آی مشتری !...آی مشتری !
آتیش زدم به هستی ام .
حراج شد جسم وُ تنم !
مفت وُ ارزون !
فقط نرخِ ....
یک لقمه نون !
میفروشم اعضای تنم ....
هر یاخته از پی
رونق تماشا
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
باور سبز من سپیدارا
دوست دارم تو را و دریا را
هر شب از چشمهات می شنوم
نفس پاک صبح فردا را
بر نمی گیرم از دو چشمت چشم
رونقی داده ای تماشا را
مه ابهام آسمان در پیش
به کجا می بری دل ما را
برتر از آفتاب می تابی
چون نظر می کنم بالا را
رودها بی شکیب می رانند
تا تو در آب می نهی پا را
بی نصیبم ز لطف شبنم هم
کی توانم نوشت دریا را
چالوس، 11/4/1364












