دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
بس سالهایی که بیهوده بیهوده بودیم
بس کوچه هایی که تا هیچ پیموده بودیم
دلها به اندازه خنده ی کوچکی بود
دل را در آرامشی پوچ فرسوده بودیم
بر چشمهامان گذر داشت خوابی هزاره
ای کاش آن روزها را نیاسوده بودیم
ای کاش فواره ی روشن جستجو را
با خاک خیس تغافل نیندوده بودیم
دلها به زیر غبار غریبی نهان بود
ای کاش آیینه ها را نیالوده بودیم
موسیقی چشمه ها را شنیدیم، رفتند
وقتی که آن سوی تنهایی آسوده بودیم
تجریش، تهران، 15/3/1362
این شعر را خواندند (اعضا)
سید صدیف موسوی (15/1/1389),وحيد والی (6/3/1389),










