دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
.:: عاشقانه ها ::.
پارميدا
در فراسوي حجم گسترده اي از آسمان جواني و چند صفحه قبل از وقوع بلندترين حادثه ي زندگي در دفتر خاطراتم قرار گرفتي.جايي آرام تر از قلبم در دورنماي يك دنياي شيشه اي در قلب ...نوشته شده در 11/6/1389 - 07:18 - توسط: فرزاد تبريزچي
امید زندگی...
دیدگانی خیره به آسمان در طلب قطره ای باران مانده اند . آغوشی تهی از یک هم نفس در انتظار بازوان نوازشگر عشق رفته رفته سردتر می شود. دست هایی پر نیاز در طلب چنگ زدن به ری ...نوشته شده در 8/6/1389 - 21:42 - توسط: فرنوش مشایخ
چراغ قرمز
من آن چراغ راهنمای سر چهار راهم که به محض ديدن تو سرخی شرم بر گونه هايم مينشيند و ماندن تورا تمنا ميکنم ِ و افسوس که تو آن عابر سرکشی که سرخی مرا به سخره ميگيری و بدون ...نوشته شده در 5/6/1389 - 13:01 - توسط: سعید دبیری
تپندۀ پر تلاطم
زمستان است . هوا سرد و مه آلود .آسمان آبی نیست . گرفته و غبار آلود . خورشید کم سو و آفتاب تهی از گرماست . گویا این گوی آتشین هزاران سال نوری از دل ها دور است . دیگر محبت رن ...نوشته شده در 4/6/1389 - 23:05 - توسط: فرنوش مشایخ
نامه هاي گم شده ي من مادموزال الاغ به تو موسيوي چلاق(قسمت دوم : موسيو شراب بى شراب )
سلام موسيو من الاغو اگه دم اسبم بهم وصل کني باز الاغم به قول پدر بزرگ الاغ هميشه الاغ مي ماند توي اين روزاي باقي مونده ي عمرم که درد سرطان تا مغز استخون رسيده ،عرعرمو ...نوشته شده در 4/6/1389 - 15:43 - توسط: شکوفه جباری
مي خواهم گريه كنم...
اشكهايم بوي خاطرات كهنه را مي دهد...بوي دلتنگي هاي تو كه با خالهاي بريل خط فرشتگان با آسمان نابينا حرف مي زد...بوي روزهايي كه من ژاكت خورشيد را مي شستم و تو آنرها نزديك ...نوشته شده در 3/6/1389 - 21:10 - توسط: مهتا حسيني
ناله
یاد دارم شبی را که به شوق دیدار او از ماه پایین امد وپشت پنجره اتاقش را کوفت تا وارد شود ولی او بی اعتنا پرده پنجره اتاقش را کشید و خوابید . بعد از آن میشنیدم که هرشب ن ...نوشته شده در 3/6/1389 - 21:10 - توسط: خاضع بندري
الاکلنگ
او را نگاه میکردم ، سرت را پایین انداختی؛ مرا نگاه میکردی ، نگاهم را به زمین انداختم .....یادش بخیر ؛چه زیبا بود الاکلنگ چشمهایمان ، ولی افسوس !دیگر هر دویمان بزرگ شده ا ...نوشته شده در 29/5/1389 - 00:11 - توسط: مجتبی زارعی
نامه هاي گم شده ي من مادموزال الاغ به تو موسيوي چلاق
موسيو زندگي هميشه مطابق ميل ما پيش نمي رود .... سلام موسيو قربون شراب چشات بشم که به اولين پيک که ميرسم مثل خر مي پرم توي بغلت وتو هم مثل خر منو بوس مي کني نه واسه اينکه ...نوشته شده در 29/5/1389 - 17:22 - توسط: شکوفه جباری
تپندۀ پر تلاطم
زمستان است . هوا سرد و مه آلود .آسمان آبی نیست . گرفته و غبار آلود . خورشید کم سو و آفتاب تهی از گرماست . گویا این گوی آتشین هزاران سال نوری از دل ها دور است . دیگر محبت رن ...نوشته شده در 27/5/1389 - 05:20 - توسط: فرنوش مشایخ
کجايى؟!
خدایا تو چرا نیستی؟کجایی؟چرا هیشه قایم میشوی؟چرا خودت را به بقیه نشان نمیدهی؟شاید اینطوری همه مومن می شدند! اما تو کسانی دیگر را برای اثبات بودن خودت میفرستی.اما چ ...نوشته شده در 25/5/1389 - 19:13 - توسط: دلارام جعفری
آخرین وداع
پروانۀ من ، فرشتۀ زیبای من، بهترین و عزیزترینم سلام... انگشتانم در نوشتن سست اند و لبانم برای زمزمه کردن بسته اند . چشمانم برای نگریستن مملوء از اشکند و قلبم برای گریس ...نوشته شده در 25/5/1389 - 19:12 - توسط: فرنوش مشایخ
انعکاس
گفت به چشمانم نگاه کن تا از آتش عشقی که درآن شعله ور است بسوزی هنگامی که در چشمانش خیره شدم جز انعکاس آتش عشق خود دران هیچ ندیدم و بدرستی که آتش گرفتم ...نوشته شده در 25/5/1389 - 19:12 - توسط: خاضع بندري
ميدانم مرا ميشناسى اما خودم را برايت معرفى ميکنم
باز هم سلام خدایا.این دفعه آمده ام خودم را برایت معرفی کنم. من آن دختری هستم که همیشه با تو شرط می بندم و میگویم اگر این دعایم را برآورده کردی من هم این کار را میکنم.من ه ...نوشته شده در 23/5/1389 - 13:21 - توسط: دلارام جعفری
بودنت را شاکرم
بودنت را شاکرم تو همانی که نوش دارویی بودی بر تمام دردها مرهمی بودی بر زنده گی قلب و روح من چه زیبا مسخر حضور تو شد لبریز لبریز لبریز عاشق بودی و عاشقی کردن آموختی ...نوشته شده در 23/5/1389 - 09:36 - توسط: زهره ترابي (عسل بانو)
لطیفه ایست نهانی و عشق از آن آید”
عشق چیست؟ براستی ، عشق چیست و چگونه است که با همه ی دلبستگی و شناختی که از آن داریم قادر به توصیف واقعی آن نبوده و نیستیم... حافظ می گوید: لطیفه ایست نهانی و عشق از آن ...نوشته شده در 22/5/1389 - 05:01 - توسط: پروانه
نفس
مرا با تو اتاقی کافیست و پنجره ای رو به آسمان در کنج آن خورشید را بدرقه کنیم وچادر شب را بر سر کشیم و من.... تورا تا عمق وجودم نفس بکشم. فریده سهراب پور ...نوشته شده در 21/5/1389 - 05:35 - توسط: فریده
ميخواستمت
...نوشته شده در 21/5/1389 - 23:10 - توسط: کیوان احمدی
نامه
سلام نه نه خداحافظ آری خداحافظ زیرا میدانم باز سلامم بی جواب همچون اشک از لابه لای شاخه برگ موژه هایم چون میوه رسیده ازدرخت چشمم برپهنای سبزوجود بر زمین میچکد آری ...نوشته شده در 18/5/1389 - 14:55 - توسط: خاضع بندري
باغبان وگل
وقتی از کنارنرده های باغچه گذر میکردم همیشه چند ساعتی را به تو خیره میشدم یاداولین روزی می افتم که صاحب این باغچه تورا درگلدان به این جا آورد درست یادم است تورا بررو ...نوشته شده در 17/5/1389 - 16:13 - توسط: خاضع بندري
شکسپیر
ويليام شكسپير ميگه: كسي را كه دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر كه رفت سعي كن به كسي كه تشنه ي عشق است دل ...نوشته شده در 14/5/1389 - 00:27 - توسط: ناصر قدیری زوج
عشق نيلوفرين
سلام و عرض ادب حضور كليه خوانندگان عزيز وبلاگ حقير در اين پست قصد دارم در ابتدا در حد معلومات ناقص خويش شمه اي از نحوه ي رويش گل نيلوفر و عقايد موجود در اين زمينه را ب ...نوشته شده در 14/5/1389 - 23:10 - توسط: حبیب الله ادیبی
عشق و آری عشق
این عشق است که پایان ندارد گرچه قلب هامان خسته اشک هامان دلبسته است. تو اگر خسته ای و تو اگر بریده ای تحمل کن عشق بی پایان است. اگرچه نگاهامان بال و پر بسته شده ولی با ...نوشته شده در 13/5/1389 - 03:26 - توسط: احسان امینی فر
سلام مادر بزرگ
سلام مادر بزرگ...دلم برايت تنگ شده...اين نامه را مي نويسم برايت تا بداني چقدر دوستت دارم.اين نامه را برايت مي نويسم زيرا مي دانم خدا...آن را جايي براي تو خواهد خواند. سل ...نوشته شده در 10/5/1389 - 23:28 - توسط: راشين گوهرشاهي(صبح)
مترسک
گنجشک ها مشغوله دانه برچیدن بودند ...به آنها گفتم چرا دیگر از من نمیترسید ؟! کمی نگاهم کردند ... دوباره مشغول شدند ...به خود نگریستم ....چه بودم من ؟! مترسکی از درون خالی .... ...نوشته شده در 9/5/1389 - 16:40 - توسط: مجتبی زارعی
خدا کند که بخواند
هرچقدر خواستم تا این خاطره را در قالب شعر بسرایم احساس امانم نداد . ولی باید می نوشتم . خدا کند که بخواند ** یادت هست ۷سال پیش ...خانه ی مادربزرگم قول دادیم به هم...۷سال ...نوشته شده در 8/5/1389 - 23:27 - توسط: وفا سراج مهدی زاده(آذرافزا)
روز از او پرسيدم
روزی از او پرسیدم ...! فاصله ذهن تو تا قلمت چقدر است ؟ او قلمی به دست گرفت ،دستش را روی میز تحریر گذاشت و فاصله سرش (مغز) تا نوک قلمش را اندازه گرفت و با همان قلم ...نوشته شده در 2/5/1389 - 14:32 - توسط: علی صادقی پری
ناگهان چقدر زود دیر میشود ..آری...لحظه ای درنگ
حرفهایم در هجای کلمات می ماسیدند،وتو سکوت میکردی به اندازه یک سطر بلند ،لب احساسم که ترک بر میداشت تو تنها میخندیدی!میخندیدی به من واین دل بیقرار و بی درمان.. میخندی ...نوشته شده در 1/5/1389 - 14:58 - توسط: شبنم سميعی
زنگارى
من رفتم اما در اولين بهار باز هم دلم براي ستاره اي كه تو آن شب در چشمانم دنبال كرده بودي تنگ شد . من آدم ها را باز هم ديدم من از خرابه هايي كه تو بار ها برايم گفته بودي هم ...نوشته شده در 1/5/1389 - 08:56 - توسط: آنالی منصوری
حضرت حافظ - حکایت حلاوت لعل نگار و خنده جام
زمانی که ابر های روز مرگی ، افق اندیشه و روح را گرفتار می کند وقتی که دل در سینه احساس غربت می کند در این حال و هواوقتی می دانی جایی و کسی هست که بتوانی از شراب جوهر مع ...نوشته شده در 30/4/1389 - 17:16 - توسط: اسماعیل آزادی


