من و شاهزاده محتضر

نوشته شده در 28/11/1390 - 13:30 توسط علی صادقی پری در موضوع عمومی

من و شاهزاده محتضر


همه چیز انگار روبراه بود.مه از تپه سرازیر شده بود و رویا رویا می ریخت به دهكده.کلبه بوی نا ميداد. آتش زبانه مي كشيد از اجاق و من در وان دست دومي كه حاج بابا از شهر آورده بود دراز كشيده بودم و به شاهزاده فكر ميكردم.
همان شاهزاده ايي كه عاشق دختر هيزم فروش شد. او براي بدست آوردن دخترك ،خود را به درماندگي زده بود ، تا بتواند به هيزوم فروش پناه بياورد.

صبح به صبح پِهن گاو هايشان را روي پشت بام پَهن مي كرد؛تا شايد به چشم هيزم فروش بيايد و مهرش به دل دخترك بي افتد. اما دخترك عاشق پسر آسيابان بود. طولي نكشيد كه با پسر آسيابان ازدواج كرد.

شب عروسي ،شاهزاده مغرور در سكوتي مومنانه اسفندگردان عروس و داماد شد ،اما تحمل زفاف عروسش را نداشت.شبانه به قصر برگشت و شاهزاده وار در وان طلا دراز كشيد و رگ هايش را به خنجر دسته نقره ايي پدرش سپرد.
داشتم به اين چيزها فكر ميكردم كه چشمم به برق تيغ سوسمار نشان حاج بابا افتاد .

اما ظاهرا من با شاهزاده فرقی داشتم.من اصلا عشقي نداشتم ...!

اما دليل خوبي بود ...

براي شاهزاده وار زندگي كردن.


بازديد 138




این مطلب را خواندند (اعضا)

بهناز لطف آبادی (28/11/1390),پرستو بخشی (30/11/1390),لیلا باقری(دلتنگ) (30/11/1390),علی صادقی پری (4/12/1390),

ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.