گمشده

نوشته شده در 30/1/1386 - 09:42 توسط ساجد بهشتی در موضوع داستان کوتاه

گمشده . گمشده .
هوا سرد بود ، آروم آروم خورشيد هم از آسمون قهر مي كرد انگار آدمها از هم سير مي شدن آخه خيابون ها يواش يواش داشتن خلوت مي شدن ولي هنوز آدمي بود كه تك و تنها خيلي وقت بود توي اين هواي سرد با يه پالتوي كهنه ِ زخيم قدم مي زد و به چند ساعت قبل فكر مي كرد ، چند ساعت قبلي كه اينقدر تنها نبود و اون هم مثل ساير آدمها ... نه همشون ها ! بلكه تعداديشون ... يه همراه داشت ، يه همراه كه واقعاً همراه بود ، توي دردهاش ، توي شادي هاش و توي تك تك لحظات زندگيش ولي الان توي اين سكته ي ساعت اون همراه ديگه وجود نداشت و به هيچي رفته بود و مثل اون آدمها كه زير يه تخته سنگ خوابيدن به هيچستان رفته بود .
دلش براي اون همراه خيلي تنگ شده بود آخه شايد تقصير خودش بود كه اون همراه رو از دست داده بود يعني اينطوري احساس مي كرد و خودش رو به اين خيال دلخوش كرده بود ... حرفهاي همراهش وقتي كه از هم جدا مي شدن هنوز توي ذهنش بود و خاطرات گذشته و خصوصاً اون لحظه ي شوم داشتن از جلوي چشماش رژه مي رفتن ... چه بدبخت بود نه وقتي خوب فكر مي كرد مي ديد اون دختره بدبخت بود كه اسير اين از خود گمشده شده بود ... :
ميرم ... .
نرو ... اگه بري من چيكار كنم ؟؟؟ حالا ديگه همه ميدونن كه من و تو رابطه داشتيم ... تو رو خدا نرو ... .
خودت خواستي ... خودت بهم وابسته شدي ... به من چه ... .
نرو ... تو رو خدا نرو آبروم ميره ... چطوري سر بلند كنم ... چه جوري به چشم آشناها نگاه كنم ... جواب سين جيم هاشون رو چي بدم ... تنهام نذار ... دستامو با دستات پر كن ... .
برو بابا دلت خوشه ... به من چه ... همون جوري كه به همه گفتي حالا هم جوابشون رو بده ... .
خيلي بي معرفتي ... اين بود اون همه عشق و مردونگي ؟؟؟ من رو ببين كه به كي تكيه كرده بودم ... .
مفت نگو ... وقت ندارم ... .
باشه ... خدا پشت و پناهت ولي ... .
ولي چي ؟؟؟
هيچي اگه يه روز برگشتي مي فهمي ... .
برگشتي نيست ... .
دل من گواه ميده كه هست ... .
آش به همين خيال باش ... . باي مادام ... .
خداحافظ عشق من !!!
اينا همه اون حرفها بود كه روز جدائي از مريم به زبون آورد ... حالا داشتن آزارش مي دادن ... باور نمي كرد مريم اينقدر به اون وابسته شده باشه ... باورش براش سخت بود ... ولي حالا داشت اون احساس رو با گوشت و پوستش حس مي كرد ... رفت ... امّا ... ش . ك . س . ت ... خورد و وقتي اومد اولين كاري كه كرد اين بود كه بره و به دنباله همون آدمي بگرده كه سالها توي غربت يادش آرامشش بود ... 5 سال گذشته بود امّا اينقدر شوق داشت كه هيچ احتمالي رو باور نمي كرد ... خيلي دنبالش گشت ولي اثري نبود كه نبود تا اينكه بعد از چيزي حدود يه ماه يكي از دوستاي گذشتشو ديد و درباره مريم از اون پرسيد ... اون دوستش وقتي گفت مريم هنوز مجرده نوري در تاريكي يأس اون شروع به درخشش كرد درسته يه بار خودش ازدواج كرده بود امّا اون حالا يه مطلقه بود و اومده بود دنبال مريم ... به هر بدبختي بود آدرس مريم رو از دوستش گرفت و قصد كرد كه به ديدارش بره ولي خيلي دور بود ... توي يه شهر شمالي دبير نهضت بود ... آخ خدا يادش اومد از همون اول عشق درس دادن و معلمي بود و الان حتماً خوشحال بود كه به آرزوش رسيده تصميم گرفت بره خونه و فردا با اولين ماشين بره رشت و از اونجا بره پيش مريم ... تمام شب رو به ياد مريم بيدار بود و به اين فكر مي كرد كه با ديدن مريم چي بگه ... هرجور خوابيد و صبح خروس خون بيدار شد و به خودش رسيد ... بهترين لباسهاشو توي ساك گذاشت و ادكلن و بهترين كفشش رو برداشت و گذاشت توي ساكش و رفت بازار و براي مريم يه دست مانتو زيبا خريد ... به زور سايز مريم يادش مي اومد ولي خريد به اميد اينكه اندازه ي تن مريم بشه ... رفت ترمينال و سوار اتوبوس شد و رفت تا رشت و تموم راه رو به ياد خاطرات گذشته به فكر بود و وقتي به رشت رسيد سوار ميني بوس شد و تا اون شهرستاني كه مريم توش درس ميداد رفت وقتي به ترمينال رسيد سراغ نهضت رو گرفت ... آدرس رو پيدا كرد و با عجله با تاكسي خودش رو به جلوي در نهضت رسوند ... چند دقيقه جلوي در نهضت موند آخه ظهر نزديك بود و مريم حتماً مي اومد بيرون تا بره خونش ... حدسش درست بود طولي نكشيد كه يه دختر چادري از در نهضت اومد بيرون اول نشناختش ولي وقتي خوب دقت كرد ديد كه آره همون مريم زيباي خودشه ... خواست جلو بره و سلامي بده اما فكري به ذهنش خطور كرد ... تصميم گرفت دنبال مريم بيفته و خونش رو پيدا كنه ... مريم سوار تاكسي شد و اون هم به دنبالش سوار يه تاكسي شد و به تعقيب مريم پرداخت ... مريم سر يه كوچه پياده شد و اون هم پشت سر اون راه افتاد ... مريم كوچه ها رويكي پس از ديگري پشت سر مي زاشت و به جلو مي رفت و اون هم پشت سر اون راه مي رفت تا اينكه توي يه كوچه بن بستي داخل يه خونه ي 2 طبقه شد و رفت داخل ... خيلي خوشحال بود آخه خونه ي مريم رو پيدا كرده بود تصميم گرفت كه به مسافرخونه بره و به خودش برسه و بعد بره پيش مريم خانميش ... رفت مسافرخانه و خودش رو مرتب كرد ... كت و شلوارش رو پوشيد و ادكلن رو زد و كفشاشو پوشيد موهاشو مرتب كرد و هديه ي مريم رو برداشت و رفت بيرون و سوار تاكسي شد و راهي همون خونه اي شد كه مريم داخل اون شده بود ... به خونه رسيد در حالي كه از شادي ديدار لپ هاش گُور گرفته بود ... آيفن رو زد ... بله ... صدا رو شناخت ... منم ... ببخشيد شما ... معلوم بود كه مريم نشناختدش ... به تته پته افتاد ... من ... م ... ح ... سنم ... چي ؟؟؟ محسن ... به جا نميارم مزاحم نشيد ... . آيفن رو گذاشت ... نا اميد شد ... نا اميد جلوي در ايستاده بود كه ناگهان در باز شد و صدائي از پشت آيفن گفت بيا بالا ... پله ها رو تك تك رفت بالا ... در باز بود ... وارد خونه شد ... مريم روي يه كاناپه پشت به اون نشسته بود :
براي چي اومدي ... تازه آروم شده بودم ... تازه از ذهنم بيرونت كرده بودم ... چرا محسن كم منو شكستي ؟؟؟
سلام ... ببخشيد ... انگاري ناراحتت كردم ولي فقط به خاطر تو برگشتم ... .
باور نمي كنم ... به حرف تو اعتباري نيست ... هنوز دوستت دارم هات به يادمه ... دروغ نگو ... .
نه به خدا راست ميگم دوستت دارم ... .
الكي خدا رو قسم نخور ... باور نمي كنم ... نه ... .
نگاه كن براي اثبات عشقم برات كادو گرفتم ... .
كادو ... هِ ... هنوز همه چيز رو پول مي بيني ؟؟؟
ناگهان برگشت و بهش نگاه كرد ... . آخ خدايا اين دختر چقدر زيبا بود ... كور بوده تا حالا نميديده ... .
مريم ... خيلي زيبائي ... .
زيبائي ؟؟؟ گذرا است ... نميمونه ... .
آره ولي من تو رو دوست دارم هرجور باشي ... .
شك دارم ... .
باور كن ... .
برو بيرون ... بيرون ... .
ولي ... .
گفتم برو بيرون ... .
كادو رو گذاشت رو ميز و عقب عقب رفت بيرون ... در رو بست ناگهان فكري به ذهنش رسيد و در همسايشون رو زد و تمام ماجرا رو بهش گفت و گفت كه مريم رو به اونا سپرده و شمارشو به اونا داد ... و رفت ... خيلي داغون شده بود چشم باز كرد ديد جلوي در مسافرخانه است رفت و توي اتاقش و روي تخت دراز كشيد ... نفهميد كي خوابش برده بود كه ناگهان با صداي موبايلش از خواب بيدار شد ... گوشي رو برداشت ...
الو ... بفرمائيد ... .
ببخشيد من محمدي هستم ... .
محمدي به جا نميارم ... .
ديروز بعد از ظهر شمارتون رو بهم داديد من همسايه مريم خانم هستم ... .
آه بله آقاي محمدي ببخشيد به جا نياوردم ... امري بود بفرمائيد ... .
خير فقط از شما درخواست مي كنم خودتون رو به اينجا برسونيد ... .
اونجا براي چي ؟؟؟
تشريف بياريد متوجه ميشيد ... .
با عجله لباس پوشيد و به طرف اونجا حركت كرد توي راه هزار جور فكر به ذهنش خطور مي كرد به مقصد رسيده بود ... پياده شد و به اونجا رفت ... جلوي در پر از ماشين هاي نيروي انتظامي بود با عجله و با هر بدبختي بود خودش رو به خونه ي مريم رسوند ...
اينجا چه خبره ؟؟؟
شما كي باشيد ...
من محسن هستم ...
آها آقاي محسن مرادي ...
بله خودم هستم ...
اين نامه رو اين مرحوم براي شما نوشتن ...
چي ... مرحوم ...
بله اين خانم متأسفانه رگ دستشون رو زدن و فوت كردن ...
نامه رو از دست افسر گرفت و به طرف جنازه رفت ... خدا همان مانتوئي رو پوشيده بود كه اون براش خريده بود امّا حالا كاملاً سرخ شده بود ... بعد از چند سوال از اونجا رفت ... نامه رو باز كرد و خوند ... .
سلام عشق بي وفاي من ...
خيلي وقت بود داشتم با خودم كلنجار مي رفتم تا تو رو از ياد ببرم و يواش يواش داشتم موفق مي شدم تا تا اينكه تو اومدي و با حرفات بازم عاشقم كردي ... .
محسنم به جون خودت كه برام عزيزتريني ديگه طاقت شكستن نداشتم پس هديه تو رو كفن خودم كردم و ... .
چشاش سياهي رفت ... بي هدف به پيش مي رفت ... مريم اون مرده بود ... .
الان خيلي وقته كه مثل ديوونه ها داره دنبال مريمش مي گرده ... ولي افسوس ... .
. پا يان .
28/2/1386




نقطه نظرات

نام: مدير وبلاگ   ارسال در پنجشنبه 30 فروردين 1386 - 15:23

سلام

عکس ارسالى مناسب نبود جايگزين گرديد.


نام: حسن ابراهيمى   ارسال در پنجشنبه 30 فروردين 1386 - 17:17

زيباو جالب بود افرين به شما
کمى با داستان نويسى حرفه اى تر برخورد کنيد


نام: پیمان کیانی   ارسال در یکشنبه 30 دي 1386 - 22:28

آفرین بر شما. به من که آرامش داد. راستی آهنگ شما را میتونم داشته باشم؟


نام: مريم   ارسال در دوشنبه 26 فروردين 1387 - 00:22

مريما همه بدبختن



ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.