دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
تو از شکوفه پری از بهار لبریزی
تو سرو سبز تنی با خزان نمی ریزی
تو آفتاب بلندی ز عشق سرشاری
تو در خالی این شب ستاره می ریزی
تمام خانه پر از نور ناب خواهد شد
اگر به صبحدم ای آفتاب برخیزی
شبی که مرگ می آید به قصد کوچه ی عشق
چو بال شوق ز بالای ما می آویزی
بهار با تو درختی است بی نهایت سبز
دریغ و درد از این بادهای پاییزی
شبی چو ابر بیا تا به باغ خاطر من
چنان که با همه ی جان من در آمیزی
خرم آباد تنکابن، 7/10/1364
این شعر را خواندند (اعضا)
يوسف احمدی (31/2/1389),علی صدرا (3/5/1389),










