز روز خوب من و روز خوب توست
    با خنده روئیت بنمایان که آمدی

    فواره های یخ زده یکباره واشدند
    تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

    شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو
    مانند ماه تا لب ایوان که امدی

    زیبایی رها شده در شعر های من!
    شعرم رسیده بود به پایان که آمدی

    ...پیش از شما خلاصه بگویم ـ ادامه ام
    نه احتمال داشت نه امکان که آمدی


    ...گنجشگها ورود تو را جار می زنند
    آه ای بهار گمشده ...ای آنکه آمدی!



    فرهاد صفریان


  • عباس استیری کاربر عضو  در چهار شنبه 11 آذر 1388 - 19:58 نوشتند:
    نمایش مشخصات عباس استیری باغی آتش گرفته درچشمت، شاه توتی است پاره ی دهن ات

    دشمنی نیست بین ما الا، پوشش بی دلیل پیرهن ات

    پشت در پشت عاشقت بودیم، من و شیراز و بلخ و نیشابور

    تو بگو دفتر همه شعراست، گر سوالی کنند از وطن ات

    کمرت استوای زن یعنی، سینه آتشفشان تن یعنی

    مادرت کیست ، در کدام رحم؟ نقش بسته چم وخم بدن ات

    می نشینم مگر تو رد بشوی، می دوم تا مگر که خسته شوی

    می کشم امتداد راهی را، به امید در آن قدم زدن ات

    تو قدم می زنی، قدم من را تو نفس می کشی هوس من را

    هوس لا بلای هر نفسم، قفس سینه و نفس زدن ات

    تو اگر مرغ عشق من باشی، بازوانم بدون شک قفس اند

    واقعاً حیف اگر که این آغوش، تنگ باشد برای پر زدن ات

    شرح یک روح در دو تن حرف است، داستان دو روح و یک تن را

    می نویسم اگر شبی تن من بخورد لحظه ای گره به تن ات

    می روی هات را نمی بینم، نیستی هات را نمی خوابم

    خواب و بیدار عصر هر شنبه می نشینم به شوق آمدنت


    محمد رضا رستم بیگلو 1384


  • یارا به عباس استیری   در یکشنبه 14 آبان 1391 - 01:23
    فوق العاده عالی بود

    ارسال پاسخ


  • مهدی خطیبی کاربر عضو  در چهار شنبه 11 آذر 1388 - 20:17 نوشتند:
    نمایش مشخصات مهدی خطیبی با درود و مهر
    چند غزل از محمد ذکایی ( هومن)

    در جانِ این درخت ، تو جشنِ جوانه ای
    سر سبزیم ز توست که سبز آشیانه ای
    خون بهار در رگ من موج می زند
    گل می کنم به شوق تو با هر بهانه ای
    آه ای پریچه ، خانه ی من از تو روشن است
    بر این دریچه ، جلوه ی ماه شبانه ای
    دست خدا سرشته تو را چون فرشته ها
    خوبا!تو خوش ترین غزل عاشقانه ای
    حقا که شعر ناب ز تو آب می خورد
    ای خوش تر از خیال ، عجب نازکانه ای
    با آن تن رسیده ، تو شیرین تری ز جان
    ای میوه ی جوان ، تو عجب نوبرانه ای
    ای نازنین ، به دیده ی من نقش خود ببین
    بنگر در این حقیقتِ روشن ، فسانه ای
    شب را درون چشم تو بیتوته می کنم
    چونان مسافری که در آید به خانه ای
    یک شعر تر بخوان به ترنم ز جویبار
    تا بشکفم چو گل به طنین ترانه ای
    غم نیست گر جهان همه بیگانگی کند
    وقتی تو بی مضایقه با من یگانه ای

    کرمانشاه ، اردی بهشت 1350خورشیدی


  • مهدی خطیبی کاربر عضو  در چهار شنبه 11 آذر 1388 - 20:19 نوشتند:
    نمایش مشخصات مهدی خطیبی با درود و مهر
    چند غزل از محمد ذکایی ( هومن)

    حریق خاطره

    چو خوابِ آب که در خاطر چمن جاری است
    تن زلال تو در دست های من جاری است
    تنت به ناز صدا می زند بهاران را
    نیاز نم نم باران در آن چمن جاری است
    تن بهاری خود را که طعم جان دارد
    به من گذار که در من هوای تن جاری است
    در آن بدن به تماشای عشق می آیم
    که جان آینه در آن تن و بدن جاری است
    تو می خرامی و در خانه گل می افشانی
    که خوش به صحن و سرا عطر نسترن جاری است
    از آن شبی که تنت ریخت شعله در تن من
    حریق خاطره در خواب پیرهن جاری است
    خوشا به ما که ز جنگ و جدل گریزانیم
    میان ما و شما صلح تن به تن جاری است
    دلم به دیدن تو روشن است چون خورشید
    که با نگاه تو امواج شب شکن جاری است
    به قاب خاطر من ، چشمه سار ایثار است
    تصوّری که ز تصویر نابِ زن جاری است
    مگر تو می رسی از راه ، ای گل دل خواه
    که با نسیم سحر ، بویِ یاسمن جاری است
    شکفته در دل من شور شعله ها ای عشق
    که در تمام تنم شوق سوختن جاری است

    کرمانشاه ، دی ماه 1350خورشیدی


  • امید صباغ نو کاربر عضو  در پنجشنبه 12 آذر 1388 - 15:35 نوشتند:
    نمایش مشخصات امید صباغ نو سایت اونقدر حاشیه داره که کسی گویا به فکر شعر نیست!
    اینجا کسی به داد غزل هم نمی رسد!!!
    منتظر می مانم


  • محمد حسین ملکیان(فراز) کاربر عضو  در پنجشنبه 12 آذر 1388 - 19:43 نوشتند:
    نمایش مشخصات محمد حسین ملکیان(فراز) درود بر شما
    کار جالبى است

    ((کجایى نیستم))
    یک نگاه ساده ،بیش از این هوایى نیستم
    در خودم غرقم ، به فکر آشنایی نیستم

    با تو ام تا با منی پس با منی تا با تو ام
    مثل تو در قید و بند ِ باوفایی نیستم

    ((دوستت دارم))؟ولی بسیار از آن بیشتر
    ((عاشقت هستم))؟ نه تا این حد فدایی نیستم

    تا که یادم بوده اهل خواهش چشم تو ام
    حال، با این وصف، پیدا کن کجایی نیستم!

    شعر ِ ((نازل)) دارم از سوی تو، تکفیرم نکن
    تا ابد پیغمبرم، فکر خدایی نیستم

    با تو آری، با تو نه ، با تو چنان، با تو چنین
    هیچ، در گیر و کش چون و چرایی نیستم

    گرچه عمری آرزو کردم رها باشم، ولی
    چون رهایی ربط دارد با جدایی...نیستم

    مهدی فرجی

    موفق باشید
    درپناه محراب جانها@};-


  • فهیمه به محمد حسین ملکیان(فراز)   در سه شنبه 3 ارديبهشت 1392 - 11:45
    سلام شعر زیبایی بود اما دوست داشتن از عشق برتر است و فکر می کنم بهتر بود اگر می گفتید
    ((عاشقت هستم))ولی بسیار از آن بیشتر
    ((دوستت دارم))نه تا این حد فدایی نیستم

    ارسال پاسخ


  • کاظم وکیلی(کهکشان) کاربر عضو  در پنجشنبه 12 آذر 1388 - 22:21 نوشتند:
    نمایش مشخصات کاظم وکیلی(کهکشان) سلام
    کار خیلی جالبیه
    منم جای دوری نمیرم
    یه شعر از استادم میزارم
    موفق باشین

    **********

    به آیینت قسم حتی قلم هم گیج و لرزان شد
    تمام شعر من از شوق تو گیسو پریشان شد

    نقابی بسته ای بر چهره ات دیوانه ی شاعر
    و چشمان خدا پشت نقابت خوب پنهان شد

    بخند و آسمان چشم شاعر را بباران و
    بدان لبخند تو در این غزل آیینه گردان شد

    نوشتم آینه ... آیینه یعنی تو نه یعنی من!
    حضورت معنی آیات سحرآمیز قرآن شد

    غزل ویرانه شد از رفتنت فالم خبر دارد
    چرا که اسم تو تعبیر نقش توی فنجان شد!

    برایت بی گمان من حکم آن دیوار را دارم!
    که قلب تیر خورده روی آن مفهوم ایمان شد

    نقاب از چهره ی خود برنداری ، گفته ام آنشب
    که اینجا ماجرای جنگ بین عشق و وجدان شد...
    امید صباغ نو



  • حامد بهاروند کاربر عضو  در جمعه 13 آذر 1388 - 10:45 نوشتند:
    نمایش مشخصات حامد بهاروند با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

    فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست


    چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

    گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شدست


    ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

    یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست


    پر می کشی و وای به حال پرنده ای

    کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست


    آیینه ای و آه که هرگز برای تو

    فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

    فاضل نظری


  • حامد بهاروند کاربر عضو  در جمعه 13 آذر 1388 - 10:49 نوشتند:
    نمایش مشخصات حامد بهاروند وقتی سکوت دهکده فریاد می شود
    تاریخ ،از انحصارِ تو آزاد می شود

    تاریخ ، یک کتاب ِ قدیمی ست که در آن
    از زخم های کهنه ی من یاد می شود

    از من گرفت دخترِ خان هرچه داشتم
    تا کی به اهل دهکده بیداد می شود؟

    خاتون! به رودخانه ی قصرت سری بزن
    موسی ، دل من است که نوزاد می شود

    با این غزل ، به مـُلک سلیمان رسیده ام
    این مرد خسته ، همسفر ِ باد می شود

    ای ابروان وحشــی تو لشکرِ مغول!‏
    پس کی دل خراب من ، آباد می شود؟

    در تو هزار مزرعه ،خشخاش تازه است
    آدم به چشـــــــــــــم های تو معتاد می شود

    آرش علیزاده


  • حامد بهاروند کاربر عضو  در جمعه 13 آذر 1388 - 10:51 نوشتند:
    نمایش مشخصات حامد بهاروند سلام مادرم
    می بینم که تقلب می کنی!
    الان می رم زیر آبتو می زنم.البته اکیپ پروژه الان همه خوابن!از اون لره بگیر تا این ترکه!
    شاد باشی


  • فرزانه شیدا(ف.شیدا) کاربر عضو  در یکشنبه 15 آذر 1388 - 11:13 نوشتند:
    نمایش مشخصات فرزانه شیدا(ف.شیدا) :* :x @};- @};- @};-
    قیصر امین پور":فوت وفن عشق:________

    پیش بیا ! پیش بیا ! پشتر

    تا که بگویم غم دل بیشتر

    دوست ترت دارم از هرچه دوست

    ای تو بمن از خودمن خویشتر

    دوست تر از آنکه بگویم چقدر

    بیشتر از بیشتر از بیشتر

    داغ ترا ازهمه دارا ترم

    درد ترا از همه درویش تر

    هیچ نریزد بجز از نام تو

    بر رگ من گر بزنی نیشتر

    فوت وفن عشق به شعرم ببخش

    تا نشود قافیه اندیش تر*
    از قیصر امین پور
    @};- @};- @};- ممنون بابت اینکار قشنگ ودوست داشتنیت.شاد وموفق باشید@};- @};- @};- :x


  • مریم میم کاربر عضو  در دوشنبه 16 آذر 1388 - 10:00 نوشتند:
    سلام به همه دوستان عزیز

    اول اینکه :خواستم تشکر کنم

    ممنونم از لطفت تمامه عزیزانی که همراه شدن .
    و دوم : امیدوارم اونایی هم که شعری نذاشتن ، بیان و همراه بشن فکر
    میکنم همه لذت ببریم .


  • مریم میم کاربر عضو  در دوشنبه 16 آذر 1388 - 15:32 نوشتند:


    علاوه برلب وگیسو و چین این دامن

    چقدرزشت و قشنگی؛ بدون من،با من



    قمار می کنم آخر تو را و می بازم

    تو را که خوب و قشنگی درون رویا من



    تو در مدار منی ،ای ستاره ی یمنی

    اگر چه فاصله داری سه کهکشان تا من



    غروب ها که لبت را همیشه می بینم

    در آن دقایق زیبا ملول و رسوا من_



    سوال می کنم از خود همیشه بی پاسخ:

    به چشم های توخواهم رسید آیا من؟؟؟


    احمد یاغشنی


    ***********************************
    یا عاشقت شوم و بمیرم و یا....همین؟

    این جبر اختیار قشنگی ست نازنین



    در وسعت غروب غم انگیز روستا

    چوپان لنگ خاطره هایت شدم ببین



    دستی دراز کن به درختان پیر عشق

    این سیب زخم خورده و آزرده را بچین



    ما را خدا برای بهشت آفریده بود

    اینجا کجاست؟ما و شما.....؟ مرگ بر زمین



    در پای قامت تو به زانو در آمدند

    سوغات شهرهای سمرقند و هند و چین



    گنجشکهای .. باغ .. کبوتر.. نمی شوند

    لعنت به کاج ها و قفس های سرزمین



    امشب تمام چشم تو را من سروده ام

    فرقی نمی کند غزلی یا که یاسمین.



    احمد یاغشنی


  • پیمان  در دوشنبه 16 آذر 1388 - 19:10 نوشتند:
    هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
    نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
    به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
    شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
    حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
    دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
    من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
    که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم


  • علی سعادتخانی کاربر عضو  در دوشنبه 16 آذر 1388 - 19:55 نوشتند:
    نمایش مشخصات علی سعادتخانی جلیل صفربیگی:

    بعد از سلام عرض کنم خدمت شما

    ما نیز آدمیم بلا نسبت شما

    بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم

    یک عمر داده است دلم زحمت شما

    باور کنید باز همین چند لحظه پیش

    با عشق باز بود سر صحبت شما

    بانو هنوز هم که هنوز است به دلم

    سر می زند زنی به قد و قامت شما

    این خانه بی تو بوی بد مرگ می دهد

    با هیچ چیز پر نشده غیبت شما

    انگار قرن هاست که کوچیده ای و ما

    بر دوش می کشیم غم غربت شما

    ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

    تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

    *

    من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

    بانو خدا زیاد کند عزت شما!


  • فرزانه شیدا(ف.شیدا) کاربر عضو  در دوشنبه 16 آذر 1388 - 02:18 نوشتند:
    نمایش مشخصات فرزانه شیدا(ف.شیدا) @};- @};- @};-
    امشب از باده خرابم کن وبگذار بمیرم
    غرق دریا شرابم کن و بگـــذار بمیـــــــرم
    قصه عشق بگوش مــن دیوانه چــه خوانی
    بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیـرم

    گر چه عشق توسرابیست فریبنده وسوزان
    دلخوش ای مه به سرابم کن وبگذار بمیرم
    زندگی تلخ تر از مرگ بود گـر تو نباشـی
    بعد از ین مرده حسابم کن و بگذار بمیـرم

    پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مــــــرد
    گــرم رویای شبابم کــن و بگـذار بمیـــرم
    خسته شد دیده ام از دیدن امواج حـــوادث
    کور چنین چشم حبابم کن و بگـذار بمیـرم

    تا بکی حلقه شود سر بــدر خانه بکــوبــم
    از در خویش جوابم کن و بگـذار بمیـــرم
    اشک گرمم که بنوک مژه شمع بلـــــرزم
    شعله شو یکسره ابم کــن و بگذار بمیــرم
    (همایون*)
    @};- @};- @};-


  • فرزانه شیدا(ف.شیدا) کاربر عضو  در دوشنبه 16 آذر 1388 - 02:22 نوشتند:
    نمایش مشخصات فرزانه شیدا(ف.شیدا) @};- @};- @};-
    امشب از باده خرابم کن وبگذار بمیرم
    غرق دریا ی شرابم کن و بگـــذار بمیـــــــرم
    قصه عشق بگوش مــن دیوانه چــه خوانی
    بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیـرم

    گر چه عشق توسرابیست فریبنده وسوزان
    دلخوش ای مه به سرابم کن وبگذار بمیرم
    زندگی تلخ تر از مرگ بود گـر تو نباشـی
    بعد از ین مرده حسابم کن و بگذار بمیـرم

    پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مــــرگم*
    گــرم رویای شبابم کــن و بگـذار بمیـــرم
    خسته شد دیده ام از دیدن امواج حـــوادث
    کور چنین چشم حبابم کن و بگـذار بمیـرم

    تا بکی حلقه شود سر بــدر خانه بکــوبــم
    از در خویش جوابم کن و بگـذار بمیـــرم
    اشک گرمم که بنوک مژه شمع بلـــــرزم
    شعله شو یکسره ابم کــن و بگذار بمیــرم
    (همایون*)
    @};- @};- @};-

    شرح پریشانی (وحشی بافقی هم بسیار زیبا ست اما دوسه صفحه س شما اسم شاهعرش رو سرچ کنید سایتاش باز میشه*)@};- @};- @};-


  • بی تا   در سه شنبه 17 آذر 1388 - 10:13 نوشتند:

    اگر چه عاشق برفم بهار هم خوبست
    بدان به خاطر تو انتظار هم خوبست
    تمام عمر خودم را گریختم از عشق
    برای ماندن با تو فرار هم خوبست
    دلم به خلوت تابوت رفت دلتنگم
    ولی برای دل من مزار هم خوبست
    دلم گرفت حضور مجددت تب کرد
    بیا دوباره به اینجا "قرار" هم خوبست
    سوال حال بدم را نپرس ای خوبم
    که میرسد نفسی روزگار هم خوبست
    به عرضتان برسد محض اطلاع شما
    که گاه خنده ی تحت فشار هم خوبست


    از : سید علی سلامتی طبا



  • بی تا   در سه شنبه 17 آذر 1388 - 10:28 نوشتند:
    چگونه رود می‌رود به سمت بیکرانه‌ها
    که ابر گریه می‌کند برای رودخانه‌ها

    پرنده غافل است از این‌که تندباد می‌رسد
    وگرنه باز هم بنا نمی‌شد آشیانه‌ها

    و این‌چنین که این‌همه زِ عشق رنج می‌برند
    مرا غمِ تو می‌کِشد در آتش بهانه‌ها

    چراغ و چشمِ آسمان! ستاره‌ها تو، ماه، تو
    پس از تو تار می‌شود شبِ تمامِ خانه‌ها

    اگرچه زخم می‌زنی ولی ترا نوشته‌اند
    به روی صفحه‌ی دلم خطوطِ تازیانه‌ها

    خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی
    وگرنه می‌سپارمش به دست موریانه‌ها



    از : زنده یاد نجمه زارع




  • بی تا   در سه شنبه 17 آذر 1388 - 10:50 نوشتند:
    محمد رضا احمدی فر

    دست مرا بگیر که طوفان گرفته است
    با من بمان که غربت من جان گرفته است
    شالی برای سوز پریشانی ام بباف
    این فصل سبز رنگ زمستان گرفته است
    آواره نگاه تو مانده است سالها
    این دل که راه کوه وبیابان گرفته است
    یک عمر زیر سقف نگاه تو بوده ایم
    امشب خبر رسید که باران گرفته است
    باورمکن اگرچه ببینی به چشم خویش
    دل -دوره گرد چشم تو- سامان گرفته است
    این آسمان که تکیه به لبخند داده است
    از ما ستاره های فراوان گرفته است
    جاریست خون رگ رگ من در رگ غزل
    این بودن من است که پایان گرفته است


  • بی تا   در سه شنبه 17 آذر 1388 - 10:57 نوشتند:
    ستاره رسولی:

    قسم به مطلع هر شعر نیمه کاره ی تو

    به هر بهانه ی زیبای شعرواره ی تو

    دلم برای تو و شعرهای تو تنگ است

    برای هرغزل و هرچه استعاره ی تو

    تویی نهاد تمامی خنده های دلم

    و من ادامه ی لبخند تو،گزاره ی تو

    که جمله های دلم با تو می شود تکمیل

    و چند جمله ی زیبا به یک اشاره ی تو

    تو زود پر زدی از این قفس که تاریک است

    چه خوب آمده این بار استخاره ی تو

    و زیر نامه ی آخر که می شود امضا:

    کسی شبیه غزلها. منم! ستاره ی تو!



  • همسایه کاربر عضو  در سه شنبه 17 آذر 1388 - 17:44 نوشتند:
    نمایش مشخصات همسایه سلام مریم خانم
    خیلى کار قشنگى کردین
    و اینجا غزلهاى قشنگى خوندم....آفرین
    ببخشین که دیر اومدم منم دو غزل از شاعر جوان مشهدى آقاى محمدسعیدشاد میزارم امیدوارم دوستان خوششون بیاد.....
    ....................................................

    خدا آنقدر برق انداخت شمشیر نگاهت را
    که حتی راهزنها هم نمی بندند راهت را

    دو چندان می شود زیباییت وقتی که می گیرد
    هلال ابر گیسوی سیاهی روی ماهت را

    به آسانی جهانم را تصرف می کنی وقتی
    مجهز می کنی با عشوه ای حتی سپاهت را

    دهانش از تعجب باز می ماند اگر دریا
    فقط یک لحظه در چشمت ببیند این شباهت را

    خدا هم مثل من زیباییت را دوست می دارد
    و لذت می برد وقتی که می بیند گناهت را

    نه تنها من فقط گاهی تو را گم میکنم در خود
    که هر شب شمس گم میکرد راه خانقاهت را

    .....................................................
    تویی که شهره ی شهری به شعر و خوش سخنی
    خودت به مدعیانت بگو که مال منی

    من از اهالی دریایم اهل آبی عشق
    که غیر چشم تو هرگز نداشتم وطنی

    به بیستون غرورم قسم که می خوردم
    از ابتدای تولد به درد کوه کنی

    فقز برای تو دریاست موج موج تنم
    چه می شود که بیایی شبی به آب تنی

    تنت به رقص درآید به وزن این غزلم
    به تن تتن تنتن تن تتن تتن تتنی

    هزاربار به من قول می دهی نروی
    ولی چه سود که هربار عهد می شکنی

    تو حبس می شوی آخر شبی در آغوشم
    به جرم دزدی قلبم به جرم راهزنی

    منم که مرد نبردم ولی تو در عوضش
    به راستی که لطیفی به راستی که زنی

    محمدسعیدشاد@};-


  • ارش بهروزی کاربر عضو  در جمعه 20 آذر 1388 - 23:39 نوشتند:
    نمایش مشخصات ارش بهروزی "شام آخر"

    آسمان امشب برایم ناله از جان می زند
    سیل اشک ابر جاری مویه از آن می زند
    سایه ساز نیازم دست بر ساز رقیب
    امشب از مضراب سوزان ساز بطلان می زند
    هر شب از شوق وصالش راهی شب می شدم
    امشب از وصل سیاهی تیشه بر جان می زند
    راز دل با لاله گفتم دشت حزن آلود شد
    آسمان امشب برایم ساز پایان می زند

    "محمدرضا حیدری تفرشی"@};-


  • ماردین  در شنبه 28 آذر 1388 - 23:12 نوشتند:
    ماردین مرادی - خیلی بد بود


  • محمدمهدی ناصری کاربر عضو  در جمعه 4 دي 1388 - 13:15 نوشتند:
    نمایش مشخصات محمدمهدی ناصری سلام خانم مریم

    من هم خواستم احترام بگذارم و عرض ادبى از سر اخلاص :


    خلوت...

    شبها که چشم مست تو پرناز می شود
    یعنی گره زکار دلم باز می شود
    ساز غم کلام تو شیوا و دلپذیر
    در خلوت شبانه من ساز می شود
    با قصه های روشن باران طلوع صبح
    در من سرود عشق بو آغاز می شود
    نقش نگاه گرم تو در ذهن سرد من
    کم کم بدل به صورت یک راز می شود
    یک روز یا دو روز ندانم تمام عمر
    دل با غم فراق تو دمساز می شود
    با مرغکان عاشق و گنجشککان کوی
    بر بام و بر درخت هماواز می شود
    وقتی روی زپیشم و تنها شود دلم
    آنوقت پای غم به دلم باز می شود

    (محمد مهدی ناصری)


  • bahare  در جمعه 18 دي 1388 - 14:31 نوشتند:
    @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


  • شاهین  در پنجشنبه 22 بهمن 1388 - 14:34 نوشتند:
    خیلی باحاله....
    بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود


    اهل زمین نبود نمازش شکسته بود


    برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود


    تنها از این نظر که سراپا شکسته بود


    بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود


    چشمان او که دائماً از اشک شسته بود


    بر سنگ قبر من بنویسید این درخت


    عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود


    بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر


    پشت دری که باز نمی شد نشسته بود


  • rahil به شاهین   در پنجشنبه 4 اسفند 1390 - 09:31
    سلام.
    فکر می کنم بیت یکی مونده به آخرتون ایراد داره
    اما در کل شعر جالبی بود

    ارسال پاسخ


  • دلتنگ21  در دوشنبه 26 بهمن 1388 - 19:34 نوشتند:
    درود....
    کاش فراگیر می شد.

    آیین عشق بازی دنیا عوض شده است
    یوسف عوض شده است و ذلیخا عوض شده است
    سر به سجده فرو برده ام ،ولی
    در عشق سالهاست که فتوا عوض شده است
    خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسی
    خو کن ، که جای ساحل و دریا عوض شده است
    چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم
    چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است
    آن با وفا کبوتری جلدی که پرکشید
    اکنون به خانه آمده اما ، عوض شده است
    حق داری مرا نشناسی ،به هر دلیل
    من همانم و دنیا عوض شده است
    فاضل نظری



  • دلتنگ21  در دوشنبه 26 بهمن 1388 - 19:35 نوشتند:
    سریع و بدون ویرایش تایپ کردم ... یه سری مشکلات بوجود اومد..... به بزرگواری خودتون.....



  • سعید زارعى  در پنجشنبه 26 فروردين 1389 - 10:00 نوشتند:
    به به!خوش آمدید!بفرما!بیاداخل
    چایی دم است-بریزید-زعفران یا هل؟
    خورشیدازکدام طرف آمده بیرون؟
    حالاخبرنمیکنی وسرزده غافل-
    سرمیرسی که ببینی کنارتوهستم-
    -یااینکه بازمثل دوتاتکه ی پازل
    ازهم جداشدیم وبه یادت نمی افتم
    نه!فکربدنکن!به خدامن دلم دل دل-
    -میزدبرای وسوسه ها،بوسه ها،پرپر-
    میزدبرای خاطره ها،ماسه ها،ساحل

    من از توبودم وتُ...توازمن وماماما
    شهزاده های بندری وقصرمان ازگل
    یادش بخیر،بچگی ات ساده تربودی
    نه روسری،نه گیس بلندی،فقط یک تل
    چه عقد کوچکی بغل ماسه ها بستیم!
    بنده وکیلم؟وبَ...بَ...بله بِ...بِ...بسمل-
    لالا!لالا!عروسک من موج ها خوابند-
    یادش بخیر«غزل»آن عروسک خوشکل
    ***
    نه!اینکه شعر شد!چه کنم؟من سرم گیچ است
    -اصلا"بیام...م...مثل دوآدم عاقل-
    ازنوبرای مشکلمان راه حل پیدا...
    مشکل چه بود!!؟آها،فکرمیکنم مشکل-
    - بالحن حق به جانبتان پا گرفت...اری-
    -باتلفنت غروب سه شنبه،بله با...طل...

    ...فُن...فُن...فنت غروب سه شنبه،که تو گفتی...
    آقا ببخش!چایتان یخ کرد

    غلامرضا قاسمی تاداوانی- جهرم








  • شب  در یکشنبه 6 تير 1389 - 12:29 نوشتند:
    مریم خانم:
    دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
    تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
    جرم بیگانه نباشد، که تو خود صورت خویش
    گر در آیینه ببینی برود دل ز برت
    بارها گفته​ام: این روی به هر کس منمای
    «تا تامل نکند دیدهً هر بی بصرت


  • شب  در سه شنبه 8 تير 1389 - 13:05 نوشتند:
    هرچند شکسته پر به کنج قفسم ،
    یک بوسه بود از لب لعلت هوسم،
    و آن بوسه چنان است که لب بر لب تو،
    آن قدر بماند که نماند نفسم...


  • شب  در چهار شنبه 9 تير 1389 - 11:52 نوشتند:
    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
    بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
    نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
    سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
    عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
    من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
    نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
    دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
    وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
    این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
    آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
    درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
    شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
    راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟


  • شب  در چهار شنبه 9 تير 1389 - 12:02 نوشتند:
    سلام
    به امید اینکه حالتون خوب باشه!!
    من هر چند وقت یه بار به ابنجا سر میزنم،اما خبری از مریم خانم نیست،
    دوستان رو نمیدونم،ولی من فقط به خاطر دیدن مریم خانم هستش که میام اینجا(معذرت میخوام اما نمیتون دروغ بگم و حرف دلم رو نگم)
    امیدوارم مریم خانم هم هر چند وقت یه نظری کنن...


  • شب  در چهار شنبه 9 تير 1389 - 12:03 نوشتند:
    وای ، باران
    باران ؛
    شیشه ی پنجره را باران شست
    از دل من اما
    چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
    (حمید مصدق)


  • شب  در شنبه 12 تير 1389 - 13:15 نوشتند:
    ...
    این سایت دیگه روح نداره
    حتی شعرهاش هم مردن...


  • ماهان  در دوشنبه 4 مرداد 1389 - 15:03 نوشتند:
    بالایی ها تقریبا جالب بودن راستی این مریم هم همه رو گول زده خودشم خوب میدونه ولی فکر کنم کمبود داشته.

    تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را ندیدند
    تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست و عهدی که هیچکس با آنها نبست . . .


  • پژمان شاهوردى  در شنبه 23 مرداد 1389 - 00:25 نوشتند:
    یک شعر سپید تقدیم به شما
    به گذشته هیچ فکر کرده ایی؟

    ما دو کاج بودیم که در کنار خطوط سیم پیام
    روییدیم

    گفتی که فرق نمی کند

    خارج از دِه یا هر کجای دیگر

    هیچ کس هم نپرسید
    سالیان دراز ِ با هم بودمان

    چقدر بوده؟
    خودمانیم چطور دلت آمد

    چشم در چشم کسی که تو را می پرستید

    خم شوی و به روی دیگری افتی و باد را بهانه کنی؟

    آنجا همه می دانستند ؛ نسیم هم نمی وزد

    راستی چقدر زود گذشت

    بگذار تا حالا اعتراف کنم

    او که به سیمبا نان خبر داد من بودم

    و او که تکه تکه شد تو بودی

    پشیمان نیستم

    راستش را بخواهی

    توان دیدنم نبود

    که تو سهم دیگری باشی
    من که هزار بار به تو گفته بودم

    یا من یا هیچ کس

    چرا باور نکردی..................

    پژمان شاهوردى


  • علي  در جمعه 15 بهمن 1389 - 12:42 نوشتند:
    گر مريد راه عشقي فکر بد نامي مکن
    شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
    شاعران اگر روحاني تر به مسايل فکر کنند.اشعار زيباتر.تاثيرگذار تر ميشوند
    و به انسان مستي و سرخوشي بالاتري ميداد.


  • حبیب زاده  در پنجشنبه 31 شهريور 1390 - 07:49 نوشتند:
    از همه دوستان ممنونم


  • فریدون رییسی(فرهاد رها) به حبیب زاده   در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 - 07:07
    غم ایام شباب امدومن پیرشدم
    زغم هجروجدایی زجهان سیرشدم

    گرهنوززنده ام ویادتوراپاس کنم
    زغم رفتن تو خاک زمین گیرشدم

    فریدون رییسی

    ارسال پاسخ


  • علی  در شنبه 31 فروردين 1392 - 23:51 نوشتند:
    سلامی پر مهر به دلهای لبریز از عشق...

    گمان نمی کنم این دستها به هم برسند

    دو دلشکسته ی در انزوا به هم برسند

    کدام دست رسیده به دست دلخواهش

    که دست های پر از عشق ما به هم برسند

    فلک نجیب نشسته است وموذیانه به فکر...

    که پیش چشم من این ، دوچرا به هم برسند

    شکوه عشق به زیرسوال خواهد رفت

    وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند

    شاعر: محمد رضا رستم‌پور



    گمان نمی کنم این دستها به هم برسند

    دو دلشکسته ی در انزوا به هم برسند

    کدام دست رسیده به دست دلخواهش

    که دست های پر از عشق ما به هم برسند

    فلک نجیب نشسته است وموذیانه به فکر...

    که پیش چشم من این ، دوچرا به هم برسند

    شکوه عشق به زیرسوال خواهد رفت

    وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند

    محمد رضا رستم‌پور



ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.