دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
دورتر آن سوتر
دایره در مه
ماه و خورشید به هم آغشته
کوه ها سرگردان، آشفته
و زمینش دیگر
و زمانش دیگر
آسمانش را خورشیدی نیست
چشم تا بگشایی
وسعتی هست وسیع
مثل اطراف عطش بی پایان
بهت از حاشیه ی چشمانت می ریزد
و تو می مانی تنها عریان
ابری نیست تا تو را سبز کند
و نه جوباری
/ تا مشربه را آب کنی
بادهایش به عطش می مانند
با صدایی که صدا نیست
/ تو را می خوانند
لب خاموش تو را
/ پاسخی هست به این
/ پرسش محتوم آیا؟
تنکابن، 13/4/1364
این شعر را خواندند (اعضا)
علی صدرا (3/5/1389),










