تـوی قـرن بمب و بــاروت یـکی شاهه یکی برده
یکی سرخوش از خوشی هاش یکی آوارۀ درده
کسی دلتنگِ خدا نیست نه تو کاخ و نه تو سوله
بــی تــعـ
کوک کن !
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
اینجا زمان ایستاده است
و من نمی دانم به چه می اندیشم
سایه ای نیست
ابری نیست
مهتابی نیست
و عشق را هم که دیگر فراموش کرده ای
تقویم شاپریا پاره شده!
زمان ایستاده
احساسم روی این همه یخ سر می خورد
راهی برای گریز از این سرما نیست
چرا که من یخ زده ام
دیگر نیازی به کوک کردن ساعت ندارم
زمان ایستاده
همیشه برای نوشتن شعر زمان کم داشتم
حالا تا آخر دنیا شعر می نویسم
چون
زمان ایستاده
فریادم از سکوت لبریز شده
صدای چشمانم را می شنوی؟!
صدای باران می دهد
فصل باران تمام شده
اما رگ هایم پر از باران چشمانم است!
تو در رگ هایم نیستی
دیگر پیر نمی شوم
زمان ایستاده
اگر می خواستی زمان زنده می شد
اگر می خواستی خاک مرده ی خانه ات دوباره زنده می شد
برای مردگان زمانی نیست
من
خاک مرده
زمان ایستاده
زمان ایستاده
این شعر را خواندند (اعضا)
فرامرز (22/9/1388),












