"""قافله ی رو به راه..."""
شاعر غزل آرامشبگذر از اين قافله ى "رو" به "راه"...غم ننشيند به سر و پاى تو
ما كه گذشتيم از اي
تو شخصیت های داستان را تعریف نکن
نویسنده منم!
قهرمان داستان تویی
و آن که آخر داستان می میرد منم
در پایان همه برای تو دست خواهند زد...
در بی خیال خیالم، حیاطی بود که در آن قمه و قداره،
از کنج لامکانی،
با جست و خیز و به الزام نیازی،
به تعظیم قوس های زنانه و پیچش های تو می آمدند.
باد
در میزند
بی ملاحظه !
از پاشنه در آورده است ....
چشمانم
توقع هیچ حرمتی را ندارد !
آخر
باد را نمی شود مهمان کرد...
تمامِ محبت هایت را
برای " او" ها
پیش فروش کردی!
و من...
از نسیه هایی که پیش چشمانِ تشنه ام
به این و آن و رهگذران میدادی،
نقد گذشتم، ام
توخود قانون طبیعتی!!
بودنت را میتوانم ثابت کنم؛
تو:
"مقدار عشقی هستی که به دلیل دلبریهایت،کُشته های زیادی داری"
ولی من:
بی قائده ام...و
آسمان شعرم دوباره ابری شد
هوای چشمانم دوباره بارانی ست
سکوتم
پر از فریاد ناصبوری لحظه ها
در یاس
سفر ثانیه ها طولانی ست!
دلم مدفون تر از پیش
زیر
یاد می آرم که روزی یاد تو
شعله می زد بر دل شیدای من
خسته بود از دوریت تا آسمان
خنده می کرد بر رخ بی تاب من
...
او مثال باده بود،من جام او
او شرا
کاش می شد
که دلت
آنقدر کوچک بود
که مشتم
خانه ای زیبا و قشلاقی
و دیگر
باغ ییلاقی
که هر چندی
ترا
تفریح باشدکوچ
ولی
افسوس
گاهی
هر دو مشت
خدای من
در قنوت نمازم
چه باید گفتن
که تو خود حریر احساسی بر قلب نازک من
و چه زیبا سروده ای در من
غزل آفرینشم را
و دگر چه باید گفتن
که قنوت
امروز باز ازجاده زندگی نگاه کردم
تاشاید ترا بجویم ودردیدگانت عشق را بیابم
ودراین عشق
کلمه واقعی که به معنای دوست داشتن است را
دست های من
میل هایی ست
برای عشق بافی موهایت
مژده بیداری سحر میدهند چشمان پرفروغ تو
سحرگاه نماز
نگاه گرم تو از نفس گرم صبح خبر میدهد
مرا بخود بخوان
ای آفتاب بهاری مهربان
به روشنی و گرمای
زیر تاریکی نفس می کشید پریشانی های دائمی ا
عصر يک روزِ پُر هياهو
لحظه ی تعويضِ شيفتِ خورشيد
گيج و منگ ميانِ تبليغات
منتظر در صفِ طولانی عابر بانک
دختر بچه ای با موهای لَخت
با شوق می دويد
بین این خاطره ها
بین تکرار غریبانه ی عشق
من چه بی حال و چه بی حوصله
هر حرف و نگاهی ز تو را
نه که یک بار و نه ده بار،هزاران دفعه
در پس دیده مرورش
یک رویداد شیرین
و کپی مدام
تو اما خودِ خودِ رویدادی
کپی برابر اصل خورده
و شاید اورجینالِ اورجینال !!!
موج هر لبخندت می برد قایق تنهای دلم
تا به ژرفای خیال و به رویایی دور
آنقدر دور که جز
موج هر لبخندت دگرش چیزی نیست
و به هر خنده ی تو
پایه های د
هرشب که رؤیایت ترانه می شود؛
بر بام این شهر خاموش،
من بال در می آورم
و از خلوت بادهای عبور
-از این ح
حرف دارم هنوز،
و طاقتم
کفاف اینهمه شرحه را نمیدهد؛
انگار نتی از پرده جا افتاده ام
- که -
عریان نشسته ام
بر گور واژه های جوانمرگم؛
شاه ب
(1)
فرزندم
اين روزها
به يك چشم بر هم زدن ؛
كوه ها بهم مي رسند و آدميان ؛
رفته رفته از هم ..... دور ميشوند!
از پيشرفت تكنولوژي غافل نبايد بود
این روزها پراز ترس و اضطرابم
بدنبال دلی پاکم
دلی پر از محبت
قلبی مملو از حقیقت
نمی دانم چرا..؟
به دنبال کودکی درون خویشم
من به دنبال زهره و ناهی
کوتاهی فرصت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
فرصت کوتاه ،
رورَوَکم چوبین ،
کودک ِ درونم چه بهانه گیر شده است !....
در میانهای آویزان
از اولین
باز هم به تو!
عکست که دیگر هیچ ملاحظه ای ندارد...
تو گاه پلک می زنی اما او
یکسره نگاه می کند
پلکی بزن خورشید!
سوختم!
طاقت تابش مدام ندارم
بس از این جهانِ دلمرده
"شه پره" دل اش گرفته بود
*او می رمید و جان
به لبخند خو گرفته بود
من ِ غمین ِ دلم
غریقِ باران
یک شبی مجنون رویت شد دلم
بی وضو جام سبویت شد دلم
مست مست گشتم زروی ماه تو
قبــــله گــم کردم شدم گمراه تو
جای می خون در دونش کرده ای
از آنجا بر فراز بام دنیا
نگاهت را به دنیایی خریدن
دلم بی تاب یک لحظه دیدار
صدای عشق پنهان را شنیدن
...
این صدا روزی فرا خواهد گرفت
در جهانی
دلم
یک آسمان ستاره میخواهد
ویک بغل آسمان پرستاره
ویک عددماه
که درازکش بررویش ستاره بشمارم
خدایا
روی هم چقدرستاره دارم من!!!
دوست دارم دستهایم ر
چطور اووووو از دستم گریخت
گویی تلاش نمیخواهد
چون طفل در آغوش مادر
تقلایش بیش از درکش
و عاقبت...
نفوذ عشق مادر به قلبش
گرم و لطیف
چرا که در حضو
لابلای سنگفرش های شیرین شده از توت،
از بازی معصومانه ی ما با آرامه های تکرارنشدنی،
تا مرز گام های ممنوعه حشره ها،
نیمکت بتونی و من، خیس تر از جان ب
خيلي وقت است من عطر نمي زنم
ريش هايم را از بيخ نمي زنم
و موهايم را اصلاح نمي كنم
بگذار حداقل يك راه توجيه براي خودم بگذارم
شايد خيلي شيك ت
منهای ِ آزادی
توازن ِ آیِنه ها
با مخرج ِ سکوت
کسری از خویشتن است
بعلاوه
توان ِ گفتگو
در فضای ِ مُمَیّزها
به شمارش نمی رسد
پرانتز باز
فکر
تو رو ندیدم !!! که خاطراتی بمونه ازت...
نه خودت موندی برام !!! نه عکسی ازت...
اگه تنها یادگارت بمیره !!! چی میمونه ازت؟!!!...
تصویر ذهنم از تو...
واژه های ساده ات که جمع شوند ، کنارهم
می شود معجزه ی قرن
تو پیامبر کلماتی
بغض هایت ، زنده به گورم می کنند
و تبسمت ، برمی خیزاندم
از لبهایت
که هم
سکوت درد ام مکر ندیده ای ای هم قفس
که این چنین به ژرفای نبرد ام می خوانی
مگر بی ساتر روح زخم خورده ام را ندیده ای
که این چنین بی پروا خنجرم می
دوستم نداری...
چه حقیقتِ شیرینی ست
برای او که,
دوستش داری...!
روزهاست پی گم شده ام می گردم
گم شده ای میان موج پریشانی ام
میان دلهره و تردید دلم
مردمِ دیده ام
همه دنیا را پی تو جستجو کرده اند
اما نبودی...
ت
خنده آلود می گریم
برای لحظه های واهی
که عاشقانه سر شد
آن دو نگاه بلورین
سوزناک تر از برف دوم
و صدای یخ بستن عاطفه
در عمق جهالت
اف
وجودم را لای منگنه می گذارم
و در عبث خانه ی فکرم به سردی یک خاطه تف میکنم
وترجمه می کنم
وترجمه میکنم سلام آخر رهگذری را
که دست هایش گریه میکردند
گذشته ام درد میکند
کودکی ام
رفتنم
نیامدنت
این سکوت های شبانه
درد های پی در پی
...............
خاطرات کوچه های شهرمان
چرا تمام نمیشود
جاری
می شوم !
.
.
از گوشه ی چشمِ
روزگار ...
با هر تلنگر نسیم !
...........
و
قطره
.
قطره
.
در خاک گلدانی
فرو می روم
که از تبِ
نفسهای تو
از انتظارهای من
بیهوده ترند
وقتی نمیدانی به چه بهانه ای
آن ها را باید بکشی
27/3/92
فرهاد كه به كوه رفت
شيرين نميدانست داستان چيست
صداي تيشه هايش را كه شنيد،
ناله اي تلخ سرداد
كه ريشه اش خشكيد
فرهاد كه عاشق اسطوره شدن بود
به
وقتیکه مادرهی می زایید
پدرهی می کاشت
برنج
درمزرعه!
گاوهی می خورد
بچه بزرگ میشد
پرنده بزرگ میشد
صیاد پرنده میزد
بچه صیاد میشد
گاوشخم میزد
ماد
ساعت ها خوابيده اند
زمان اما بي وقفه در گذر است
ومن خودم را بين ثانيه ها گم كرده ام
ثانيه هايي كه هم در گذرند و هم بي حركت
مثل آبي دريا كه مواج اس
حال که به دل نشسته ای عجیب ،
چه وقت رفتن ست؟!
رفتن تو ... ماندن من ....
روزی ، امروزت را کورمال خواهم کرد ،
تا بیابم ،
سودی ار عِطر یادت ،
کام
چشمان بی قرار من منتظر وجود اوست
هر تپش این قلب من فقط . فقط با یاد اوست
وقتی صدای پا می یاد پشت در و تو کوچه ها
بی اختیار من می دوم به پشت د
من با غزل بیگانه ام
سپید می گویم
سپید
قصه هزار و یک شب را
از لبان زنی
بی نیرنگ
با هزار هزار رنگ
شاید سیاه
اما سپید می گویم
از چشمان به حراج
آسمان خوشه ی پروینش را
از موهای تو بافته
بیا و بنشین بار دیگر با ستاره ها
اینجاب شب را وحشتی نیست
شب روشن می سازد با مهتابش
تاریکی خود را
و م
مرا به ياد آور
سنگ فرش خيابان
اگر از ردپاي من تهيست
مرا در خط به خط نامه هاي گمشده از ياد مبر
حرفي براي گفتن اگر بود
سدها را باز کنید
قطره قطره
آب از آب تکان نمی خورد
..............................................
موسی را از آب بگیرید
فرعون هم خواب مانده
گهواره
روزنه ای در پهنه ی بی پایان حسرت و افسوس!
ما همین را دل بسته ایم.
درهای خامیِ نشئه ی کلام را
اکنون به پاس عشق
باید که بست
و در گشود واژه ای نو را
مانده ام مات ،
چگونه ...؟؟؟
نميشود تمام
عشق نا تمام
اين بيچاره ي تمام
براي چون تويي ، همه چي تمام ...!!!
مهدي مرادي 28 / 3 / 1392
من اینجا
سوگ نبودنت را
به نظاره می نشینم
ومرگ رااستخاره میزنم!
که شب
تمام ستاره هایش راازیاد برده است...
یادت باشد؛
ماهی راهرگاه از آب بگیری...
ای به حال من رسیده
صبور باش!
مرا نبین که افتاده شقایق
به دست و پایم
او به آزادی ام می سوزد
من به درگیری او
با نگاه ِ دلم شبنم میسرایم
تا سویدای
می توان آمیخت
با شور کودکی
با رقص نازک شاخه های بید
به خواب می ماند
آویختن زنار بندگی
به درگه باد منتظر
چون نهر جاری است
لغزش به روی برگهای
همانا باران
صدای مرا شنید
بی آنکه فریاد بزنم
بر تمام من بارید
با تمام عشق بارید
برشکوفه های گیلاس
بر برگهای سبز
بربهار نارنج عاشق
آری ، با
وقتی بیداری، ناخن های بلندش را روی شیشه ی مغزت می کِشد
و در نبردی با پتو برای هیچ به جایی نمی رسی
و به خاطرِ قتلِ به حقِ یک سوسک
ارواح یازده هزار س
ان مرد امد
ان مرد با امید امد
ان مرد به رنگ بنفش امد
و بنفشه زار شد سکوتم
به پاس امدنش
دیوارها عقب کشیدند
زنجیرها باز شدند
وامیدها شکوفه دادند
بند دیگری ز ریسمان دل بستگی گسست
تا کی ریسمان واپسین دل بگسلد ز هم
دل از در گذر کند
این درگذشت را در ماتمی شاد نشیند به جشن...
چه راست می گفت راس
دوست دارم بنشینم و تمام امروز و دیروز را برایت قصه گویم که تو اگر از من حکایت بخواهی تمام شهر برایت قصه گوست اینک اسوده بنشین تا قطره ق
رنجور تن ، خسته دل
نریز شورآب وجودت را
بر صفحه ی تلخ روزگار.
بگذار کویر آشفتگی ،
تشنه بماند از اقیانوس درونت...هنوز
مگذار صیادکان ،
روسیاه ش
من میخوانمت وقتی که همه فراموشت کردند
من میخواهمت وقتی که همه فراموشت کردند
من میشنومت وقتی که صدایت رادرخفقانت کدند
راست گفت که همیششه توان درتوست
آی مرد!
کجایی؟؟؟
دراز است،دستان پیرزن
همانند گیسوان دخترک کبریت فروش.
خالیست،شکم کودک همسایه
مث جیب پدری که همین نزدیکیست.
گرسنه است
در ادامه ی تمام رفتن های تو
تنها چیزی که باقی ماند
من بودم.
دیگرهیچ چیز
مانند گذشته نخواهد شد
ادامه ی من
ادامه ی خواب های مردی خواهد بود
که نه
پرتره ات
شبها
در خواب عکاسخانه میپیچد
عشوه گرانه
مثل
باد در اندام جنگل...
زندگی زیباست
اگر فکر کنیم به زیبایی آدم
و بدی های انسان را نادیده ، خوبی دیگران را زیبا بینیم .
آسمان ابریست
به ابر های بارانی نگاه کن !
و راه
ای سکوتت روشنگر آفتاب
به سکوی انتظار تو
آزادنه قیام می کنم
اینجا
من؛
تمام راه ها را
با نام تو فریاد شدم
ای واضح ترین حضور تمنای من
به کنار پنج
این سکوت زیبا را مگر نشیده ای
که پر صدا از سایه های آفتابی رد می شوی؟
آری این سکوت شب با تو حرف ها دارد
می گوید: گوش کن؛گرچه خاموشم
ولی ترنّم زیبا
تو نگاهی داری
عمق اسمان را
می شود پیدا کرد
ته آن چشمانت
سر خط شعرت
روی سرخی لبان داغت
کاش بالی داشتم.....
و قاتلین شرافت
هر روز به چهره ای
غارغار کلاغشان
وحشت مزرعه آزادگی
در پس نقاب های بزک کرده
به تزویر
دانه می چینند
باغ آدمیت را
و زمین
برهوت ا
دیدم به خواب
که آفتاب
مرا می دید خواب
بیدار شدم
سر شار زندکی
چانه زدن های روزگار
با بخت من
روزگارتوراهم
دگرگون کرد
قصه های دلم را
ماه می داند
نمی دانم از کدام واژه ام رنجیده
که دگر نمی تا بد
دست کلاغها
که ضامن زمستان را کشید
سروها
- فهمیده و نفهمیده - رفتند
زیر ارابه های برف...
جنگ جنگ است
و پیروزی هدیه ایست
که گاه سر از خانه ی پس
كي آقا مي ياد؟
ديشب نيمه شعبان بود خيابان پر آذين پر ولوله بود
صداي آواز و دهل از هرسو
وه چه نوازشها بر دل بيچاره اما پر آوازه بود
با هم
کاش می شد لحظه های بد روزگار همه خواب بودند
حال لحظه های بدمن یک خواب نیست / یک رویا نیست
حقیقتی محض است که در کنار و همراه من می زیستد
ای هم
من از آینده نمی ترسم من از چیزی که هستم می ترسم.
من از اسلحه دشمن نمی ترسم من از نگاه آشنا می ترسم.
من از رویای خیس باران نمی ترسم من از فکر مر
سـوســن ِ چــلـچـراغ ِ مـــن
خـــرداد نـگاهــم ابـری تـر از رشــــت شـده
باران باران ببـارم بـرایـت
مـــی آیـــی؟
خرداد 92
ذهن من پر از حال و هواي تو شده
دفتر خاطراتم از، اسم قشنگت پر شده
دنيا رو مي خوام به عشق تو نقاشي كنم
عكس قشنگ تو رو من تابلوي نقاشي كنم
مي خوام
گویا ترین گویش ها شاید لبخندکیست ،کنج لب تو!
و متواضع ترین تواضع ها شاید اندوهیست، در چشم تو
و همه عمر انتظار
شاید لحظه ای باشد در دنیای د
عصرمن
تهران
مدينه ي فاصله ها بود
وقتي كه تو
بي اعتنا
ازاين خرداد لعنتي
مي گذشتي
و من
با چشماني خيره به چنارهاي خيابان وليعصر
پنجه
پنجه
قلبم برای تو که در شالیزارها
به وزش درمیآوری عطرها را.
گاه پلک میزنی در حجم خورشید
تا تن بشویم در کهربایت،
و گاه میباری به بیحوصلگی باران
پی جوی سابقه چشم تو شدم
به زادروز خودم رسیدم
زادروزم را جویا شدم
به چشم تو رسیدم...
برایم بگو
کدام قدیمی ترند؟
۲۷ خرداد ماه ۹۲
ماهی دربساط ماهی فروش
دهانش را
هی بازوبسته می کرد
آ..
آ..
آ..
من ندانستم
منظورماهی
آب بود یاآزادی؟!
به حرمت روز دیدار ، زیر باران
به حرمت روز ابری در بهاران
به حرمت نوازش قطره های باران بر سقف کلبه کوچکمان
به حرمت ابر
به حرمت باران
به حرمت د
به گمانم که رفته ای ؟
از ما رخ بسته ای !
غافل از دل ما بار سفر بسته ای
گل عشقت از دیوار ایمانم گذشت
نام زیبایت میان واژه ها نقش بست
چرا آیینه
لحظه ها در گذرن
انتها پیداتر...
چه خوش است این دل من
از خودم شیداتر.
***************
قفسم سخت به هم می فشرد روح مرا
دل رنجور مرا
**************
بانو سلام
چند وقتی ایست
دست به قلم می شوم
می خواهم برایت بنویسم
از دلتنگی باد و آینه
از ماتم گل های قالی
از رقص غم و ناله ی شادی
می خواهم
اي مهربان !
شاخه گل مهرباني ات
در قاب لحظه هاي دلتنگي ام
هنوز تازه و خوش عطر مانده است ...
و پروانه ي احساسم
همچنان از شهد اين گل ميمکد ...
گل
عید امسالم تموم شد
جشن سال نو تموم شد
بعد از این
بعد از این
حالم چگونه خواهد بود
احوالم چگونه خواهد بود
این روزا
باسم عید نبود!!
این
قرار ما
پله هشتم
هفت پیکر
در پردرخت ترین خیابان شهر
من با پیراهنی سبز
تو با شالی بنفش
حقیقت در رنگ ها نیست
حقیقت منم
حقیقت تویی
که بی آن نمی