خواندنی ترین شعرت را
در صفحه ای
سپید تر از بی حوصلگی
چکیده از جوهر شعرت
تجربه می کنم
آنگاه که
واژه واژه های قفس شده
میله های سرد
مهمان نا خوانده
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
روزی پر از جستجو رنگ می باخت
شب مثل یک خستگی بر تن کوچه می ریخت
باغ خیال خیابان
آرامش خیس خود را
/ مدیون باران و مه بود
من دست دل را گرفتم
/ از همهمه در گذشتیم
بیرون آبادی آنجا چپر بود
پشت سکوت غریبی نشستیم
باران می آمد به تندی
هر قطره اسم خدا بود
عشق آمد آنجا
- قلبم از لهجه ی عشق ترسید –
ناگه از گونه ام خنده را چید و
/ از پیش من رفت
دنبال او آمدم، دیدم آنجا
/ آتشفشان صبورم
چون خستگی روی بالش افتاد
گفتم دل من
چندی است اینجا
از جنب و جوش مدام خود افتاده ای تو
از ابرها می گریزی
دیروز با من
/ یک لحظه در زیر باران نماندی
ای خسته چندین بهار آمد و رفت
/ اما تو شعری نخواندی
او را میان سکوتی پر از درد بردم
*
احساسم اما
چون بغض بی رنگ وسواس
در چشم شب محو می شد
احساس مردی که آن شب
/ مهمان ناخوانده ی
/ قلب خود بود
ارباستان، 14/2/1363
این شعر را خواندند (اعضا)
حدیث (21/10/1387),محمد بیگی (مهراب) (8/9/1389),












