خستهام از هر چه واژه مرد
عشق تمنا میکند
و هرزگی میفروشد
.
.
ای مجنون هرزه من
تو هم یکی از هزاران عابری
که از مردانگیشان تنها
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
تحیر !
به هر جا بنگرم رخ بینمو زیبایی تو
خدایا چه شدست حال مرا از بهر این دُر
نمی ترسم از عشق و دیو معشوق
از آن ترسم که باشم عاشقی مغلوب
از آن گویم که گر او ساقی و من هم شوم عاشق
از آن گویم که گر رنگ لبش دیوانه ام کرده
همه ثلثی است از این عشق کم آشوب
که ثلث دیگرش باشد ز سوی غمزه ی معشوق
و آن دیگر بٌوَد چیزی که در من نیست !
آن چیزی که مجنون از آن بیمی نداشت !
آن چیزی که فرهاد با آن کوه را کند
که من ترسم که دارم یا ندارم جرئت عاشق شدن را
نمی ترسم از اینکه عشق مرا درگیر خود کرد
نمی ترسم از این عشق ، نمیترسم از این شرع !
بترسم از روز جدایی ، بترسم از روز جدایی
دگر چاره ندارم مگر اینکه روم صبح گاهی
همه را فراموش کنم در راهی ...
چاره ای دیگر بود
پیش یارم رفتم
رو در رو به او خیره شدم !
محو چشمان سیاهش گشتم
که در آن ..
آدمی را دیدم که پژمرده و خسته
که می گریست و فریاد می زد
دوستت دارم ...
دوستت دارم ...
همانگونه که ...
زل زده بودم به چشمش همچو جغدی حیران
ناگهان چیزی مرا از دل من در سینه
باز میگفت عشقی
که ز من سلب نمودست عقلی دیرینه
همانگونه که مستغرق زیبایی زیبا بودم
لحضه ای عقلم ز دل آزاد گشت
چون شنفتم قلبم بی تاب گشت
بگفتم که(به من گفت) : تو را اندر گلو چیزی گرفته ؟
چرا ساکت مرا خیره شدی اینگونه
بگفتم (به او گفتم) : که صدای چشم گریان مرا نشنیدی ؟
این همه حمدو ثنای دل من نشنیدی ؟
راز عشق تو هوی و هوس است
نه که از بهر دوا و الم است
اینگونه دلم را تو به بازی دادی
در خیالم بودی ولی مرا نشناختی
دلم اکنون تو را اسیر دارد اما
صاحبش خود اسیر دیگریست که نمی داند وای
این شعر را خواندند (اعضا)
علي عليمرداني (حامي) (4/8/1388),زینب انصاری (4/8/1388),محمدحسن چگنی زاده (4/8/1388),ابوالقاسم حيدري (5/8/1388),ترخان (7/8/1388),ترخان (7/8/1388),زینب انصاری (8/8/1388),ترخان (12/8/1388),میلاد (12/8/1388),زینب انصاری (16/8/1388),
نقطه نظرات
نظرها
نام: محمدحسن چگنی زاده
ارسال در سه شنبه 5 آبان 1388 - 08:41













