آی مشتری !...آی مشتری !
آتیش زدم به هستی ام .
حراج شد جسم وُ تنم !
مفت وُ ارزون !
فقط نرخِ ....
یک لقمه نون !
میفروشم اعضای تنم ....
هر یاخته از پی
درنگی در محوطه ی آفتاب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
دلواپس آفتابند انگار
پنجره های مغموم به قاب اندر
در پشت های پنهان کیانند
/ که در حضور، مهربان می نمایند
و در پنهان
/ دشنه بر دل سنگیشان می سایند
دستانتان به مرگ بینجامد
شگفتا
در بیکران آفتاب خیز ما
مگر پشت تاریکی دلهاتان
/ پنهان مانده باشید
هیچ خفاشی
/ قلمرو آفتاب را در نمی نوردد
/ جز به سرانجامی بد
حال آنکه روشن است
آفتاب
/ درخشش محتومی است
در این کرانه
که هیچ خانه
/ بی شهید نمانده است
تنکابن، 10/11/1364












