0

رباعی ها

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    

..................برای سید الشهداء علیه السلام
عاشورایی



بالای تو مثل سرو آزاد افتاد

تصویری از آن حماسه در یاد افتاد

در حنجره ی گرفته ی صبح قریب

تا افتادی هزار فریاد افتاد




........برای امام سجاد علیه السلام
پیغام تو



بیزارم از آن حنجره کو زارت خواند

چون لاله عزیز بودی و خارت خواند

پیغام تو ورد سبز بیداران است

بیدار نبود آنکه بیمارت خواند





......برای حضرت ابوالفضل علیه السلام
رود جاری



ز آن دست که چون پرنده بی تاب افتاد

بر سطح کرخت آبها تاب افتاد

دست تو چو رود تا ابد جاری شد

ز آن روی که در حمایت از آب افتاد





.........برای حضرت زینب علیه السلام

زمزمه ی توحید
با زمزمه ی بلند توحید آمد

بالای سر شهید جاوید آمد

از زخم عمیق خویش سر زد زینب

چون صاعقه در غیبت خورشید آمد







توسل


یک روز مرا از این بیابان ببرید

از خالی بهت شوره زاران ببرید

تا محضر سبز آب را دریابم

چشمان مرا به باغ باران ببرید



........ در سوگ آیت الله طالقانی
باران شکوفه



تو ساده تر از سلام بودی ای مرد

افتادگی تمام بودی ای مرد

وقتی که شکوفه از لبت می بارید

پیغمبر صد پیام بودی ای مرد





..........برای حضرت امام
چشم تو



حرف تو به شعر ناب پهلو زده است

آرامش تو به آب پهلو زده است

پیشانی ات از سپیده مشهورتر است

چشم تو به آفتاب پهلو زده است



یاد تو



یاد تو نشاط و ما از تو سرشاریم

از جرأت بیداری تو بیداریم

گویند که سال قحطی باران است

دریایی و ما ز آب برخورداریم



با تو



از نام تو عشق را خبر خواهم کرد

با چشم تو بر افق نظر خواهم کرد

ای قافله سالار سحر تا خورشید

با تو با تو با تو سفر خواهم کرد





تمنا



با زمزمه ی بهار بیدارم کن

از جرأت آبشار سرشارم کن

در عزلت بی عشق دلم می پوسد

ای باخبر از عشق خبر دارم کن





.............برای میرزا

جنگلی 1


در حجم سیاه بیشه این نور از اوست

سرسبزی مرغزار و ماهور از اوست

در ظهر عطش چو نهر پر آب رسید

حیثیت سبز جنگل دور از اوست





جنگلی 2



چون سیل ز پیچ و تاب صحرا می رفت

همراه سحر به فتح فردا می رفت

بی تاب نظیر جوشش چشمه ی دور

این رود به جستجوی دریا می رفت





عشق



شاید که به عشق نیک اندیشه کنیم

فرهاد شویم عاشقی پیشه کنیم

این صخره که پیش رویمان استاده است

شیطان هواست عشق را تیشه کنیم





با نیت عشق



با نیت عشق بار بستند همه

از خانه و خانمان گسستند همه

لبیک چو گفتند به سردار سحر

یکباره حصار شب شکستند همه





همزبانی



آیینه و آب مهربانی کردند

با جنگل عشق همزبانی کردند

شب را ز حریم باغ گل تاراندند

تشریف سپیده را جهانی کردند



ارمغان



همپای نسیم ره به کویش بردند

دل را چو نظر به جستجویش بردند

سر باخته و به ارمغان همچون گل

یک پیکر غرق خون به سویش بردند





پل



هر چند هوای دل من طوفانی است

بنیاد دلم نهاده بر ویرانی است

در من اما پلی است از درد و نیاز

می خواندم آن سوی که آبادانی است





آرزو



ای کاش شب دل مرا ماهی بود

زین تاریکی به صبحدم راهی بود

اینجا منم و شب و درونی خالی

ای کاش که در بساط ما آهی بود





امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.