دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
امسال سال موش است
سالی که هزار نقشه برای مردم کشیدی
و نیرنگ را
در محضر موش اعظم تلمذ کردی
دلت مثل پستو تاریک است
/ می دانم
و واحد های درس « نداریم » را
/ تمام کرده ای
الهی اصلاً نداشته باشی
مردم که هیزم تری به تو نفروخته اند
تو را امریکایی می دانند
آنها از اینکه باید در صف بمانند
/ دلخور نیستند
من بارها دیده ام
برای خون دادن
چقدر صف را تحمل کرده اند
و برای ثبت نام در بسیج
و برای رأی دادن هم
/ داخل صف دعا می کردند
خواهرم می گوید:
/ تحملش آسان نیست
چگونه می شود این همه معطل خوردن شد
تو می خواهی خواهرم فرصت نکند
/ برای رزمندگان دستکش ببافد
تو همین را می خواهی
/ امریکا نیز
الهی هر چه در پستو داری زنگ بزند
مثل دلت که زنگ زده است
مثل تریاک قهوه ای شده است
تو نشئه ی پولی
اما یادت باشد
که ما هم کم نیستیم
زبانمان مدتهاست
با ذکر « بسم الله » بیعت کرده است
*
تو در شب نشینی هایت
موش را با گربه آشتی دادی
تا کبوترها را بترسانی
و خیال کردی اگر نداشته باشیم
با تو هم صدا خواهیم شد
الحق که مثل موشی
از نوع موش کور
لاجرم کور خواندی
مادرم می گوید:
باکی نیست اگر قند نیست
خرما و کشمش هست
اگر اینها هم نیست
نخوردن هست، خدا هست
*
قلب تو ای پستونشین حقیر
قلب تو مثل سکه های زمان طاغوت است
یک روی آن به عکس شاه مزین است
و روی دیگر آن عکس یک شغال
تو تلفیقی از شاه و شغالی
این سکه دیگر رایج نیست
و آخرین مهلتش پریروز بود
سرانجام تو هم نزدیک است
چرا که ما پشتمان
از حضور مردم گرم است
می دانیم که نخواهی ماند
آن سان که دیگران نماندند
اما چه کنیم که تو هنوز هستی
تو همه جا هستی
اما چون لوازم یدکی نایابی
و مثل زباله
/ میل انبار شدن با توست
تو فراوانی، عیناً کمبود
تو میل داری انبارت ورم کند از گوشت
/ مثل شکمت
شکل تو مثل کاریکاتور
/ لوچ است و خنده دار
و اندیشه ات
مثل بازارهای سر پوشیده نمور است
و بینش تو در حدود ویترین است
به مرگ تو قسم
/ تو را از شاخه ی بودن خواهیم چید
و تو را مثل یک تیرآهن
لای آجرها خواهیم گذاشت
و تو را با قلب پر از سیمانت
/ به استانبولی می ریزیم
و جرزهای خانه مان رامی بندیم
تا از هجوم سرما در امان باشیم
تا بی دغدغه نماز بخوانیم
آه که تو چقدر بدبختی
و در هوای آفتابی قدم زدن را نمی فهمی
و نمی دانی که بخشش چه لطفی دارد
بی شک سال آینده سال ماست
سال را ما تعیین می کنیم
حتماً باید سال کبوتر باشد
و یاد آن روز چقدر شیرین است
که تو را در پستو دفن کنیم
و در هوای پر از فراوانی
به خدا فکر کنیم
السلام علیک یا آفتاب!(تکبیر)
لنگرود، 12/3/1363
این شعر را خواندند (اعضا)
حمید شعرانی (3/5/1389),












