دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
روزی پر از جستجو رنگ می باخت
شب مثل یک خستگی بر تن کوچه می ریخت
باغ خیال خیابان
آرامش خیس خود را
/ مدیون باران و مه بود
من دست دل را گرفتم
/ از همهمه در گذشتیم
بیرون آبادی آنجا چپر بود
پشت سکوت غریبی نشستیم
باران می آمد به تندی
هر قطره اسم خدا بود
عشق آمد آنجا
- قلبم از لهجه ی عشق ترسید –
ناگه از گونه ام خنده را چید و
/ از پیش من رفت
دنبال او آمدم، دیدم آنجا
/ آتشفشان صبورم
چون خستگی روی بالش افتاد
گفتم دل من
چندی است اینجا
از جنب و جوش مدام خود افتاده ای تو
از ابرها می گریزی
دیروز با من
/ یک لحظه در زیر باران نماندی
ای خسته چندین بهار آمد و رفت
/ اما تو شعری نخواندی
او را میان سکوتی پر از درد بردم
*
احساسم اما
چون بغض بی رنگ وسواس
در چشم شب محو می شد
احساس مردی که آن شب
/ مهمان ناخوانده ی
/ قلب خود بود
ارباستان، 14/2/1363
این شعر را خواندند (اعضا)
حدیث (21/10/1387),










