دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
از برق پر فروغ سم مرکب سحر
چشم زمین ز خواب گران باز می شود
گلبوته های معنی و اشراق می دمند
آنک بهار حادثه آغاز می شود
از اشک عاشقانه ی خورشید در کویر
نیلوفر امید و ظفر قد کشیده است
دستان پر تحرک پالیزبان فتح
بر یورش دوباره شب سد کشیده است
چشم سفر به رفتن ما باز مانده است
باید به سمت خلوت پروانه ها گریخت
تا فهم لحظه های عدم در حریم عشق
از ابتذال ممتد کاشانه ها گریخت
چونان پرندگان مهاجر در این سفر
تا لحظه های ناب رسیدن خطر کنیم
جاری تر از اراده ی سیال جویبار
تا کومه های آبی دریا سفر کنیم
آلاله های عاشق در خون تپیده را
وقت نماز حادثه اکنون رسیده است
ای ساکنان جنگل انبوه زندگی
خورشید، زخم خورده و گلگون دمیده است
از لحظه های ساکت و گرداب وار خویش
چون چشمه از سکوت بیابان گریختم
مثل عبور صاعقه در آسمان ابر
با باد پای سرکش طوفان گریختم
رفتم به اقتدای نماز ستاره ها
مثل ظهور ساده ی جنگل عجیب بود
جز گریه های دلدادگان عشق
هر های های دیگری آنجا غریب بود
تنکابن، 27/1/1363
این شعر را خواندند (اعضا)
محمود پیریایی (7/5/1389),










