دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
دلم برای جبهه تنگ شده است
چقدر جاده های هموار کسالت آور است
از یکنواختی دیوارها دلم می گیرد
می خواهم بر اوج بلندترین صخره بنشینم
آن بالا به آسمان نزدیکترم
و می توانم لحظه های تولد باران را
/ پیش بینی کنم
دلم برای جبهه تنگ شده است
آنجا معنویت به درک نیامده بسیار است
آنجا ما مقابل آسمان می نشینیم
و زمین را مرور می کنیم
و به اندازه چندین چشم معجزه می بینیم
چقدر تماشای دورها زیباست
دلم برای جبهه تنگ شده است
در کوچه های بن بست
یک ذره آفتاب به دست نمی آید
و ما هر روز به انتها می رسیم
و درهای عافیت باز می شوند
و میز خوشبختی ما را
با یک لیوان شربت خنک تمام می کند
وقتی که یک جرعه آب صلواتی
/ عطش را می خشکاند
دیگر به من چه که کوکا خوشمزه تر از پپسی است
باید گذشت
باید عطش و سنگلاخ را تجربه کرد
آسایش را مقصد دورمان می دارد
اسب من به آسمان نگاه می کند
مردان جبهه چه حال و هوایی دارند
چه سر بلند و با نشاط می ایستند
برویم سربلندی بیاموزیم
آی با شمایم
چه کسی دوست دارد صاحب آسمان باشد؟
بیا
برای هوا خوری
به جنگل های مجاور جبهه پناه ببریم
سنگرها ییلاق تفکرند
و کوهها نگاه ما را به بالا سوق می دهند
کوه همیشه عجیب است
در کوه تکلم خدا جریان دارد
از عادت کوچه ها ی داغ عربستان
تا کوه دور حرا
پیغمبری به بار نشست
بیا به جبهه، به کوه برویم
شتاب کن، آقای عادت!
پل هوایی فاصله ی دیگری است
که آسمان را از ما مضایقه می کند
من می خواهم برف را باران را بهاران را بفهمم
نگاه کن هوای دود گرفته ی شهر
تنفس راحت را از ما گرفته است
دلم برای فضای ناپیدای مه لک زده است
مه، مهربانی مبهمی است
تا خود را تنها تصور کنیم
تنهایی راز بزرگی است
در تنهایی بی تعارف
مهمان دلمان خواهیم بود
اینجا همه با آسمان حرف نمی زنند
اینجا زیر نور نئون آسمان پیدا نیست
مردم برای باز گشایی دلشان
به کافه می آیند
آنان به لحظه های بعد از اکنون
/ به عبث امیدوارند
آنها هنوز
/ بهانه های روشن دل را نشناخته اند
و در نیمکره ی تاریک دل آرمیده اند
و فکر می کنند تمام دل
خوشحالی بعد از پیدا کردن یک جنس
با قیمت نازل در بازار سیاه است
بیا به جبهه برویم
من آنجا را یکبار بوییده ام
آنجا رطوبت مطبوعی دارد
که به ایستادگی درخت کمک می کند
ما چقدر جاهای دیدنی داریم
ما چقدر غافلیم
ما که به بوی گیج آسفالت
/ عادت کرده ایم
و نشسته ایم هر روز کسی بیاید
/ زباله ها را ببرد
چه انتظار حقیری !
دلم برای جبهه تنگ شده است
چقدر صداقت نیست
چقدر شقایق ها را ندیده می گیریم
حس می کنم سرم سنگین است
*
امروز دوباره کسی را آوردند
که سر نداشت
تنکابن،14/5/62










