غروب عصر جمعه پر ز غمهاست
این اسمان دلگیر،در پی غمگسار هاست
ابرهایش بی عدالتی را گویاست
صلح و صفا و ارامش را جویاست
تا بگیرد حق مظلومان، بی کم و کاست
تا بسازد ویرانشهر ها که پر ز نهفته رازهاست
تا بخواباند صدای ساز ها که اوای رنجهاست
تا بکاهد از ظلمها که تا بی کران هاست
اوپشتیبان دلدار هاست
اگاه تر ز بیدار وجدان هاست
در پی منجی انسانهاست
منجی فاصله ها،اسمان هاست
گر بیاید دنیا زیباست
کبوتر ز قفس پلیدی ها رهاست
بیا که ابر بی تو،پر ز بارانهاست
اشک می ریزد چون کودکی که در پی اولیاست
((بیا که دلهایمان پر ز اشوبهاست))









