تو تقاصِ چی رو میدی؟تک و تنها توو خیابون
سرچارراها می ایستی؟یا یه کنجی توی میدون
..
وقتی بچه های مردم،توو کلاس درس میشینن
یا میرن به سی
«آختامار»
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
- این صدای توست،
راه گم کرده ای به گمانم
جزیره خاموش است!
شکسته فانوسم ،
خیالی نیست!
دل به دریا می سپرم...
*
-"آخ! تامار!"
- عزیزکم!
خیالی نیست!
یادگاری هایت را برداشته ام...
همان قلوه سنگ ها
که هدیه می دادی به جیب هایم !
*
-"آخ ! تامار! "
و تو هنوز و همواره
می خوانی ام
...
این شعر را خواندند (اعضا)
حمیدرضا سلیمانی راد (11/10/1389),فرزاد ندیری (11/10/1389),فرزاد کاکلی (11/10/1389),جهان شاهرخ (11/10/1389),یاسر منیری (11/10/1389),علی فردوسی (11/10/1389),پری بی پروا (11/10/1389),مرتضي ساعد (11/10/1389),سید مهدی حبیبی (11/10/1389),لطف الله مشعل اِرت زاد (11/10/1389),عبدالحسین خورشیدی( پاجی ) (11/10/1389),سلمان عیسائی (11/10/1389),میترا سالاری (11/10/1389),محمود صیفی (11/10/1389),مهران سالاری (11/10/1389),حمید وجدی (11/10/1389),محمد علی شیردل (11/10/1389),محمد رضا دشتی (11/10/1389),ندا پیرستانی (11/10/1389),مهران سالاری (11/10/1389),علی روحی (11/10/1389),آریا شمس (11/10/1389),مهناز چالاکی (11/10/1389),حمید وجدی (12/10/1389),سیما ( مهرآذر ) (12/10/1389),اکبر نظرعلیان (12/10/1389),محمد علی شیردل (12/10/1389),پردیس وهاب زاده (12/10/1389),فاتح امیری (12/10/1389),ارش احمدی (12/10/1389),عبدالرضا كمال ناديان (12/10/1389), احمد البرز (12/10/1389),کامران قائم مقامی (12/10/1389), بهمیار (12/10/1389),امید صباغ نو (12/10/1389),حسن هنرمند (12/10/1389),حدیثه گلرو (12/10/1389),كامران آوخ كیسمی (12/10/1389),سهراب آقایی (12/10/1389),آزادرنجبر (12/10/1389),آزادرنجبر (12/10/1389),مرجان دیبا (12/10/1389),نیما گل قامت راد (12/10/1389),ابوالفضل اردیبهشت (12/10/1389),مازیار قاضی زاده (12/10/1389),سید میلاد حسینی (12/10/1389),عليرضا قاسمي (12/10/1389),مهران پیرستانی (12/10/1389),آیدا -سعادت (( نفس)) (12/10/1389),مرتضی درویشی (12/10/1389),مسعود پارسایان (12/10/1389),محمد علی شیردل (12/10/1389),طيبه دهقان (12/10/1389),امین نوروزی (12/10/1389),محمد رفیع رضایی (12/10/1389),علی میرشمس (12/10/1389),کرم قلاوند (12/10/1389), احمد البرز (12/10/1389),مازیار قاضی زاده (12/10/1389),رضا کیانی (12/10/1389),اکرم بهرامچی (12/10/1389),سمیه مشتاقی (12/10/1389),حمید رضا یعقو ب زاده (12/10/1389),فرزاد ندیری (12/10/1389),پرستو جمشیدی (12/10/1389),پروانه (12/10/1389),هادی زیلابی (12/10/1389), عاکف-م (12/10/1389),شهروز امامی (12/10/1389),عمادالدين مشّائي (12/10/1389),امیر صابرنعیمی (12/10/1389),رسول یوسفی (12/10/1389),کامبیز معتمد (13/10/1389),حمیدرضا سلیمانی راد (13/10/1389),حسن امتحانی (13/10/1389),علی اصغر یزدانی (تراب) (13/10/1389),آزادرنجبر (13/10/1389),عبدالرضا كمال ناديان (13/10/1389),کامبیز معتمد (13/10/1389),نیلوفر محمودی (13/10/1389),مجتبی بناگر (13/10/1389),ناصر تقوی (13/10/1389),میلاد ماهیار (13/10/1389),امید صباغ نو (13/10/1389),منصورعقیلی (13/10/1389),گلسا امیدوار (13/10/1389),رامينا سلطانی (13/10/1389),سید امین سیدی (13/10/1389),ابوالقاسم حیدری (13/10/1389),محمد حسین کاظم زاده (13/10/1389),بابک عارفی (13/10/1389),محدثه عبد صفرنیک (13/10/1389),نیما اسماعیل پور (13/10/1389),سپهر رمضاني (13/10/1389),امیر آرام (13/10/1389),محمدحسن چگنی زاده (13/10/1389),محمد فرزام (13/10/1389),میلاد ماهیار (13/10/1389),سهراب آقایی (13/10/1389),مهسا شکیبایی (13/10/1389),افشین ایزانلو (13/10/1389),رضا روزیخواه (13/10/1389),محمد نیکخواهی (13/10/1389),مرتضی بختیاری همدانی (13/10/1389),احمد قاسمی (13/10/1389),فرانک زیبا (14/10/1389),میلاد ماهیار (14/10/1389),ياشار حسنينی (14/10/1389),امید دارابی (14/10/1389),آیدا -سعادت (( نفس)) (14/10/1389),وحید جشنی (17/10/1389),شهاب طاهرزاده (26/12/1389),ر.امید (26/12/1389),ندا لاشیدایی (27/12/1389),محمد قدیمی (31/1/1390),محمد قدیمی (4/2/1390),مریم انصاری فر (13/2/1390),اسدصفائی (26/10/1390),میترا سالاری (26/10/1390),اسدصفائی (30/10/1390),
نقطه نظرات
نقدها
نام: اسدصفائی
ارسال در دوشنبه 26 دي 1390 - 19:07
سلام دوست خوبم
زیبا سرودی
وچون سعی در استفاده از افسانه ها و واقعیتهای ملل گوناگون داری بر قوای تفکرات شما وخوانندگان می افزاید واین زیباپی شعر می آفریند
لازم دانستم بگم که
اسم اصلی آن دختر معشوقه
تامارا بوده
و عاشق با دیدن صحنه ی مرگ او این جمله را به زیبان میاورد و میگوید ((آخ تامارا)) واز آن زمان نام آن مکان آخ تامارا باقی می ماند
بدرود
نظرها
نام: کامران قائم مقامی
ارسال در شنبه 11 دي 1389 - 17:56
نام: علی فردوسی
ارسال در شنبه 11 دي 1389 - 19:48
سلام دوست خوبم
با اینکه سر رشته چندانی از شعر سپید ندارم ولی شعرتون به دلم نشست
می دونین یه جور حس سورئال توش بود البته این نظر منه و میتونه احساس شما چیز دیگه ای بوده باشه
منو یاد شعرهای پابلو نرودا انداخت (زمانی که در ایتالیا زندگی می کرد)
موفق باشی
مراقب دلت باش
نام: سید مهدی حبیبی
ارسال در شنبه 11 دي 1389 - 20:44
@سید مهدی حبیبی توسط میترا سالاری
ارسال در شنبه 11 دي 1389 - 20:59
درود جناب حبیبی عزیز؛ در توضیح "کاش" شما می نویسم:
«تامار» در افسانه ای ارمنی ،نام دختری است که هر شب برای دلدارش فانوس یا مشعلی می افروخته تا راهنمای شب تیره ی دریا میان جزیره و شهر باشد. تا این که طی جریانی شبی این فانوس می شکند. "آخ ! تامار! " صدای دلداده ی تامار است که در دریا سرگردان مانده و فریاد می زند!
نام: سلمان عیسائی
ارسال در شنبه 11 دي 1389 - 21:07
شهرخوب - تقدیم به شما که که خاطره سفر به آن جزیره لابرایم زنده کردید- چاپ شده درکتاب دردهای سکرآور89
شهرخوبیست
مردمانش خوبند
مثل دریاچه زلال
مثل دریاچه لطیف
خبری نیست ازاعماق زمین
همه درظاهراین خاک تجلی دارد
شهر
پرآب
وکشاورزانش
باخاک سخن می گویند
ومسافرها
ازدیدن این مردم خون گرم
بیشترازدیدن منظره ها مسرورند
نان وقانون
احترامی دارند
همه خوبند
من خوبم
کوله بارم پر
حاصل این سفرکوتاه است
سعی وکوشش ،مهربانی ،نان
ازمردم ساحل دریاچه ی وان.
نام: مهران سالاری
ارسال در شنبه 11 دي 1389 - 21:17
بر کرانههای دریاچه سرزنده وان،
از کلبهای
هر شب جوانی بدون بلم و در نهان،
خود را
می زند به آب
و با بازوان مردانه اش شناکنان
آب را
به سوی جزیرهای در روبرو
میشکافد
از فراز جزیره تاریک،
فروغی صاف و درخشان
او را به خود میخواند
همچون فانوسی فروزان
تا که راه را گم نکند
تامار زیبا هر شب
بر فراز جزیره، نوری میفروزد
و ناشکیبانه در نهانگاهی نزدیک
به انتظار می نشیند
دریاچه با موجهایش در تکاپو
و دل جوان در شر و شور.
آبها، سهمگین در خروشند
ولی جوان مهارنشدنی، پیش میآید.
و اکنون تامار با قلبی تپنده
به هم خوردن موج ها در نزدیکی اش را میشنود
و شدت عشق
سراپای وجودش را برمی فروزد
در خاموشی، شکلی سایهوار و سیاه
بر کرانهای تاریک دریاچه ایستاده است
خود اوست ... و ازنو به هم رسیده اند
آه، ای رموز شب آرام ...
امواج دریاچه وان
اکنون به تنهایی
ساحل خود را مینوازند
و به هنگام فروکش
با پچپچهایی مبهم پس مینشینند
انگار به آرامی نجوا میکنند
و ستارگان گردونه آسمان
با چشمانی پُرافترا
به تامار بی شرم و آزرم، مینگرند
نَظّاره آنها دل دوشیزه را میآشوبد
زمان جدا شدن فرارسیده و باز
یکی از ایشان
به تلاطم دریاچه فرومیغلتد
و دیگری
بر کرانهایش دست به دعا میگشاید...
اما یکبار، مردانی شرور
از راز دو دلدار آگه شده
و آتش را کشتند
در شبی اهریمنی و سیاه
جوان دلسپرده، شناکنان
گم شد در ظلمت آبها
و باد،
پیوسته نالههایش را
به کرانه می آورد که میگفت:
آخ تامار ...!
صدایش نزدیک است:
در تیرگی دلگیر،
پایین صخرههای نوک تیز زیر پا
جایی که دریاچه هراسانگیز، میغرد
صدا دیگر خفه شد و مرد
و تنها باری دیگر
به ضعیفی به گوش رسید
که می گفت:
آخ تامار ...!
آبهای پرآشوب بامداد
پیکر را به کرانه انداختند
بر لبان سرد و سخت شدهاش
گویی در لحظه مرگ،
دو واژه فروفسرده بود:
آخ تامار ...!
نام: عبدالحسین خورشیدی( پاجی )
ارسال در شنبه 11 دي 1389 - 21:20
نام: محمد علی شیردل
ارسال در شنبه 11 دي 1389 - 21:45
نام: مهناز چالاکی
ارسال در شنبه 11 دي 1389 - 00:01
نام: اکبر نظرعلیان
ارسال در شنبه 11 دي 1389 - 03:20
نام: احمد البرز
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 10:28
سلام
دوست گرامی شعرتان زیباست
ولی دوستی اغراق فرموده پا بلو نرودا چه ارتبات به شعر سپید داره
فقط خواستم عرض ادب کنم بگم قلم زیبایی دارید
کلمه آخ تامار . چیست ؟
نام: اسماعیل دهقانی ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 10:38
بسیار زیبا بود که می شد تاویلهای خوبی از آن داشت وروانی آن نیز تحسین برانگیز. موفق باشید
نام: امید صباغ نو
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 11:16
سلام میترای بسیار عزیز
احساسم را نسبت به سروده هایت میدانی.دوستشان دارم.این شعر هم تاثیر گذار و ماندگار بود.آفرین بر تو.برایت آرزوی همیشه ای توام با شادی دارم.رمان عشقت طولانی باد...
نام: حسن هنرمند
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 11:30
نام: سیاوش پورافشار
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 13:30
نام: مرجان دیبا
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 14:50
نام: سید میلاد حسینی
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 15:57
نام: مسعود پارسایان
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 16:58
نام: امین نوروزی
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 17:04
سلام خانوم
قلوه سنگها رو نفهمیدم
احتمالا قسمتی از داستان بوده
شاید
نام: علی میرشمس
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 17:19
درود بر شما دوست عزیز
زیبا سرودید و واژه ها را خوب بر هم سوار نمودید
نام آختامار مرا به دوران کودکی برد آن زمان مشتاق جشنهای تولدی بودم که برایم هر سال گرفته میشد و کیکهای زیبایی که از شیرینی سرای آختامار برایم میخریدند
با آختامار و داستانش از کودکی بزرگ شدم.
آنجا بانوعی بود ارمنی که برایم داستان آختامار را توضیح میداد و من از آن پس همیشه کیک را از آختامار میخواستم
امروز آختامار را با شعر شما شناختم...
شادمانه زی شاعر
نام: کرم قلاوند
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 17:51
درود بر میترا ی عزیزم ... نخست اینکه دست مریزاد که چنین استوار و خیال انگیز سروده ای و شعریت در سراسر این نوشته ی محترم موج می زند ! چندان که تا خواندم به فراسوی بی کران خیال پرواز کردم ! ... گرم پرواز بودم جستجوگر که به سنگریزه ی تیرکمانی نقش زمین خاکی شدم !!! میترای عزیز من می بخشم اما ممکن است دیگری بر شما نبخشد ! ... شاعری سترگ چون شما دریغ است که راه پرواز را ببندد حتی با یک سنگریزه ! اگر نظریه ی مرگ موألف را احترام می کنید پس توضیح دادن در باره ی گره هایی که موجب پندارهای خیال انگیز و صورخیال می شوند را رمز گشایی نکنید ! صلاح نیست در پاسخ به «کاشکی » خواننده ی محترم ، شعرتان را به جوخه ی مرگ بسپارید ! شما مشعل جستجو را در ذهن مخاطب روشن کردید و اگر پاسخ کاشکی را نمی دادید ایشان قطعن مطالعه می کرد و در این فرآیند چیزهای دیگری را نیز ناخواسته فرا می گرفت ... با این صراحت لهجه نوشتم که به خاطر عزیزتان بسپارید هرگز ابهام شعر را رمزگشایی نکنید که همان لحظه حکم سنگسارش را نوشته اید ! ... پاینده باشید و سرفراز ... کرم قلاوند
@کرم قلاوند توسط میترا سالاری
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 22:57
درود جناب قلاوند عزیز!
آقا دست روی دلم گذاشتید عجیب... من دعوای مرگ مولف داشتم و چه داستان ها!
حرفتان بیش از صد درصد صحیح است!
اما قبول دارید که این وظیفه ی خواننده است که پزوهشگر نادانسته هایش باشد؟ وقتی آن ها که خواننده اند، به زحمت تا پایان شعر را با دقت می خوانند انتظار پزوهشگری و تعمق از آنها بسی دور از ذهن است!!!
اعتراف کنیم، همه می نویسیم که خوانده شویم... و مخاطب حتی در میان قشر متفکر و دگر اندیشان از فاکتورهای شناخت و احترام به نویسنده است! اتفاقا بحثی در وبلاگ هست تحت عنوان "کمی بیشتر تامل کنیم" که امید صباغ نو زحمتش را کشیده اند. آن جا هم برای ایشان نوشتم که این روزها دچار سیل عوام زدگی شده ایم عجیب! و رهایی مان نیست به سادگی...
به پندار من، یکی از عناصر جدایی ناپذیر شعر، گره گشایی از معماییست که هرگز به این عنصر پرداخته نشده! و جدی اش نمی گیرند.
و اما پاسخ من در جواب "کاش" ایشان سعی کردم طوری باشد که به این ترتیب گوشه چشمی به داستان پس زمینه داشته باشم ، ولی باقی معما هنوز نیازمند گره گشایی است...
به هر حال ممنونم از یادآوری تان. و خرسند شدم از آشنایی با فرد فرهیخته ای چون شما.
پاینده باشید
@میترا سالاری توسط کرم قلاوند
ارسال در دوشنبه 13 دي 1389 - 11:14
درود میترا ایزدبانوی چهارده هزار ساله ی ایرانیان ... می پوزم اگر نرم نگفتم و خوشحالم از اینکه در اثر یک سانحه ! با شما آشنا شدم ... «این روزها دچار سیل عوام زدگی شده ایم عجیب! و رهایی مان نیست به سادگی...» چه زیبا و تندرست گفته ای ! درد و دغدغه ی من نیز در این کنونه ی آشفته همین است ! اما با مطالعه ی شعرتان و تراز گیری سن تان ، دریافتم که جناب شجریان نیک و پرمایه گفته اند که : «نگران آینده ی موسیقی آوازی ایران نیستم چراکه جوانانی هستند که در هر شرایطی راه شان را می شناسند» براستی هم همین است و اگر نبود حتمن لشگر اسکندر ، شورش تازیان ، تورانیان و مغولان ، پیش تر قند پارسی را تلخ می کردند ... میترا ی درخشان از نگاه من آینده ی تابناکی در ادبیات فارسی دارد ... اینگونه باد ! ... اما چندان که زیر و بم می کنم ، به این می رسم که شاعر هرگز شایسته نیست درباره ی مضمون و مفاهیم شعر کوچکترین نشانه ای بدهد ، دستی تکان بدهد یا چشمکی بزند ! که اگر چنین کند یوسف خویش را به زر ناسره فروخته است . اما در باره ی بافت ، موسیقی دینامیکی ، موسیقی کناری و نکات دستوری ، دارای پروانه خواهد بود که گزین به خواست ایشان است . شعری که رمزگشایی شود فلت می شود و از حجم بودن به یک صفحه ی تحت ، دگرش می یابد . مانای کاخی بلند که از نقش و رنگ بندی و ریتم چیدمانی و قوس و خطوط مختلف آن معانی و تصاویر گونه گون دست می دهد اما به یکباره فروبریزد و یک دیوار بی نما به جای ماند! ... به هر روی همین که با تو مهربان آشنا شدم کافی ست و مایه ی افتخار ... ناسازگار روزگار در ناکامی کام تان کامگار مباد
نام: مرتضي ساعد
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 21:55
نام: شهروز امامی
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 22:33
سلام سرکار خانم سالاری عزیز
شعرنگاشته شده ترجمه اشعارارمنی است یاشعر خودتان است؟
درهرحال دلنشین وزیبابود


@میترا سالاری توسط شهروز امامی
ارسال در یکشنبه 12 دي 1389 - 00:17
سلام مجدد
جسارتم رابا دیده اغماض بنگریدوببخشایید تصورکردم شاید شما مسلط به ترجمه ی اشعار ونوشته های ارامنه باشید .حال که می بینم این اثر زیبا زاییده ی قریحه و ذهن پرتوان شماست مراتب تقدیرم را نثار وجود نازنینتان میکنم.
کامیاب باشیدوسرفراز
نام: کامبیز معتمد
ارسال در دوشنبه 13 دي 1389 - 11:00
سلام میترای عزیز
چه دلنشین نوشتی راز دل و دریا را
مانند موج که
به آمدنش چشم انتظاریم
کامیاب باشید
@کامبیز معتمد توسط نبی ارسال در دوشنبه 12 ارديبهشت 1390 - 15:00
نظرات را كه مي خواندم به چند سو كشيده شدم
با توضيح شما در مورد كاشكي دوستي به سمت اين كشيده شدم كه چرا مي گويند شاعر نبايد همراه شعرش باشد (البته من فكر مي كنم در اينجا يك برداشت منفي شده باشدو منظور نه توضيح ندادن شاعر كه ساده نويسي و توضيح لازم نداشتن شعر باشد) چون با توضيح شما در مورد اسم شعر خواندن شعر براي من بسيار لذت بخش تر شد و با جان ودل آن را خواندم و گرفتم
ولي وقتي به نظر آقاي قلاوند گرامي(كه نقدها و واژه هاي مورد استفاده اشان را دوست دارم) رسيدم به خودم گفتم آيا مي شود اين هم درست باشد كه من شاعر بيايم در شعرم كلمات بيگانه و عجيب استفاده كنم (البته شما اينكاررا نكرده ايد)به اميد و واداشتن خواننده به رفتن و گشتن و مطالعه كردن آنهم در اين گير و دار كمبود وقت
ياد شعر وارتان شاملو افتادم هنوز هم بحث است كه براي كه سروده شده است
از من به شما پيشنهاد هركه دوست داشت و متوجه نشد شعرتان را برايش رمز گشايي هم بكنيد چه برسد به توضيح
گم كرده ام
موي سياه ات را
در تاريكي شب
چشمان آبي ات را
در آبي دريا
تا در كدامين نقطه باز يابم تو را
صفا و مروه مي روم
بين تاريكي شب
و
آبي دريا
نام: آزادرنجبر
ارسال در دوشنبه 13 دي 1389 - 11:04
نظرات را كه مي خواندم به چند سو كشيده شدم
با توضيح شما در مورد كاشكي دوستي به سمت اين كشيده شدم كه چرا مي گويند شاعر نبايد همراه شعرش باشد (البته من فكر مي كنم در اينجا يك برداشت منفي شده باشدو منظور نه توضيح ندادن شاعر كه ساده نويسي و توضيح لازم نداشتن شعر باشد) چون با توضيح شما در مورد اسم شعر خواندن شعر براي من بسيار لذت بخش تر شد و با جان ودل آن را خواندم و گرفتم
ولي وقتي به نظر آقاي قلاوند گرامي(كه نقدها و واژه هاي مورد استفاده اشان را دوست دارم) رسيدم به خودم گفتم آيا مي شود اين هم درست باشد كه من شاعر بيايم در شعرم كلمات بيگانه و عجيب استفاده كنم (البته شما اينكاررا نكرده ايد)به اميد و واداشتن خواننده به رفتن و گشتن و مطالعه كردن آنهم در اين گير و دار كمبود وقت
ياد شعر وارتان شاملو افتادم هنوز هم بحث است كه براي كه سروده شده است
از من به شما پيشنهاد هركه دوست داشت و متوجه نشد شعرتان را برايش رمز گشايي هم بكنيد چه برسد به توضيح
گم كرده ام
موي سياه ات را
در تاريكي شب
چشمان آبي ات را
در آبي دريا
تا در كدامين نقطه باز يابم تو را
صفا و مروه مي روم
بين تاريكي شب
و
آبي دريا
نام: میلاد ماهیار
ارسال در دوشنبه 13 دي 1389 - 13:59
درود بر شما
با توجه به داستان آخ تامار فکر میکنم همزاد پنداری کرده و خود را جای آخ تامار قرار داده اید...و احساساتی که نسبت به یاد معشوق دارید را بیان کرده اید...شعرتان زیباست
پاینده باشید
نام: بابک عارفی
ارسال در دوشنبه 13 دي 1389 - 14:21
بسیار زیبا بود .
شعرهای خانم ناهید عرجونی را در همین سایت بخوانید .لذت خواهید برد.
موفق باشید
نام: امین نوروزی
ارسال در دوشنبه 13 دي 1389 - 15:38
سلام خانوم سالاری
شعرهای شما رو در شعر نو خوندم
خیلی سخت حرف نمیزنید
خوب میشه فهمیدتون
نمیدونم ادبیات انگلیسی تاثیر منفی بروی ذوقتون داشته یا منفی
ولی هرچه که هست :
دلنشییییییییییینه
این پیام برای تشکر از سرشتیه که منو به احساسم نزدیکتر میکنه در این محنت سرای پر همهمه
نام: لطف الله مشعل اِرت زاد
ارسال در دوشنبه 13 دي 1389 - 19:11
خلی زیبا بود خوشم آمد
در هجوم سنگ های چشمان ات
گر يه هايم را
را در شانه هاي خيابان مي بارم
براي طراوت نفس هاي قير
شايد سياه تر از قير دل ات باشد
به پيشاني بلال گونه ي دل ات مي بارم
گريه هايم را
گريه هاي من وجه مشترك
با گريه هاي سكينه دارد
در هجوم سنگ هاي چشمان ات مي بارم
گريه هايم را
چه فرق مي كند، براي عشق يا براي مرگ باريد؟
عشق من و زندگي سكينه مي بارند
در آفتاب ترين قطب دنياي نيستي
من براي تو، سكينه براي آشتيان















