دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
آدم را میل جاودانه شدن
/ از پله های عصیان بالا برد
و در سراشیبی دلهره ها
/ توقف داد
از پس آدم، آدمها
/تمام خاک را
/ دنبال آب حیات دویدند
سرانجام
/ انسان به بیشه های نگرانی کوچید
و در پی آن میل
/ جوالهای زر را
با خود به گور برد تا امروز
و ما امروز
/ چه روزهای خوشی داریم
و میل مبتذلی که مدام ما را
به جانب بی خودی و فراموشی می برد
*
یک روز وقتی
از زیر سایه ها ی ملایم خوشبختی
پرسه زنان
/ به خانه بر می گشتم
از زیر سایه های مرتب مصنوعی
مردان « آرشیتکت » را دریدم
/ در صف کراوات
/ چرت می زدند
ماندن چقدر حقارت آور است
وقتی که عزم تو ماندن باشد
حتی روز
/ پنجره به سمت تاریکی
/ باز می شوند
اگر بتوانی موقع رسیدن را درک کنی
برا ی رفتن
/ همیشه فرصت هست
این دریچه را باز کن
/ چه همهمه ای می آید
گویا
/« مرغ » و « متکا » توزیع می کنند
اینها که در صف ایستاده اند
به خوردن و خوابیدن معتادند
وقتی بهانه ای
/ برای بودن نداشته باشی
در صف ایستادن
/ خود بهانه می شود
و برای زدودن خستگی بعد از صف
ورق زدن
/ یک « کلکسیون » تمبر
/ چقدر به نظرت جالب می آید
امروز
/ در روزنامه خواندم
/ ته سیگارهای چرچیل را
به قیمت گزافی فروختند
آه خدایا
/ آدم برای سقوط
/ چه شتابی دارد!
دیروز در باغ وحش
/ شمپانزه ای دیدم
/ که به نظریه ی داروین
/ فکر می کرد
چگونه می توان
/ با این همه تفاوت
/ بی تفاوت ماند؟
پشت این حصار
چه سیاهی عظیمی خوابیده است
با دلم گفتم: برگرد برای رفتن فکری بکنیم
*
وقتی که در حواشی خاطره هایت قدم می زنی
چه زود خسته می شوی
من شب های بسیاری را
در معرض ملامت وجدان بودم
و در تلافی شبهایی که بی دغدغه خوابیدم
بعد از این
زیر سرم به جای متکا سنگ خواهم گذاشت
آه نگاه کن
سرزنش چه نتیجه ی بلندی دارد
/ وقتی فروتن باشیم
*
من از حضور این همه بیخودی در خانه ام
/ متنفرم
ای دل برخیز تا برای رفتن فکری بکنیم
*
دیشب خسته و دل شکسته خوابیدم
خواب دیدم
/ دلم برای لمس آفتاب
/ چونان نیلوفری
/ بر قامت نیزه پیچید
و صبح که برخاستم
/ پر بودم از روشنایی
امروز آفتاب چه داغ می تابد!
و صبح آه چه صبح مبارکی است!
احساس می کنم
/ که از هوای سفر سرشارم
و دلم هوای رسیدن دارد
امروز من حضور کسی را در خود احساس می کنم
کسی که مرا
/ به دست بوسی آفتاب می خواند
و راز پرپر شدن شقایق را
/ با من به گریه می گوید
کسی که در کوچه های شبانه اشکم
/ با او آشنا شده ام
*
این کاروان چه مؤذن خوش صدایی دارد
به همراهم گفتم:
/ ما با کدام کاروان
/ به مقصد می رسیم
گفت:
کاروانی که از مذهب باطل تسلسل پیروی نمی کند
و به نیت بر نگشتن می رود
*
وقتی به راه می آیی
با هر گامی که بر می داری
/ آفتاب را
/ بزرگتر می بینی
این کاروان به زیارت آفتاب می رود
نگاه کن
این مرد چه پیشانی بلندی داد
تو تا کنون چهره ای دیده ای
/ که این همه منور باشد؟
چه دستهای سترگی دارد
و قامتش برای ایستادن چقدر مناسب است
بی شک
/ آفتاب اسم او را می داند
گفتم آفتاب، آری آفتاب
اینجا گردش آفتاب خیلی طولانی است
و محض تفرج حتی چشمانت
بی سبب افقهای زیادی را خواهد دید
و روز چنان است
که می توانی همه جا را ببینی
و همه ی صداها را بشنوی
گوش کن
/ باز هم صدای همهمه ای می آید
همهمه ای عظیم
همیشه این طور است
وقتی که از حرص حقیر داشتن دل می کنی
همهمه ی عشق را می شنوی
اینان که در پای بیستون صف بسته اند
/ راهیان عشقند
و منتظرند کسی بیاید و تیشه ها را تقسیم کند
تیشه ابزار سعی عاشقانی است
که سینه به سینه ی کوه می روند
و کار تخریب حصار را
/ تجربه می کنند
اینان مهیای ظهور بت شکنند
*
وقتی که از هوای گرفته ی بودن
/ به سمت جبهه می آیی
تمام تو در معیت آفتاب است
زیر کسای متبرک توحید
*
با دلم گفتم : هیچ کس بی آنکه سعی کند
/ به زیارت آفتاب نخواهد رفت
همراهم گفت : سال گذشته یادت هست
چه روزهای خوشی داشتیم!
امروز اما نگاه کن
چه اضطراب قشنگی ما را در بر گرفته است!
به شهید غفور صمد پور
این شعر را خواندند (اعضا)
سید محمدعلی م (1/12/1387),علی صدرا (3/5/1389),










