دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
برسی تحولات شعر تاجیکستان(۹)
نوشته شده در 28/12/1386 - 00:58 توسط بهروز ذبيح الله در موضوع فرهنگی و اجتماعی
شعر دوران استقلال.
بعد کسب استقلال جیکستان فرهنگ و ادبیات نیز از حصار برکشیده ی ایدولوژیک آزاد شد.دیگر شاعران معاصر در فضای باز و محیط پر شیب و فراز ادبی هیج گونه محدودیت ندارند.شعر دوران استقلال تاجیکستان دوباره به ریشه،بنیاد و اصالت ازلی خود نزدیکتر می شود.حالا شاعران خوش الحانی مانند رستم،سیاوش، خجسته صیاد،فرزانه، سروش، اسفندیار،آفاق،آذر،وارث، دولت رحمانیان و دهها تن دیگر رصالت شعر و شاعری را بر دوش دارند.اکنون این جوانان گذشته و امروز شعر فارسی تاجیکی را در آسیای میانه پیوند می زنند.
از سیاوش شروع می کنیم،که سرنویشتش شبیه سیاوش شاهنامه است. او بیش از ده سال است،که از جیهون عبور کرده و ساکن جمهوری قرقیزستان است.جوشیش شعر او ناشی از منیش پاک و روش خاص زندگی سیاوش است. سیاوش شعرنمی بافد بلکه شعر جزو زندگی اوست.سیاوش شعررا تولید و عرضه نمی کند بلکه شعراز ضمیر صاف او تولد می شود.
* * *
تو اندوه پر از عصیان و شور کیستی،دریا؟
ز سر بگزشته جان ناصبور کیستی،دریا؟
در این هنگامه های خاکساریهای خاک آلود،
چنین پاکزه و زیبا غرور کیستی،دریا؟
زمین چندیست دیگر گریه کردن را نمی داند،
تو در مژگان او اشک بلور کیستی،دریا؟
در این دوری،که ناجور است ساز زندگی این سان،
نوایی دلنواز تار جور کیستی،دریا؟
کرا توعاقبت تا محفل خرشید خواهی برد
تو آغاز ره پرنور دور کیستی،دریا؟
هر آنکه در تو می میرد،تو می اندازیش بیرون،
کرا خواهی پذیرا بود؟گور کیستی،دریا؟
یا اینکه جای دیگر می گوید:
ای بهار ی همه پر لاله لب نوش ترا،
وای بهشتی همه پرسبزه بناگوش ترا.
تو به جان درشده ی،هم نروی،تا نرود،
تو نه آنی،که توان کرد فراموش ترا.
کاش باران شوم،آه،ای چمن سبز بهار،
تا ببارم همه شب بر برو بر دوش ترا.
ترسم،ای یار، به گردن بفیتد آخر کار
همچنان توق گنه خون سیاووش ترا.
محمد علی عجمی در ریشه پیوند شعر تاجیک به اصالت ازلی خود تلاش زیاد می کند و در این امر مهم موفق نیز هست. محمدعلی درد را در پیرایه ی شعربیان میکند. ناله ی نیی این شاعر از نیستان ابدیت حکایت می کند. عجمی می گوید:
* * *
همان شب،که چشم تو اعجاز می کرد،
به رویم در بسته را باز می کرد.
نفسهای دست تو پروانه می شد،
در آیینه بی بال پرواز می کرد.
سکوت غریب مرا می شکست آه،
مرا صد نیستان از آواز می کرد.
کسی در غزلهای من اشک می ریخت،
کسی در غزلهای من ناز می کرد.
غزلمثنوی های گیسویت اما،
مرا آشنا با شب راز می کرد.
که بود اوکه می کشت هر شب خودش را،
سحر زندگی باز آغاز می کرد.
زمین بوسه بر شانه ی عرش می زد،
همان شب،که چشم تو اعجاز می کرد.
* * *
اشعار فرزانه ی خجندی نیزبه مثل پیام صبحفروز و طلوع شبشکن دلهای خفته را به تحرک می آورند.فرزانه روح لطیف و نزاکت شاعرانه دارد. یک غزل ایشون را با هم مرور می کنیم
* * *
هوای روح مرا تازه کن به آمدنت،
بهشت را به زمین کوچ ده به یک سخنت.
چرا به تحنیت خفتگان نمی آید،
پیام صبح فروزت،طلوع شب شکنت.
قسم به عشق،که رشک فریشته خواهم شد،
اگر به من بفشانی غبار پیره هنت.
چو ارغوان دلم ارمغان نوروزیست،
بگیر صدقه ی تیغ نگاه ریشه کنت.
ترا تمامي آفاق دوست می دارند،
یقین،که دوست ندارد کسی شبیه منت.
* * *
یا خود جای دیگر می گوید:
* * *
اگر دوباره بهار آید امید سبز شدن دارم،
بیا به دیدن من ای دوست،بیا که با تو سخن دارم.
بدون حرف صدایم کن، مگر که با خط ریهانت،
نگفت چشم غزال من، که آرزوی چمن دارم.
* * *
شعر سپید یا شعر آزاد نیز در مبان شاعران تاجیک رایج است.هرچند که اولین شعر به اصطلاح نیمای را استاد صدر الدین عینی در اوایل قرن بیستم سرایده است اما این نوع شعر در دوران شوروی متداویل نشد.حالا استاد دارا نجات با حفظ "وحدت واژه ها" وتعمل عمیق در "فلسفه ی گل پیچک" ترکیش خیمه ی حباب را احساس می کند.در اشعار او تمام پدیده های هستی جلوه ی تازه کسب می کنند.استاد دارا نجات با جسارت وارد دنیای ظاهرا منجمد اشیا می شود و از فلسفه ی زندگی آنها سخن به میان می آورد.وحدت کلمه در شعر دارا جوش می زند و زندگی راکد مارا رنگ و بوی تازه می بخشد.
* * *
ای کی می آیی کوک شدم در غم خود،
شاید از این کوچه های بی تهی
بخاندم پرنده ای
و لبخند دشت ها
آنجا می توان از سکوت،
یک کبوتر ساخت
و از بوسه ی آب و علف
نینواای بافت،
کای فرو ششته با براغوش غروب
آن قدر جیغت زدم،که دنیا ارغنون لابه شد.
* * *
با پژواک
ای
ای
ای
اکنون
ای
از شگفتم می ریزد.
خیالم ای می بیزد
علاجم نیست جز پیچ زدن در فلسفه ی گل پیچک
که می گویدم:
فرسایش و سبزیش اصل یکدیگرند
چنانکه فرزانگی و دیوانگی.
* * *
جای دیگر استاد دارا نجات می گوید:
عروج عقل در پروریش یک مجنونی،که به روحش تنیده،
تبادل
به یکتایی لیلا
و از بیابان
نگاهش دریا می ریزاد
به حلاجي پنبه ی کفک
و موجخیز ان الحق و رقص آستین افشان گرداب
و یکی جهیش
از ترکیش خیمه ی حباب
یکی فرود به مرز افروزیش
از خرشیدي وحدت واژه
اما من کجا و آن کوی روشنا.
با این همه ککشوی
بر از دیوار سانیه ها و تیک-تیک ساعت
که می چکد از تاک وقت
شیره ی زیست را
لاجرم مویه ریسم
و چرخافلک کنم فلک را با ساز فلک...
* * *
محمد علی عجمی درتحقیق خود باره ی شعر محمد غایب گفته:" او شعر را تنها در ظاهر کلمه و قالب نمی سازد،بلکه واقعیت شعر را در قالب در شکل و در ذهن کلیمه ها فروع می ریزد.این است،که اصلیت و هویت شعر در کار های او صورت جدی به خود کسب کرده است.
* * *
از محیط خویش تا خود را برون آورده ام،
از دیار دل به ملک دیده خون آورده ام.
شد سر انگشت هایم سرخ مثل ارغوان،
تا به بزمی نغمه های ارغنون آورده ام.
داده اند الحام فرهادی مرا شیرین وشان،
سنگ معنی را ز کوه بیسطون آورده ام.
تا نگردد سرد چون گوری تنور زندگی،
آتش از چشم،اخگر ار سوز درون آورده ام.
* * *
رستم وهاب نیز یک شاعر اندیشمند است. محور شعر او دور اندیشه می گردد نه احساس. یک قطعه از اشعر اشون مثال می زنیم:
* * *
به همه پاک سرا تا به ثریا سوگند،
به فروغ ابد حکمت اسما سوگند،
به نخستین قدم حضرت آدم در خاک،
به صعود فلک آویز مسیحا سوگند.
به همان مشت پری،که نحراسد ز نهنگ،
می کشد روز ی خود از دل دریا سوگند.
به همان مور ضعیفی،که به وحی ازلی،
می کند لانه ی خود در تن خارا سوگند.
به شهامات شهی کز سر همت فرمود،
منم آن باره و دیوار بخارا سوگند:
که کلید در بخت تو جز انگشت تو نیست،
هنری نیست،که در بازو و در دست تو نیست!
* * *
اما به دلایل گوناگون شاعران جوان هنوز از فضای باز استفاده ی احسن نکرده اند. به قول سیاوش فضای باز باید در دل و روح و جان انسان ها باشد،که متعصفانه کمتر دیده می شود. سیاوش در این زمینه می گوید:
* * *
فضای باز به رویم گشوده اند ولی،
کم از قفس نبود خستگی بال و پرم.
به این صباح دروغینم اعتمادی نیست،
بدم ز دیده ی من ای سپیده ی سحرم.
* * *
از این نمونه ها مشخص است،که مجرای شعر تاجیک دوباره به دریای بی کران پارسی نزدیک می شود. بازگشت از همان نقته ی اول،که در زمان انقلاب اکتبر بریده شد شروع شده است و این یک حرکت درستی است. باید نخست اصالت و هویت شعر احیا شود و بعدا بر اساس آن ابتکار و نواوری صورت پذیرد.
این متن را خواندند (اعضا)
ابوالفضل دادا (23/5/1389),



معرفی اهل ادب ایران در تاجیکستان

