اشتباهي تلخ/داستان كوتاه غم انگيز/سعيد مطوري/مهرگان

نوشته شده در 16/1/1389 - 12:14 توسط سعيدمطوری(مهرگان) در موضوع داستان کوتاه

اشتباهي تلخ/داستان كوتاه غم انگيز/سعيد مطوري/مهرگان اشتباهي تلخ
سيگاري گوشه لبم بود و آهي كه مرتب با دود سيگار مي كشيدم وبيرون ميدادم و هر دو سينه

سوز در زير نور خورشيدي كم سوز در زمستاني سرد ودستانم در قعر جيب هايم در حال

فشار دادن بود و زميني كه پاهايم به زور بر روي آن قدم بر مي داشت ومانند اين بود ،روي

آن چسب ريخته باشند وكف كفشم را به خودش ميگرفت و به زور بلندش ميكردم،نميدانستم كه

غم او اينقدر خستگي در جان وتنم مي ريزد ،مانند اين كه سالهاست غمگينم وحس عجيبي

دارم ،گاهي خوشحالم وگاهي غمگين در يادي از خاطره اش ،او هميشه ميگفت:

- پرواز را حس كردي؟

من با خنده ميگفتم:

- من راه رفتن خودمو هنوز مشكل دارم چه برسه به پرواز كردن ،تازه كو بالم

- اينا هاش نمي بيني!

- كو كجاست؟!!!

- بابا من بال پروازتم

هر دو با هم مي خنديديم چه روزگار خوشي بود ،لعنت به آن روزي كه زمستان احساسش

شروع شد.

هواي خيلي خوبي بود ومن فكر ميكردم بهترين روز را دارم روزي زيبا وقشنگ كه

ميتواند روي دفتر خاطراتم بدرخشد وتو را ديدم با قدمهاي بلندي با عجله به جلو مي

رفتي، من دويدم تا به تو رسيد وگفتم:

- نسترن چقدر پرسرعتي مسابقه ي ماراتون داري ميدي؟

وخنديدم ولي تو نخنديدي وبا اخمي نگاهم كردي وگفتي:

- از تو فرار مي كنم ، از بي وفايي تو

واشكش جاري شد تا بحال اشك نسترن را نديده بودم نفرت و عشق در او موج ميزد ولي

باز چهره اش زيبا بود.

- من وبي وفايي ،مگر من چكار كردم؟!!!

- اون دختره كي بود كه باهاش گل ميگفتي وميخنديدي

- كدوم دختر؟!!!

- همون ديروزيه توي كافي شاپ

- كدوم كافي شاپ ؟!!!اين حرفها چيه ميزني

- وحيد برو گمشو ديگه نميخوام ببينمت

نسترن با اشك فراوان دور شد ومن مات ومبهوت او را نگاه ميكردم وبا حرفهايش فكرهاي زيادي در سرم ضربه ميزد،

آيا او از من سير شده؟ ولي نه گريه اش حقيقتي تلخ بود ولي نه من اين كارو نكردم

آيا من دوقلوي دارم كه خودم خبر ندارم وپدر ومادرم به من نگفتند؟!!!

آيا...

نميدونم چه كار بكنم ،هر چه زنگ ميزنم جواب نميده ،لعنت به اين شانس...

من واقعا سردمه وسرم گيج ميره اصلا نميدونم كجا هستم ،

صداي ترمز شديد ماشين وحميد نقش بر زمين شد وخون آسفالت را سرخ كرد وصداي بلند راننده كه مداوم ميگفت:

- بدبخت شدم...


سعيد مطوري/مهرگان

از سري داستانهاي كوتاه




این متن را خواندند (اعضا)

شیرین رحیمی (16/1/1389),مصطفی (17/1/1389), سعيدمطوری(مهرگان) (18/1/1389),پروانه (18/1/1389),روژين پورحيدر (20/1/1389),حسن نیکو فرید (20/1/1389),شیرین رحیمی (21/1/1389),جعفر سرخی (21/1/1389),گزیزه‌ قادری (21/1/1389), سعيدمطوری(مهرگان) (29/2/1389),نادر نينوايی (11/6/1389),

نقطه نظرات

نام: سیمین پاشا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 فروردين 1389 - 13:59

سلام به برادر بزرگوارم

داستان کوتاه شما رو خوندم
کمی من هم مثل نسترن داستانتون گیج شدم
باید معما رو حل کنیم درسته ؟


نام: فرامرز کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 فروردين 1389 - 03:29

به به!آقا سعید گل!باز خوش برگشتین!
Well back‏
دیر گفتم?!اما خوب کم پیدام!شما ببخش.
زیبا بود اما یک کم زیادی یهو تمومش کردی!
شاد باشی و سربلند
با احترام(فرامرز)


نام: ليلى   ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1389 - 19:24

سلام خسته نباشيد دوست گلم داستان کم بود.....@};-



ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.