تکلیف مو معلوم کن ...
شاعر پرویز کدخدایینه ،آرومی تو آغوشم
نه، می سازی با احساسم
خودم بدعادتت کردم
از این احساس می ترسم
نمیذاری با تو
"دوباره تکرارمکررات "
دوباره پر از بغضم
پر از آه هاي بلندم
دوباره آه مي كشم ومي سوزم
و با سوختنم مي سازم
مي سوزم ومي سازم
دوباره
امروز به شکل بی سابقه ای ندیدنی است ...
تا هرچه این چشم های الکی کار میکند ، نمیبیند ...
از افق تا افق هیچ چیز جز هیچ نیست ،
فردا در گرو امروز محتا
مي توان در جذر و مد زندگي
در ميان جذبه طوفان و ساحل
دل به دريا زد
و رها از زحمت كشتي
گنجهاي عشق و ياري را
از كف درياي غمها
با دو دست مهرباني ص
چون عروس خون ، می خورد مردی
ناخن اضطراب ماندن را
به چشم نمور ظلمت می گرید
این آخرین پرده ی آدم بودن را
انگار خاک و آب فرتوت و پیر است
درختي بودم تنومند
سرشار از اکسيژن زندگي
و سبزينه رويش،
و قارچهايي اندک و ريز
زينت پايم،
تا چشم بازکردم
کرختي و افسردگي
شاهرگ ريشه ام را زد!
برای لالایی مادر دلتنگم
برای انار دان شده
برای کودکی که همیشه می خندید
برای عمو زنجیرباف دلتنگم
چه بی بهانه و بی منت همه را دوست داشتیم
1_پدر
پدرم در شباهنگام
روزهای سپید را
......ترسیم....
و نمازش را روی پلک رو به تمام شب
......ستون....
حال مرا اگر نمی دانی...
از دخترک گل فروش یپرس
مرا می شناسد خوب...
از لرزش صدایم
از فرو افتدن نگاهم
از اجبار واژه «ندارم»
حال مرا اگر نمی دانی.
میبالم بر دیوانه ای زبان دراز
مینالم از آن صنعت کشک ساز
میگیرم خفاشِ کورِ شیرده ی شب را
مینوشم الکلی مست، که راضی میکند من را
میبویم فاضلابِ رفت
پیشگو
در آخر شب
دفتر کهنه ی اسطرلابش را گشود
بانو
بیا نگاه کن
روز های گرسنگی ام را ببین
بازی قشنگی درآوردم ...نه؟
و زن
به خانه نگاه می ک
نوشتم قطعه ای در وصف حالم
سیه شد قلب زیبا و زلالم
شبی خوردم ز غفلت جرعه آبی
ندانستم که بود دُرد شرابی
چه شعله آتشی در جانم افروخت
ظهری از خواب بیدار می شوم
و
به خواب دنیای هر روزم میروم
آیینه ...
لبخندی خواهم زد
لبخندی که گونه هایم را به د
روح من با خیمه شب بازی تو دمساز شد
گربه رقصاندی برایم ، چشمهایم باز شد
بلبلی خوش رنگ بودم ، روز اول پیش تو
در کلاس حقه بازی بلبلت چون باز شد
ع
زندگی پرده اسرار تهیست
زندگی دل کندن و دلداده گیست
زندگی من بودن منها شدن
زندگی در یک کلام دیوانه گیست
(آدم یا آدمک)
اینکه آدم آدمک شد آرزوهایم گسست
طرح بنیاد محبت قلب محزونم شکست
بوسه جای لب گزیدن زیر دندانم گرفت
اشک ازچشمم فروغلطیدبررویم نشست
نال
به یاد تلاشها و زحمات تو پدر عزیزم و به یاد پینه های دستان تو که هیچ وقت از ذهن من فراموش نمی شود .
تقدیم به پدر ...
دل ره صحرا بدایی داز و فکا گ
در این دوران، بدي پايان ندارد
دلي گر بشکني تاوان ندارد
دورویي وُ خيانت باب گشته
دگر صِدق وُ وفا خواهان ندارد
.
خانه بی شمع و گل و پروانه است
لانه سگ بهتر از این خانه است
ای پرنده نوک مزن بر پنجره
خانه ام خالی ز آب و دانه است
مرگ من چون زندگی آواره است
شیشه
دیر وقتیست که از بوی اقاقی سیرم
شده ام گیج زمانه، ز همه دلگیرم
هیچ میلی نبود همدم بلبل به دمن
آنچنان کز همه جا مانده و سرگردانم
رانده از خان
سردم!
سردتر از قلب آدمکی برفی.
که حتا با دستان سرد کودک گدا ذوب می شود..
من،
چون مترسی بی تحرکم
که موریانه های تنهایی درون را می کاود
درگوش های
!!!!!!!!!!
احساس خوبی دارم..
شبیه رییس پلیسی که
به دکمه های کیبورد سربازها..
دستور می دهد..
واژگان را به صف می کنم..
در صبحگاه شبانه ا
تو را در خود میمیرانم و زنده میکنم،
نگاهم را اوج میدهم،
با تو افلاکیترین میشوم،
با تو...
پروانهام بدان در کنار شمع وجودت،
همین...
پروانه
مي نوازم خاطر خاموشم را...
درکوچه هاي بن بست خيالت...
و شانه مي کنم هر روز
زلف سپيد خاطرات را...
يک آسمان آرزوي محال را
به دوش خويش م
سرزمین" شعرم " پُر می شود ، ز شبنم
و دلتنگی ها
مرا می فشرد ، در خود
جسم و روحم می ترسند ، بی تو بماند
در افق نگاه های خموشت
" ن
خفته ام در خانه ای، سرد و نمور
می تراود ترس، اینجا همچو گور
خاک، تنها همدم شبهای من
بی رمق، تنها، از خانه به دور
چلچراغ خانه ام اینگونه است
در گندم زار کاشت بی تو بودن قدم میزنم
و با دستانم کاکل احساس انها را لمس میکنم
و با باد که می پیچد بر پیکرمواجشان دم میگیرم
همان گونه ک در دور دست
ني..
ني مزن دوست...مزن دوست!
برديوانگي هايم..بنگر...مزن دوست!
ني حديث قلب رنج ديدست بسي
ني خروش عقل
هم زادست ولي
ني فروشي ها کردم،نيست باک
جرمم
زندگی جریان دارد .
مثل امواج دریا .
زندگی کشتی بزرگیست در دل این دریا.
وزندگی جریان دارد.
چه زیباست
کشتی تکانی میخورددر آب .
کشتی تکانی میخورد
من هنوز درگير كوچه هاي بودنم
و نبودن مرا فرياد ميكشد...
چه حكمتيست كه بودنم را به نبودنم گره ميزند....
خاطرم بود به قبل از طی این راه دراز
مادرم بر سر سجاده زمژگان تر وراز ونیاز
زیر لب زمزمه ی عاقبت خیر طلب از درگاهش
کودکی بیش نبودم بی خبر از همه چی
ای خلایق، مرد بودن عار نیست
مردی و مردانگی دشوار نیست
گرگ هم، دعویِ مردی میکند
کدخدائی، مسندِ اغیار نیست
در میان گله ی پروار و مست
شیر را، با روب
بلورمعجزه را شکسته بودندانگار
باسنگها ی زمخت یاس
پسرانی از جنس خیابان
وقتی که من رفتم
روغن امید سرخورده بود درست کف سجاده ی دعا
وزوزه ای مبهم هنو