باران
اندکی صدای سکوت می آید.نم نمک باران ببار اشک هایت را به دامان زمینی ریز که بغض تنهایی دارد.زمین جای عجیبیست این را از قاصدک شب میدانم ، آنجا که پشت پنجره خیال به افق آر ...
نوشته شده در 4/3/1392 - توسط:
سونیا اشجاری
سرپرستی تمام بچه های اعراف
شنیدم هر چیزی که عاشقش باشی جزیی از وجود تو میشود و تو در حالی محشور میشوی که آن چیز بخش هایی از وجود تو را ساخته است . در مورد من و تو چطور ؟ ما هم عاشق همیم . تو بخشی از ...
نوشته شده در 4/3/1392 - توسط:
مرضیه سرودلیر
"برسر راه ..."
بر سر راهش نشستم تا بیاید ساعات،روزها،ماه ها به انتظارش بودم... بلاخره آمد... تا اورا دیدم به استقبالش رفتم... به من گفت:گویی دیریست که به انتظار کسی هستی غریبه؟؟ گف ...
نوشته شده در 3/3/1392 - توسط:
علی اکبر رشیدی
روزت مبارک بابا.
بابا محکمترین واژه هستیست؛ بابا اولین کلمه ایست که نوشتنش را آموختم اما افسوس که درک بابا به واژگان ناشناخته قلبم پیوند خورده است. بابای من!عاشقانه با دریای چشمانت ح ...
نوشته شده در 3/3/1392 - توسط:
الهام خانی
فراق
دلنوشته ای به امیر المومنین شنیده بودم سکوت طلاست و سخن گفتن نقره به همین سبب در پی آن بودم سخنانی بگویم که ارزشی بیشتر از طلا داشته باشد پس کلام را اینگونه شروع کردم ...
نوشته شده در 2/3/1392 - توسط:
محمد حسین میرسلیمانی
اعتراف ...
من سکوت میکنم ... سکوت را نشخوار میکنم هنوز !!! شده ام سگی ولگرد و آسمان جلی خاموش ... انگار وجودم را جن زده و من از ترس بادهای وحشی نه دل پرواز دارم و نه شوق خسبیدن ، کسی حر ...
نوشته شده در 1/3/1392 - توسط:
هادی بهروزی
مهربانی تو
بنام آنکه میداند من از امروز بیزارم ، کمی افسرده و حیران ، کمی نالان و گریانم ، بنام آنکه میداند غمم افزون و بسیار است ، بنام آنکه جز او من به فردا دل نمیبازم ، به نام ...
نوشته شده در 1/3/1392 - توسط:
قاسم امیرنیا
باید بیدار شوم
حسد میبرم به تمام نبودنم که جایش را با وجودی بیگانه پر کردی و من چه قدر از تقدس این عشق برایت گفته بودم و تو چه بی پروا این عشق را با جسمی عریان اشتباه گرفتی. و من عیانی ...
نوشته شده در 31/2/1392 - توسط:
فرزانه به منش
درد دل
بنویس خودکار من بنویس ازگریه هاوبغض ها وازناله های شبانه ام بنویس حرفهای دلم راتنها تو می توانی برلب جوهرینت بیاوری پس بگو،بگوتاعقده نشود بردلم از عاشقی بگو از دل شک ...
نوشته شده در 29/2/1392 - توسط:
احسان صفایی
عاشقانه نیلوفر آبی
تک نیلوفری آبی قد می کشد دوباره می خواهد نفس هایش را تازه تر کند شاید روزنی در دوردست ها دیده شود خوبتر که نگاه کنی می بینی او سعی دارد خود را از مرداب دلتنگی فرو بکشد ...
نوشته شده در 29/2/1392 - توسط:
فیروزه بنیسی
فرشته ی من
غنچه ی خفته ی من عشقت همچو چراغیست که عمق مسیرم را روشن خواهد کرد و چشمان روشن و درشتت مانند چشمان عقابیست تیزبال و پنچه پر گشوده که در میان غفلت دنیای من همچو نگهب ...
نوشته شده در 28/2/1392 - توسط:
قاسم امیرنیا
دلنوشته
باید برایت بنویسم ، هرچند گنگ! اختیاری نیست برای اینکه باورم را خط بزنم و از آغازی بنویسم که هیچ پیدایشی را تضمین نمی کند! شاید دستی برای نوشتن نیست یا چه می دانم دلی ...
نوشته شده در 28/2/1392 - توسط:
نسرین امیدی
گمشده ات کیست؟
همه ی ما در زندگی گمشده ای داریم.گمشده ای که ازلحظه ی تولدش تاپایان عمر برای پیداکردنش بی قراریم.درتمام این جست وجوهای پرتلاطم همچون تصویرستارگان گرفتاردر چنگال امو ...
نوشته شده در 28/2/1392 - توسط:
سمانه السادات موسوی
زیستن!!!
دلم زیستن می خواهد ، البته نه از آنهایی که همه دارند و برایش سگ دو می زنند و در نهایت بی خیالش می شوند و بدرود می گویندش !!! دلم زیستنی می خواهد که در مسیرش آزادی موج بزند ...
نوشته شده در 26/2/1392 - توسط:
هادی بهروزی
ديوارهاي سربي
من از پشت اين حصار بلند با تو سخن مي گويم... بيا از هم بگذريم و ناديده بگيريم آشنايي مان را... بيا رد شويم بي آنكه بپنداريم با هم و براي هم بوده ايم... من و تو دو گم گشت ...
نوشته شده در 26/2/1392 - توسط:
علي اعظم سلگي
من نه سزاوار آنم
نگاهم را در پستوی خامش این خانه پنهانش می دارم تا کسی جرات نکند آیینه پستی زمین را در انعکاس چشمان من ببیند. هرگزم مجال آن نبود رهایی از این زندان تن. کدامین حرف خو ...
نوشته شده در 26/2/1392 - توسط:
امیر برج خان زاده
نگاه کن
نگاه کن گُر گرفتهام میان آبی دستانت، مثل آتش و آب. و تو در این میانه نیلگون به آرامش تن نازک ماهی میمانی روی پوست آب. نگاه کن که شبیخون زمان و زمانه هیچ نمیگیرد ا ...
نوشته شده در 25/2/1392 - توسط:
هومان خورشاد
خانه ی چوبی
خانه ی چوبی ساخته ی دستانی با محبت آشنا ، مذین پردهایش با ابریشم روسری دلدار ،مصور گشته از چشمان اشکبار یار و شوق دیدن دلدار ، گفته اند انگار به جرم عاشقی باید بسازی خ ...
نوشته شده در 24/2/1392 - توسط:
مرضیه محمدخانی شبانکاره
آنكه تو را مي خواهد، آنكه تو را نمي خواهد
آنکه تو را می خواهد ، خویش می آراید و قامت بر می افرازد سرود سر می دهد و عشق می نوازد، به راهت می نشیند و ترانه سر می دهد. به ستایش چشمانت، به ستایش وجودت سخن سر می ده ...
نوشته شده در 24/2/1392 - توسط:
علي اعظم سلگي
تو را غایت آرزوهایم خطاب کردم اما...
دیگر آغوشم را بستر هوس هایت نمی کنم که درونش بیارامی روزی و روز بعد نفرینم کنی. هرگز چشمانم را آلوده نگاهت نمی کنم که دیدگانت همه تبلور هوس بود و نه هیچ چیز دیگری. دیگ ...
نوشته شده در 24/2/1392 - توسط:
امیر برج خان زاده
گفت و گو با ماه
دیشب ماه به کنار پنجره اتاقم آمد آرام پنجره را کوبید به کنار پنجره رفتم و آن را باز کردم بی مقدمه پرسید مگر تو عاشق نیستی پاسخ دادم بلی گفت پس چرا شب ها مانند عشاق ...
نوشته شده در 22/2/1392 - توسط:
سید مهدی حسینی
نخند
نخند بر من و به چشمانم که تمامی شب را به خاطر جمله های ریز و درشتت گریه کرده اند ، نخند زیرا که کم نخواهد شد اعتمادم به تو در این روزهای بی معنا ، می پنداشتم در حباب های ...
نوشته شده در 22/2/1392 - توسط:
قاسم امیرنیا
دوست داشتن
دوست داشتن ساده است مثل همین نگاه نگران ، همین انتظار بی مورد ، همین خاطرات ساختگی و این بارانی که می بارد روی خیابان و نمیداند چرا ؟.... مثل شکوفه هایی که شاخه ی خشک شد ...
نوشته شده در 20/2/1392 - توسط:
محمد اسکویی
دم میزنم تابیایی
ای زیبائی، ای نور آنقدردرکوچه باغهایت پرسه میزنم تا بیائی،در شعرهایم ازتودم میزنم تابتابی،بردربت می کوبم تابگشائی. اگرنبودی ،نام و نشان نداشتی،اگرنبودی، دربی برا ...
نوشته شده در 19/2/1392 - توسط:
احمدیزدانی
21 سالگي
تقويم را نگاهي انداختم. نوشته بود: 11/9/1390. آشنا بود برايم... خبر از روزي ميداد که من با گريههايم خنده بر لبان اطرافيانم نشانده بود. چه زود 21 سال گذشت! 21 ساله شدن من به ...
نوشته شده در 19/2/1392 - توسط:
سامان فخارزاده کرماني
لیلی ومجنون
افسانه لیلی ومجنون به دوران قبل از 550قمری که توسط ابوبکروالبی وبه زبان عربی به رشته تحریر درآمده ودردوران شروانشاه شاه شروان درسال 584 وبه درخواست او از نظامی گنجوی ب ...
نوشته شده در 19/2/1392 - توسط:
غلامرضا علی بیگی
راز و نیاز
در آسایش ،فقدان تو را احساس می کنم و در سختی ها همرهی ت را آنچه که می دهی از فضل است و آنچه می گیری از عدل و ما را طاقت عدل تو نیست ای زیباترین معشوق چشمانمان در مسیر غ ...
نوشته شده در 18/2/1392 - توسط:
مجید محمدرضاخانی
من و دیوانه و غاز
روزی گذرم به جایی افتاد که دیوانه ای در آن جا همه کس و چیز را به ناسزا بسته بود. دیوانه ای که حکمت دیوانه شدنش را نمی دانستم! از قضا،فردای آن روز هم از آن جا عبور کردم.غ ...
نوشته شده در 18/2/1392 - توسط:
سروش جنتی
موسیقی نوازش
یخهای تنهاییام آب میشود وقتی دستهای تابستانیات را میگیرم بگشا این دستها را به روی وجود آدم برفی گونهام بلورهای یخزدۀ اشکانم را با سرانگشت تابستانی ...
نوشته شده در 17/2/1392 - توسط:
شقایق محسنی نژاد
دل نوشته
محبتی را که از ان دم می زدی،با قایقی شکسته روانه ی گرداب دلی کردی،که تو کابوس هم ندیده بودی... .امروز با رفتنت حتی چشمهایم به قلبم اعتماد ندارند،چون دنیایی را که جلو ا ...
نوشته شده در 17/2/1392 - توسط:
رامین بخشی