.:: داستان کوتاه ::.

محصور

محصور

دست هایش را مشت کرده بود و هر بار سفت تر از بار قبل به دیواری که اطرافش را فرا گرفته بود می کوفت,بی آنکه حتی تصوری از دیوار داشته باشد,نمی توانست ببیند و تصوری از دیدن ه ...
نوشته شده در 11/6/1389 - 07:13 - توسط: نادر نينوايی

باران - صنم نافع

باران - صنم نافع

حالش از ماشین مدل بالا و کت و شلواری که به شیشه عقب آویزون شده بود به هم می خورد. درست جلوی تابلوی حمل با جرثقیل ماشینو پارک کرد و سوار اتوبوس های مسیر خط ویژه انقلاب ...
نوشته شده در 10/6/1389 - 22:32 - توسط: صنم ميرزازاده نافع

سیب زمینی - مسعود وفادار

سیب زمینی - مسعود وفادار

سلام خدمت تمام خواهران و برادران ارجمندم . امیدوارم طاعات و عبادات همگی در این ایام عزیز و مبارک مقبول حضرت دوست قرار گرفته باشه . بابت مشکلی که در داستان قبلی به وجود ...
نوشته شده در 10/6/1389 - 09:03 - توسط: مسعود وفادار

تعطيلات را چگونه گذراندم؟!

- آنچه مي خوانيد اتفاق افتاد، اما سه سال پيش! ديگر اين گونه رفتار نخواهم كرد - »فرزندان خوبى باشيد و تعطيلات را به هدر ندهيد، باشد تا اين تعطيلات سرآغاز تحوّلات اساس ...
نوشته شده در 10/6/1389 - 09:02 - توسط: صادق موسوي

وايسا تحصيل!

وايسا تحصيل!

در ابتدا بايد بگم که اين حرف دل چند تا بچه مدرسه اىه که اصلا قصد ترک تحصىل ندارن پس بهتره که معلم ها نخوانند شايد اين ترانه از هيچ ارزش ادبی بهرمند نباش و چرت و پرت باش ...
نوشته شده در 9/6/1389 - 14:35 - توسط: مهزاد مفرحی

طعم نماز - (این اولین داستان کوتاهی است که نوشتم مرا از نظرات سازنده خود محروم نفرمایید)

طعم نماز - (این اولین داستان کوتاهی است که نوشتم مرا از نظرات سازنده خود محروم نفرمایید)

طعم نماز او عاشق نماز بود. صدای اذان را که می شنید گویی قرار بود بهترین اوقات روز برایش رقم بخورد.منتظر می ماند تا وقت قد قامت الصلاه برسد. هر کسی به رکنی از نماز دلبس ...
نوشته شده در 9/6/1389 - 11:11 - توسط: رضا فولادی فرد

نهار - مسعود وفادار

نهار - مسعود وفادار

تقدیمی هر چند ناقابل به : بانو صنم میرزازاده نافع - آقای هاشم پور محمدی - بانو پرستو جمشیدی - آقای علیمحمد پورحسن یک سال پیش توی فصل زمستون وضعیت مالیم خیلی خرا ...
نوشته شده در 8/6/1389 - 21:46 - توسط: مسعود وفادار

درد بی سیبیلی اسمال آقا ! *** پرستو جمشیدی ***

درد بی سیبیلی اسمال آقا ! *** پرستو جمشیدی ***

ما رو اینجوری نگاه نکنین ... یه زمان ابرو داشتیم بلا نسبت پاچه ی بز .. همچینی ک خاطر عزیزمون مکدّر میشد و ابرومون 6و8 میزد ننه آقامونو کل فکو فامیل عین موش آزمایشگاهی کز م ...
نوشته شده در 8/6/1389 - 14:38 - توسط: پرستو جمشيدی

زنى از جنس نور

قسمت....5 امید کمیسیون پزشکی برگزار شده و همه دلنگرون مادر بچه ان، باور کردنی نیست، حالا که گاوه به دمش رسیده، حالا که پذیرفته که در این آسمون حتی یه ستاره برای خودش ن ...
نوشته شده در 7/6/1389 - 12:06 - توسط: زهره ترابي (عسل بانو)

ماهنامه‌ی ادبیات گمانه‌زن - پیش‌شماره ۲ - امرداد ۱۳۸۹

ماهنامه‌ی ادبیات گمانه‌زن - پیش‌شماره ۲ - امرداد ۱۳۸۹

در مسیر تغییرات ساختاری در فعالیت‌هایمان، که پیشتر از آن آگاهی یافته‌اید، و در آینده بیشتر از آن خواهید شنید، بر این قرار شدیم که مطالب و محتوای تولیدی گروه را در شک ...
نوشته شده در 6/6/1389 - 18:47 - توسط: ميلاد قزللو

داستان کوتاه مرگ خيال از سرى داستانهاى کوتاه هياهو

داستان کوتاه مرگ خيال از سرى داستانهاى کوتاه هياهو

توي كالاسكه،روبروي چشمهاي من نشسته بودي و با چنان شعفي در چشمهايم نگاه ميكردي كه ميخكوب شده بودم به چشمهات...حاج علي براتي،سقلمه اي زد به بازوم كه كجايي پسر...بدو سفار ...
نوشته شده در 6/6/1389 - 13:52 - توسط: راشين گوهرشاهي(صبح)

قد شلوار! - شبنم سميعى

قد شلوار! - شبنم سميعى

توی آینه خودمو نگاه میکنم.. سرتا پامو با مانتو شلوار سرمه ای رنگی که نه فقط به تنم ،به روحمم زیادی میکنه! بغض میکنم..چشمام پرازاشکه..تا حالا چشمای پر ازاشکمو توآینه ن ...
نوشته شده در 5/6/1389 - 13:05 - توسط: شبنم سميعی

مرده شور-(صبح-از مجموعه داستانهاي كوتاه هواي مرگ-مرداد87)

مرده شور-(صبح-از مجموعه داستانهاي كوتاه هواي مرگ-مرداد87)

دست کوچکت مشت مانده بود. چشم نیمه بازت را به سختی بسته بودند. پاهایت در هم قفل شده بود. گرسنه بودی. تشنه بودی. حتی آب هم از حلق کوچکت پایین نمی رفت. مدام گریه می کردی. بدن ...
نوشته شده در 3/6/1389 - 14:12 - توسط: راشين گوهرشاهي(صبح)

تاراج

بسمه تعالی تاراج اوائل سال تحصیلی بود که دبستان جدید را با نام "نوبنیاد" افتتاح کردند . این دبستان خانۀ مسکونی نسبتاً بزرگی بود که از طرف یکی از سازمانهای دو ...
نوشته شده در 3/6/1389 - 14:09 - توسط: پرویز بابادی

آغوش سرد

بيرون: ‌بيرون گمشو ؛ديگه نمى خوام ببينمت !!تو خجالت نميکشى که هر چى از دهنت بيرون مياد به من ميگى؟کجاى من بوى خيانت ميده ؛ها؟ پس چرا لالمونى گرفتى ؟ زن جديت را د ...
نوشته شده در 3/6/1389 - 13:25 - توسط: وحید مداحی

اقدس آدامسی!

اقدس آدامسی!

تازه نماز تموم شده بود وما با بچه ها جنگی نمازمون رو خونده بودیم و توحیاط مسجد منتظر بودیم همه جم بشن وبریم فوتسال!هنوز پیر مردی که تخصصش در خوندن انواع واقسام دعاهای ...
نوشته شده در 2/6/1389 - 15:18 - توسط: هاشم پورمحمدی

با نمک

با نمک

یه روز رفتم خونه یکی از دوستان دوران دانشگاه که سر بزنم یه پسر چهار ساله داشت سه نفری تو پذیرائی نشسته بودیم که اون رفت چای بیاره من دستم و دراز کردم که شیرینی بردارم ...
نوشته شده در 1/6/1389 - 21:33 - توسط: رضا محمدی (شب افروز)

بالنده(از مجموعه داستانهاى کوتاه هياهو)

بالنده(از مجموعه داستانهاى کوتاه هياهو)

کلاه و کشکولم را برداشتم و لنگان لنگان دوباره راهی شدم. بعد از هفت سال دوره گشتن و ذکر علی خواندن دوباره به شهر مادریم باز میگشتم. مسیرم از روی پلی بود که قبل از این ...
نوشته شده در 1/6/1389 - 16:07 - توسط: راشين گوهرشاهي(صبح)

شاید شما عاشق باشید

شاید شما عاشق باشید

شاید شما عاشق باشید (داستان دنباله دار)قسمت 1 فصل اول شب بهاری، سرشاری از وزش بادهای دلپذیر، طراوت کم نظیری رو ایجاد کرده بود. عقربه های ساعت 35 دقیقه ای می شد که روی ...
نوشته شده در 31/5/1389 - 18:27 - توسط: الياس صادق زاده

ساندويچ

آرام در چهره اش خيره شدم ترس تمام وجودم را فرا گرفته زوزه ى باد زمستانى عطشش را براى حمله به من بيشتر ميکرد من کينه اى از او بدل نداشتم ولى او آن روز را به خاطر ...
نوشته شده در 31/5/1389 - 18:15 - توسط: وحید مداحی

راز مقدس

مادر رضا و سارا عمل کرده و در بیمارستان بستری بود.رضا 14 سال و سارا 10 سال سن داشت و در روز هایی که مادر نبود مجبور به انجام کارهای خانه بودند.پدر آنها وضع مالی خوبی نداش ...
نوشته شده در 29/5/1389 - 15:35 - توسط: بهزاد بیگ پوریان

رويا

رويا

اين داستان را از سهيل ميرزايي براي شما تقديم مي كنم عزیزم داری به چی فکر می کنی؟ زن به خودش آمد:هیچی.همین طوری. نه، بگو، داشتی به یه چیزی فکر می کردی! خیلی دلت می خ ...
نوشته شده در 27/5/1389 - 19:43 - توسط: وفا سراج مهدی زاده(آذرافزا)

دل تنگی

نزيک هاى ظهر بوددل تنگ بودم و توى اتاق پايين پنجره بر روى فرش دراز کشيده و مشغول تماشاى سقف خانه بودم.چشمهايم را بستم.گرمى آفتاب را بر روى پوست صورتم احساس مى کردم.هيچ ...
نوشته شده در 27/5/1389 - 14:13 - توسط: بهزاد بیگ پوریان

زني از جنس نور

قسمت....4 خانواده الان شروع 6 ماهگی دردونه است. حضورش هست و نیست. گاهی مضطرب اویم و گاهی مضطرب خودم. لحظات چه سخت می گذرند و من چه مشتاق صبحها هستم. حضور در محیطی که لبر ...
نوشته شده در 26/5/1389 - 15:52 - توسط: زهره ترابي (عسل بانو)

زني از جنس نور

قسمت....3 زندگی احساس از خود بیگانگی دارم، من دارم به تمام دنیا دروغ می گم. از عشق حرف می زنم و تمام غمها بر درونم جاری است. دردانه من در دردها رشد می کنه و دستان کوچک و ...
نوشته شده در 26/5/1389 - 15:52 - توسط: زهره ترابي (عسل بانو)

کا پشن،به بهانه خداحافظی،فریبا شادلو

کا پشن،به بهانه خداحافظی،فریبا شادلو

با سلام ودرود خدمت تمام عزیزان ،استادان ودوستان مهربان سایت شعر نو،مدت کو تاهی در کنارتان بودم اما انگار تک تک شما را سالهاست می شناسم ودوستتان دارم. راهنمایی ها و نظ ...
نوشته شده در 26/5/1389 - 15:45 - توسط: فريبا شادلو

زني از جنس نور

قسمت....2 برای تو می نویسم به خاطر دنیا دنیا درد از تو فراموش کرده بودم، تویی که هر روز نظاره گر درد و سختی در منی، بخاطر تو که در کنار تک تک مصائب همراه منی و زمزمه وار ...
نوشته شده در 25/5/1389 - 19:10 - توسط: زهره ترابي (عسل بانو)

سه سکانس کوتاه از زندگی یک مرد...(یا زیست مردانه)

سکانس اول: مرد به توهم آفتاب ناگهان برمی خیزد.ساعت 8.30 شب است.میان کتاب قطورش خوابش برده.شعر می خواند که انگار از هوش رفت.به آرامی برخاست.دست و صورتش را شست و چایی را دم ...
نوشته شده در 25/5/1389 - 11:49 - توسط: امير عابديان

من و خسرو: نويسنده -شب افروز

بنام خدا چون در روستا زمینی برای کشاورزی نداشتیم زندگیمان خیلی کوچک وفقیرانه بود خانواده پنج نفره ای بودیم (من:لیلا-شوهرم :خسرو-مادر شوهرم :ننه زهرا- فرزند بزرگم:مرا ...
نوشته شده در 24/5/1389 - 21:11 - توسط: رضا محمدی (شب افروز)

اعتراف

خوب که فکر میکنم به خودم حق می دهم . با این همه باورم نمی شود که به این راحتی دستم به خون بی گناهی آلوده شده باشد ً؛ اما او هم بی تقصیر نبود ، زندگی را برایم جهمنم کرده ب ...
نوشته شده در 24/5/1389 - 15:50 - توسط: مليحه مقدم

تعداد صفحه:(23):