قلب تو ، قلب پرنده
پوستت اما ، پوست شير
زندنون تنو رها كن
اي پرنده پر بگير
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به
دامن
اونور روزاي تاريك
پشت نيم شباي روشن
براي باور بودن
جايي شايد باشه شايد
براي لمس تن عشق
كسي بايد باشه بايد كه سر خستگي هاتو
به روي سينه بگيره
براي دلواپسي هات
واسه سادگيت بميره
حرف تنهايي ، قديمي
اما تلخ و سينه سوزه
اولين و آخرين حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهايي شايد يه راهه
راهيه تا بي نهايت
قصه ي هميشه تكرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو اين راه ، كه همراه
جز هجوم خار و خس نيست
كسي شايد باشه شايد
كسي كه دستاش قفس
نيست
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شير
زندون تنو رها كن
اي پرنده پر بگير
این شعر را خواندند (اعضا)
عيسي محمدي (20/11/1388),امین حاذقی (7/7/1388),فرزانه (30/8/1388),









