خواندنی ترین شعرت را
در صفحه ای
سپید تر از بی حوصلگی
چکیده از جوهر شعرت
تجربه می کنم
آنگاه که
واژه واژه های قفس شده
میله های سرد
در این کُنج تنگ
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
و صندلی ی کوچکی
که برایم بزرگ شده !
پاهایم از پا افتاده اند،
و دستانم دیگر
به هیچ دستگیره ای نمی رسند،
آه...
از این ثانیه های ساکت،
این هوای راکد ،
در این کُنج تنگ
لَنگ مانده ام،
کاش پنجره ،
تنها به اندازه ی پنج انگشت
باز می شد،
تا پنجاه سال بی نفسی را
در یک نفس
خلاصه میکردم !
ـــــــــــــــــــــــــــ
امیر یزدانی ۲/۸۸
این شعر را خواندند (اعضا)
آریانا عرشی (10/2/1388),مجید قربانخانلو (10/2/1388),ه.ع (10/2/1388),سيما عباسي (10/2/1388),حامد بهاروند (11/2/1388),نفيسه مقدادی (غزل) (11/2/1388),محمود اعظمی (14/2/1388), امير يزدانی (18/5/1388), امير يزدانی (14/6/1388),
نقطه نظرات
نقدها
نام: نازلی
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 00:34
امیر عزیز سلام
قبل از هر چیز امیدوارم کم حضورى بنده را ببخشید. شعر امروزتان هم که غوغا کرده است چند کلمه اى مى نگارم.
اتاقی دارم / و صندلی کوچکی / که برای ام بزرگ شده
شعر در یک فضای پوچ ، بی رونق و تکراری آغاز می شود. اولین چیزی که به مخاطب القا می شود، پیری راوی است. کوچک شدن شاعر این حس را معنی می بخشد. زمانی که صندلی کوچک می شود نشان آن است که انسان رشد می کند و دیگر در آن صندلی قدیمی ( همسایز کودکی های شاعر یا همانند لباس های کودکی شاعر ) جا نمی گیرد. اما شاعر اینجا به عکس آن اشاره دارد. صندلی کوچکی که برای شاعر بزرگ شده است. در واقع این شاعر است که کوچک می شود و این کوچک شدن سایز انسان تنها زمانی است که پیر و فرتوت می شود.
نکته ی دیگر در اینجا سازگاری زیبای ( بزرگ و کوچک ) است. صفت کوچک که برای یک موجود بی جان و جسمی غیر قابل تغییر به کار رفته است این بار مجبور است برای یک موجود زنده بزرگ شود . و این شخصیت دادن به صندلی به جای پر و بال دادن بیشتر به شخصیت راوی در نوع خود کاری نو تر تلقی می شود.
پس از این شاعر با اشاره به اعضای بدن اش ( دست و پا ) در توصیف بیشتر وضعیت موجود خود تلاش می کند و با آهنگین کردن کلام در انتقال مفهوم موفق عمل می کند.
شاعر تا رسیدن به کلمه ی ( آه ) سعی در تصویر خود دارد و با موفقیت وضعیت فیزیکی خود را تشریح می کند و پس از آن شاعر به فضای داخل اتاق می پردازد که در ابتدای شعر از آن نام می برد. و در خلق این فضا هم موفق عمل می کند. راوی در ورای این تصویر که فضای محدود داخل یک اتاق است می خواهد که احوالات درونی خود را نمایش دهد و با باز کردن پنجره ای ( روزنه ی امید ) حتی به اندازه ی پنج انگشت نفسی تازه کند و از اسارت ( درونی ) پنجاه ساله رهایی یابد.
شاعر در خلق فضا ( نه تصویر ) بسیار خوب عمل می کند. خواهشی که در قسمت دوم پس از جمله ( آه ) در شعر موجود است بسیار زیباست و تا حدودی هم ستودنی.
امیر عزیز یک نکته ی نوشتاری :
کسره پس از حرف ( ی ) هیچگاه به صورت یک یاء دیگر نمی آید باید کسره را به همان صورت که هست نوشت. برای مثال: ( صندلیِ ) درست است بدون یک ( ی ) اضافه.
سعی کنید ( برای ام ، دستان ام ) را به صورت جدا بنویسید.
شعرتان در کل زیباست. امیداوارم همیشه زیباترین ها را از شما بخوانیم.
دخالت بنده را ببخشید.
بهروز باشید.
نام: ر.رها
ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1388 - 00:19
درود بر امیر خوب
در مورد سروده ی شما :
بسیاری ( و از جمله ی آن ها من ) بر این باورند که برگزیدن نام سروده از میان خود سروده به سروده ی سرایندگان آسیب وارد می کند . این کار مثل این است که شما قسمتی از سروده تان را پیش از آنکه به وسیله ی مخاطب خوانده شود لو داده اید و خوب تاثیر گذاری سروده بر مخاطب کاهش پیدا می کند . اما به هر حال باز هم این ، امری سلیقه ایی است و سرایندگان مختلف نظراتی گوناگون در این باره دارند .
اتاقی دارم،
و صندلی ی کوچکی
که برایم بزرگ شده !
به نظر من در این بند از سروده تان شما کار را یک سره کرده اید و به مخاطب خود فهمانده اید که با درون مایه ای نا متعارف سر و کار دارد و آنچه در ادامه خواهد خواند بی شک برایش نو و تازه خواهد بود و همین باعث عطش بیشتر خواننده برای خواندن ادامه ی سروده می شود .
پس از آن سروده را در فضایی ناامیدانه ادامه می دهید و با تصاویری غمگین مخاطب را تا مرز نابودی می کشانید و به ناگاه می نویسید :
کاش پنجره ،
تنها به اندازه ی پنج انگشت
باز می شد،
و با این قطعه اندک کورسوی امید را در روح و روان خواننده روشن می کنید . در این قطه واژه ی " کاش" نقش کلیدی را بازی می کند و به نوعی می توان گفت واژه ی گذار سروده است از ناامیدی به امید واری .
این روندی که در سروده ی شما دیده می شود بسیار زیباست و استواری سروده تان را دو چندان می کند.
تا پنجاه سال بی نفسی را
در یک نفس
خلاصه میکردم !
اگرچه نمی دانم که منظور شما از پنجاه سال چه دوره ایست و یا آیا اصلا دوره ایی خاص را درنظر دارید یا نه، اما ذکر "پنجاه سال"در سروده ی شما شم سیاسی بعضی ها را تقویت می کند و می تواند رنگ اجتماعی سروده تان را به ناگاه محو کند و رنگی سیاسی به آن بپاشد البته تاثیر این قطعه بسیار کمتر از کل سروده خواهد بود .
امیدوارم جسارت مرا ببخشید
سربلند باشید و پایدار
به امید آزادی ر.رها
نظرها
نام: سعیدمطوری(شمع شبستان)
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 11:47
سلام امیر عزیز
همه ى ما به امید گشودن پنجره هستیم تا که باز شود راستش حال وهواى شعرم که امروز گذاشتم نزدیک به احساس شعر شماست ولى کمى شاد تر...
موفق وشاد باشید.
نام: آرزو زرقانی ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 12:23
درود بر تو
کاش بر خیزیم رو ى نقشه تنهایى خود عکس مرغى بکشیم
از همه اظهار لطفى که به نوشته هایم دارید سپاسگزارم
شعرهاى شما هم بى نظیرند
راهنمایى هایتان را از من دریغ نفرماییید
نام: آزاده ندایی
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 12:46
سلام آقای یزدانی
تصویر سازی واژه ای شما فضای قابل لمسی رو ایجاد کرده بود
سروده زیبایی بود
موفق باشید
نام: رضا کرمی
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 12:55
سلام آقاى یزدانى عزیز ....شعرت قابل تامل است .مى خواهم با دقت بیشترى آنرا سر فرصت بخوانم...و در رابطه با نکات برجسته اى که در آنست با خوانندگان سخن بگوىم...
در ضمن اظهار لطف شما نسبت به بنده باعث مسرت است....بنده نوازى مى فرمایید...
نام: مرضیه(گل یخ)
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 13:03
نام: آریانا عرشی
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 13:21
خدا روستا را
بشر شهر را
و شاعران
آرمان شهر را
آفریدند
که در خواب هم
خواب آن را
ندیدند
دنیا همون بوده که هست...
شاد باشید.
نام: مجید قربانخانلو ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 13:38
درود بر شما
از سر کوچه صداى قدمى مى آید.
نام: ستایش بابایی
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 14:36
نام: مهدی صادقیان
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 14:38
سلام بر امیر یزدانى
خیلى وقت پیش شعرت رو خوندم ولى نظر ارسال نمى شد
شعرت عالى بود با برداشت متفاوتى از تنهایى و کهولت سن
امیدوارم همیشه سالم و سرزنده و جواندل بمانى
ما با شب شعر و این چیزا عاشق نمى شیم همون عاقل بمونیم بهتره
عزت زیاد
نام: علی محامی
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 15:12
سلامی چون مهر بر جناب یزدانی عزیز و مهربان
بسیار زیبا ، حس عجیبی از خوندن سرودهاتون سراغم میاد
خوندن هر خط توی ذهم تصویر سازی میکنه
راستی شما دوست داشتنتون هم لیاقت میخواد که امیدوارم من حقیر داشته باشم
انشاالله تا چند روز دیگه شاید زیارتتون کردم
آسمون قلمتون سبز و دشت دلتون بهاری باد
یا حق
نام: امید صباغ نو
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 15:22
سلام امیر عزیزم
حالا دیگه برای 50 سالگی شعر میگی آره؟ حس کردی داری پیر میشی؟ تو صد سالت هم بشی برای من امیر 18 ساله ای. به خدا اینو از ته دلم میگم . من و تو تازه هم سن شدیم که داداش گلم مگه نه؟ شعر زیبا و قابل تاملی ازت خوندم.راستی یه چیزی... خوشحالم که از زمان 8 ماه جلوتری! تاریخ شعرت رو نوشتی 88/10 . بابا خوشبحالت دست ما رو هم بگیر . بخدا ثواب داره . دلم تنگت میشه زود زود. از دور میبوسمت داداشم
شاد باشی
نام: ژیلاـبهار
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 16:29
با سلام به دوست گرامى جناب یزدانى عزیز.شعر با محتوا وزیبایى بود.خواننده را تا درون فضاى شعر میبریدو با خود همصدا میکنید و این از محاسن شعر است..هرچه ملموس تر زیباتر.اى کاش پنجره باز میشد..پایدار باشید.
نام: حامد بهاروند ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 16:31
سلام بر امیر یزدانى بزرگ
شعرتون بسیار قوى بود و ملموس بود و مثل همیشه با احساس.
نمى دونم چرا منو یاد این بیت انداخت:
پیرى چه شکستیست که تعمیر ندارد
ویران شود آن خانه که یک پیر نداد...
انشاالله که ۵۰۰ ساله بشى رئیس.
نام: مهران سالاری
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 16:55
سلام امیر جان
آفرین بر تو و شعر زیبایت .
امید آنکه شعر صد سالگی ات را خواننده باشم.
پاینده باشی عزیز
نام: همسایه ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 18:21
سلام جناب یزدانى..
شعر امروزتان عجیب به دلم نشست خصوصا شروع و پایان آن...
اتاقى دارم
و صندلى کوچکى
که برایم بزرگ شده
.
.
.
.
.
.
کاش پنجره
تنها به اندازه ى پنج انگشت
باز مى شد
تا پنجاه سال بى نفسى را
در ىک نفس
خلاصه مىکردم...
شاد و سرافراز باشى همىشه..
نام: م.نهانى
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 19:30
سلام.در تصویر و فضایى که در شعر ایجاد کردید مى شود حرف دل شاعر را شنید و دید.و سپاس از لطف همیشگى تان.پاینده و بهارى باشید.
نام: وحید ملکی
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 00:58
درود بر امیر یزدانى عزیزم
مثل همیشه زیبا
گذشت زمان آدمی را پیر نمی سازد، بلکه ترک آرمانها و کمال مطلوبهاست که ما را فرتوت و افتاده می کند . دوگلاس مک آرتور
برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم ، اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم ، احتیاج به جوانی دارم . ژوبرت
همىشه سربلند باشىد
نام: نفیسه مقدادی (غزل)
ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388 - 02:50
سلام به استاد خوب و بزگوارم؛
شما که نیازى به تعریف و تشویق این جوجه شاعر یا بهتر بگم جوجه شاگرد! ندارید اما واقعاً لذت بردم!
از التفاتتون به شعرامم صمیمانه سپاسگزارم!
تشویق شما برام دنیایی ارزش داره و دلگرمم می کنه!
همیشه سایه تون مستدام استاد!!!


...















