بيدار شو شاعر!
شاعر افلاطون پاشائی پوربيدار شو شاعر!
اين كودك آواره را در حين جان دادن
با اين تن زخمي
با اين تن عريان
در خواب مي بيني!
اين
محمد صفا در 1/3/1362
دکتررضا کیخائی در 1/3/1357
رضا محبی راد (مجنون) در 1/3/1363
محمد کاوه در 1/3/1367
جعفرلاهوتی آذر در 1/3/1348
ناصر رعیت نواز در 1/3/1360
بهرام فنائي در 1/3/1353
عباس جفره در 1/3/1336
خداویس دهقانی(حميد) در 1/3/1356
افشین دلفان آذری در 1/3/1357
سمانه نوری در 1/3/1362
عبدالحمید انصاری(امید) در 1/3/1363
یاسر خورشیدی در 1/3/1367
شهریار عابدی در 1/3/1362
سحر نحوی در 1/3/1368
سعادت ایران نژاد در 1/3/1347
دلارام همتیان در 1/3/1373
سعید نصیری در 1/3/1364
امیر رستمی در 1/3/1354
علیرضا کامران در 1/3/1366
بهروز بیرانوند در 1/3/1358
محمدرضامرادی در 1/3/1369
نوشته شده در 28/11/1390 - 13:30 توسط علی صادقی پری در موضوع عمومی
همه چیز انگار روبراه بود.مه از تپه سرازیر شده بود و رویا رویا می ریخت به دهكده.کلبه بوی نا ميداد. آتش زبانه مي كشيد از اجاق و من در وان دست دومي كه حاج بابا از شهر آورده بود دراز كشيده بودم و به شاهزاده فكر ميكردم.
همان شاهزاده ايي كه عاشق دختر هيزم فروش شد. او براي بدست آوردن دخترك ،خود را به درماندگي زده بود ، تا بتواند به هيزوم فروش پناه بياورد.
صبح به صبح پِهن گاو هايشان را روي پشت بام پَهن مي كرد؛تا شايد به چشم هيزم فروش بيايد و مهرش به دل دخترك بي افتد. اما دخترك عاشق پسر آسيابان بود. طولي نكشيد كه با پسر آسيابان ازدواج كرد.
شب عروسي ،شاهزاده مغرور در سكوتي مومنانه اسفندگردان عروس و داماد شد ،اما تحمل زفاف عروسش را نداشت.شبانه به قصر برگشت و شاهزاده وار در وان طلا دراز كشيد و رگ هايش را به خنجر دسته نقره ايي پدرش سپرد.
داشتم به اين چيزها فكر ميكردم كه چشمم به برق تيغ سوسمار نشان حاج بابا افتاد .
اما ظاهرا من با شاهزاده فرقی داشتم.من اصلا عشقي نداشتم ...!
اما دليل خوبي بود ...
براي شاهزاده وار زندگي كردن.
بازديد 138
بهناز لطف آبادی (28/11/1390),پرستو بخشی (30/11/1390),لیلا باقری(دلتنگ) (30/11/1390),علی صادقی پری (4/12/1390),
©2005-2011 Shereno All Rights Reserved. • Design by Ali Karimabadi • Powered by Karizan Telecom
Run in 0.152 seconds , Load in 0 seconds