دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
همزمان با صبح
چشم خورشیدی تو
/ جهت پنجره را می کاود
دشت روشن شده از روشنی رخسارت
/ ابر بیداری در غربت ما می بارد
بال اگر ذوق پریدن دارد
صبح اگر میل دمیدن دارد
باغ اگر سبزتر از سبز آمد
برکت آب زلالی است
/ که از چشم ترت می بارد
باغ بیدار است
باغبان با تپش قلب تو این مزرعه را
/ سرخ تر می کارد
بی گمان ماه کف دست تو را می بوسد
ور نه در سایه ی طولانی شب،
/ شب چه وحشتناک است!
ای که امکان بهار و آبی
بی اشارات دو چشم تو زمین می پوسد!
تو چنانی که بهار
/ از دم گرم تو بر می خیزد!
تهران، تجریش، 9/7/1362
این شعر را خواندند (اعضا)
سید محمدعلی م (1/12/1387),










