دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
خوانش غزلی از آقای رضا کرمی / مهدی خطیبی
نوشته شده در 11/1/1389 - 18:01 توسط مهدی خطیبی در موضوع نقد
شعر تمام آن چیزی است که در زندگی ارزش به یاد سپردن دارد
؟
درود بر تمامی دوستان
غزل زیبایی از آقای رضاکرمی خواندم ، با خود اندیشیدم ، حیف است اگر با چند خط بر ذیل شعر آن را پسِ پشت بگذارم . این غزل ظرفیت های بسیاری برای شکافتن و بررسی دارد از این رو چند خطی بر آن می نویسم ، امیدوارم برای علاقه مندان خاصه نوآمدگان در عرصه شعر کلاسیک سودمند باشد . ابتدا غزل را می خوانیم :
دل بسته ام به جاده ی دوری که داشتم
از من گریخته است عبوری که داشتم
ای کوچه های هرزه کجا ختم می شوید
پیدا نمی کنید حضوری که داشتم
از ترس های چاه بلاخیز شسته ام
دست از برادران غیوری که داشتم
داوود های شعر من از داغ پر شوید
این ها نمی شوند زبوری که داشتم
بر بال های شعر تألم نوشته ام :
با من چه کرد سنگ صبوری که داشتم
غزل پنج بیتی رضا کرمی بر اساس الگوی عروضی : مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف استوار است. غزل مردف است و ردیف فعلی است . کلمات هم قافیه : دوری ، عبوری ، حضوری ، غیوری ، زبوری ، صبوری است . حرف روی « ر» و حرف « ی» ، حرف الحاقی است . مضمون کلی غزل شکوه و شکایت است . یک تجربه شخصی که برای همگان فابل لمس است . حسرت واره ای در فحوای غزل نهفته است که رنگی اندوهگنانه به این شعر بخشیده است . اگرچه نمی توان عصیان و خشم برخی ابیات را از نظر دور داشت .
زبان، ساده وصمیمی است . شاعر در بیانی استعاری اما ساده به گسترش موضوع ذهن خود پرداخته است . دل بستن به جاده ی دور ، گریختن عبور ، کوچه های هرزه ، چاه های بلاخیز ، داوودهای شعر ، زبور ، سنگ صبور همه و همه در بافتار زبانی قابل تأویل هستند . و نشان از آن دارد که شاعر به ورزیدگی زبانی رسیده است آن چنان که با ساده ترین کلمات به بازگویی مافی الضمیر خود می پردازد .
حضور حسرت واره ها در مطلع نمایان است .
دل بسته ام به جاده ی دوری که داشتم
از من گریخته است عبوری که داشتم
«لاسـلز ایـبر کرمبی » شاعر و منتقد انگلیسی می گوید:«شاید بتوان گفت که شعر انتقال دادن تجربۀ ماست .اما برای انسان تنها یک راه ایجاد ارتباط با دیگران وجود دارد و آن این است که با تهییج و تنظیم قوۀ تخیل خود کاری کند که تجربۀ او بار دیگر در ذهن شنونده و خواننده نیز تکرار شود. واژه هایی که صرفا از روی دادن تجربه ای حکایت می کند ، شعر نیست .شعر عبارت است از کلماتی که بتواند تجربه ای را به ما انتقال دهد و آن را در ذهن ما چنان هستی ببخشد که احساس کنیم آن تجربه برای خود ما روی داده است .»
( بنگرید: تاول ، حکایت راه است ، مقدمه شاعر ، انتشارات آفرینش . به صورت تفصیلی به این سخن کرمبی پرداخته ام )
تجربه ی پنهان اما کشف شدنی این بیت حکایت از حسرتی دارد که از نهانگاه دلی بر می آید که گذشته خود را حسرت وار مرور می کند . شاید هر جان اندوهگینِ پر حسرتی با خواندن این بیت بگرید . دل بستگی انسان به راهی که شاید اکنون دیگر نمی تواند در آن قدم بگذارد و عبوری که اکنون از او می گریزد ، تلخ است ، تلخ .
نمی دانم چرا احساس می کنم تم اصلی این غزل یک نوستالژی حسرت زاست که شاعر را وا می دارد( شاید به دلیل ناتوانی) خشم و عصیانش را عیان کند . روندی که در این غزل از لحاظ بازتاب های عاطفی نمایان است بسیار قابل تأمل است . حسرت در بیت نخست ، عصیان و خشم در بیت دوم ، یک طعنه زیبا یا به قولی یک آیرونی کلامی قدرتمند در بیت سوم ، مویه در بیت چهارم و تأثری تلخ و گریه آور در مقطع . نمی دانم چرا وقتی شعری خوب، از شاعری می خوانم پیش از آن نقطه پایانی بر آن بنهم ، تصویر آن شعر در هیأت انسان و گاه اشیاء در نظرم نقش می بندد. با خواندن غزل کرمی این تصویر از برابر دیدگانم گذشت: انسانی گوشه ای نشسته و در گذشته خود سیر می کند آن چنان غرق است که ناخواسته بر می خیزد ، فریاد می زند ، مویه می کند و بعد همان گوشه می گرید . به نظرم این شعر یک ساختار طولی دارد از یک نقطه آغاز می شود و و به نقطه ی پایانی که در برگیرنده یک رابطه علت و معلولی است ، می رسد( از حسرت به گریه و اندوه) و این یعنی آن که شاعر ذهن و زبانش را برای ساختمند کردن شعر ورزیده کرده است .
پیش از آن که به شیوه های بیانی این غزل بیشتر بپردازم ، می خواهم یک نکته در حوزه زبان و واژه گزینی بگویم . واژه گزینی و دقت شاعر به هم معنایی ها در یک ژانر ، نشان از کمال او دارد . در عرصه واژه گزینی دو نکته مهم تر از همه موارد است . نخست آن که به تعبیر الکساندر پوپ – منتقد پر نفوذ قرن هجدهم انگلیس- واژه باید پژواک حس باشد . بدین معنی که بازتاب تلاطم عاطفی شاعر باشد . دو دیگر ، به گونه ای باشد که در محور همنشینی بیت بنشیند و زیبا جلوه کند . در تمامی بیت ها این نکات در واژه گزینی رعایت شده است اگر چه می توان وسواس بیشتری به خر ج داد خاصه در مصرع دوم بیت چهارم . اما واژه تألم ( اگر اشتباه نخوانده باشم ) در مصرع نخست مقطع به نظر من مثل یک غده ، چه بسا سرطانی از دل وحدت اندام وار شعر بیرون زده است . کاری به این ندارم که این کلمه عربی است چرا که به تعامل زبان ها معتقدم اما به نظر می رسد که رضا کرمی با قدرتی که در عرصه زبان دارد به راحتی می تواند این غده سرطانی را بردارد و به یاقوتی زیبا مبدلش کند . البته شاید به تعبیر شاعر گرامی علی رضا طبایی « شاید گناه از عینک من باشد »
باری ... من شاه بیت این غزل را بیت سوم می دانم و دوست می دارم در این مجال که اندک نیز می نماید در مورد شگرد بیانی آن سخن بگویم و دیگر نکات را به دوستان دیگر واگذار کنم . بیت را مرور می کنیم:
از ترس چاه های بلاخیز شُسته ام
دست از برادران غیوری که داشتم
این بیت ، یکی از درخشان ترین بیت های این غزل است . نخست باید به تلمیح زیبایی که در دل این بیت قرار دارد، اشاره کنم . داستان یوسف و برادرانش به شکلی زیبا در این بیت جای گرفته است . اجازه دهید در همین جا گریزی بزنم به تلمیح و اشاراتی به آن کنم .
تلمیح در لغت ، به معنای نمودن و آشکار کردن و اشاره به چیزی است و در اصطلاح جزو صنایع معنوی بدیع است که شاعر از طریق ایجاد تداعی به داستان ، مثل ، آیه ، حدیث ، سخن و حادثه ای معروف در موجز ترین شکل خود ، اشاره می کند . این صنعت یکی از امکانات شاعر در حوزه ی بیان است که نقش تخیل آفرینی را در شعر گسترش می دهد و از دیگر سو اطلاعات و معلومات ، ذوق و علایق و هم چنین فضای فرهنگی ، اندیشگی و گرایش های او را نمایان می کند .
داستانی که کرمی از آن سود جسته است ریشه در فرهنگ سامی دارد . مخلص آن حکایت آن است که حضرت یوسف به خدعه برادران حسود خود در چاه زندانی می شود . باقی داستان را نیز همگان می دانند .
معمولا رویکردهای گوناگونی از سوی شاعران نسبت به این امکان بیانی یعنی تلمیح صورت می گیرد. گاهی شاعری فقط به یک اسم یا عنوان یک واقعه اشاره می کند. یعنی برونه ی داستان یا شخصیت را مد نظر دارد و از آن استفاده می کند . گاه شاعری دیگر به جزئیات پیوسته به آن داستان یا شخصیت می پردازد . مثل این نمونه از دوست شاعرم - آخرین شعله ی پر فروغ غزل نئو کلاسیک – محمد ذکایی ( هومن ) :
ز نیرنگ گشتاسپ چون یادم آید
بگریم در اندوه اسفندیاران
کسانی که پست و بلند داستان رستم و اسفندیار را بدانند به دقت شاعر آفرین می گویند . گشتاسپ برای آن که وسوسه ی سلطنت را از دل و ذهن اسفندیار دور کند او را به جنگ رستم می فرستد و این خدعه تلخ در پایان عمر اسفندیار و در دیالوگ او با پشوتن یک صحنه دراماتیکِ تراژیک را برابر چشم خواننده نمایان می کند .
اما گاه شاعر در راستای ماهیت و ذات آن داستان یا شخصیت چیزی می افزاید و گاه حتی دست به ابتکار می زند و اساسا ساختار را می شکند . نمونه وار به این بیت ها در غزل حسین منزوی بنگرید:
شاید حسد به خاطر حوا دلیل بود
ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت
می بینید که مساله آفرینش و هبوط در این بیت دیگر گون شده است . یا:
این بار رفت رستم و اسفندیار ماند
سیمرغ نیز مکر و فسونش اثر نکرد
وان تیر گز به ترکش مان – آخرین امید –
آخر اثر به دیده ی آن خیره سر نکرد
....
تلمیحی که در آن بیت غزل کرمی وجود دارد در راستای ماهیت و خاستگاه اصلی داستان است با یک تفاوت که حتی در بیت مورد نظر تبدیل به نقطه ثقل شده است. ترکیب زیبا و طعنه وار «برادران غیور» همان نقطه ثقل بیت است . آیرونی کلامی که با وحدت اندام وار بیت به دست می آید اوج بیان خوب بیت است . گذشته از این ها اصطلاح دست شستن نیز خوش نشسته است و همه این ها بیت را به عنوان شاه بیت غزل نمایان کرده است .
باری ... سخن بسیار است اما نمی دانم آیا در این سایت کسی هست که حس و حال آن را داشته باشد که تا پایان مهمان این خانه باشد . اگر چه چندان نیز نباید مهم باشد چرا که وظیفه ی هر جان بیداری آن است که زیبایی را عیان کند . گیرم با کلمات .
به رضا کرمی که هنوز نه دیده ام و نه می شناسمش درود و دست مریزاد می گویم .
با مهر و دوستی
مهدی خطیبی
این متن را خواندند (اعضا)
مهناز طلاچیان (11/1/1389),صنم ميرزازاده نافع (11/1/1389),مازیار کریمی ( آرام ) (11/1/1389),محمد نيک زاده (11/1/1389), برزگر (11/1/1389),بامداداميد (11/1/1389),امیررضایی.گ (11/1/1389),فرناز ابراهیم زاده (11/1/1389),حسين مظاهری کلهرودی (12/1/1389),حسين عبادی دهاقاني (12/1/1389),مهدی خطیبی (12/1/1389),پگاه عامري (12/1/1389),شیرین رحیمی (13/1/1389),علی سعادتخانی (13/1/1389),سيدحسين اخوان طباطبائی (خوانا) (13/1/1389),محمدحسن چگنی زاده (14/1/1389),سيد مهدی نژاد هاشمی (15/1/1389),پگاه عامري (15/1/1389),مرتضی بابایی ( ام بی !! ) (19/1/1389),حسن نیکو فرید (20/1/1389),حسين عبادی دهاقاني (21/1/1389),رضا کرمی (20/2/1389),زوشا بیرانوند (21/3/1389),مهدی خطیبی (20/5/1389),
نقطه نظرات
نام: مهدی خطیبی
ارسال در یکشنبه 15 فروردين 1389 - 15:45
درود
دوست نویافته خوبم آقای رضا کرمی طی تماس تلفنی ای که با یک دیگر داشتیم ، یادآور شدند که صورت غزلی که بالا می بینید صورت پیش نویس غزلش بوده است که بدون اطلاع او ، اخوی ارجمندش ارسال کرده بود .
بیت مقطع چنین است
بر برگ های زرد تغزل نوشته ام
با من چه کرد سنگ صبوری که داشتم
یک بیت نیز جا افتاده است . که همین جا قلمی می شود
تنها تر از همیشه در آغوش بادها
خاموش گشت آتش طوری که داشتم
می کوشم وقتی که مطلب را در وبلاگ شخصی ام می گذارم این بیت ها را بگذارم و در موردشان سخن بگویم . از این رو به گمانم صورت نهایی این یادداشت تغییر یابد
باری
راستی برای که گفتم ؟
خودم هم نمی دانم
باری
برای تو
تویی که به دنبال شعر نابی
یکیش علی جان سعادتخانی
با مهر و دوستی






