0

مهمان نا خوانده

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    



روزی پر از جستجو رنگ می باخت

شب مثل یک خستگی بر تن کوچه می ریخت

باغ خیال خیابان

آرامش خیس خود را

/ مدیون باران و مه بود

من دست دل را گرفتم

/ از همهمه در گذشتیم

بیرون آبادی آنجا چپر بود

پشت سکوت غریبی نشستیم

باران می آمد به تندی

هر قطره اسم خدا بود

عشق آمد آنجا

- قلبم از لهجه ی عشق ترسید –

ناگه از گونه ام خنده را چید و

/ از پیش من رفت

دنبال او آمدم، دیدم آنجا

/ آتشفشان صبورم

چون خستگی روی بالش افتاد

گفتم دل من

چندی است اینجا

از جنب و جوش مدام خود افتاده ای تو

از ابرها می گریزی

دیروز با من

/ یک لحظه در زیر باران نماندی

ای خسته چندین بهار آمد و رفت

/ اما تو شعری نخواندی

او را میان سکوتی پر از درد بردم



*



احساسم اما

چون بغض بی رنگ وسواس

در چشم شب محو می شد

احساس مردی که آن شب

/ مهمان ناخوانده ی

/ قلب خود بود

ارباستان، 14/2/1363



امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این شعر را خواندند (اعضا)

حدیث (21/10/1387),

ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.