مرگ ناصری

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    
با آوازی یکدست،
یکدست
دنباله چوبین بار
در قفایش
خطّی سنگین و مرتعش
بر خاک می کشید.
((-تاج خاری برسرش بگذارید!))
و آواز ِ دراز ِ دنباله بار
در هذیان ِ دردش
یکدست
رشته ئی آتشین
می رشت.
((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!))
از رحمتی که در جان خویش یافت
سبک شد
و چونان قوئی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست
((- تازیانه اش بزنید!))
رشته چر مباف
فرود آمد.
و ریسمان ِ بی انتهای ِ سرخ
در طول ِ خویش
از گروهی بزرگ.
بر گذشت.
((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!))
***
از صف غوغای تماشا ئیان
العارز
گام زنان راه خود را گرفت
دست ها
در پس ِ پشت
به هم در افکنده،
و جانش را ار آزار ِ گران ِ دینی گزنده
آزاد یافت:
((- مگر خود نمی خواست،
ورنه میتوانست!))
***
آسمان کوتاه
به سنگینی
بر آواز ِ روی در خاموشی ِ رحم
فرو افتاد.
سوگواران، به خاکپشته بر شدند
و خورشید و ماه
به هم
بر آمد.



امتیاز: 3.4 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این شعر

1

اسکندر اقدسی ( عابر ) ,


این شعر را خواندند (اعضا)

(شهرزاد) واحدي (23/11/1387),بيتا پرنيا (18/6/1389),عليمحمد پورحسن (25/6/1389),حبیب ا... نبی اللهی (8/8/1389),ژیلا شجاعی (11/11/1389),اسکندر اقدسی ( عابر ) (7/1/1390),علی خوشاب (12/3/1390),عطاالله رسولی (14/7/1390),بهروز خلیل زاده اقدم (3/8/1390),