دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
سال قحطی چشم تو
سالی که باغ در سایه می زیست
و جنگل از بسیاری رطوبت
/ کرخت می رویید
چشم ها حفره های مخوف
و سال اختلاط گرگ و میش
دستی برای تفکیک بر نمی آمد
و هیچ چشمی نمی اندیشید
و لبها
/ با آهنگ تجسس سلام می کرد
آسمان
/ آیینه ی تمام نمای دق بود
که بشارت هیچ حجم روشنی
/ از لبان صبح نمی گذشت
دریا تالاب مسطحی
/ بی موج
که روی ران زمین
/ در استراحتی یله بود
و عشق حرام بود
هیچ خلوتی
/ به یاد خدا بر پا نمی شد
مردم با یأس
/ عکس یادگاری می گرفتند
و با مرداب
/ هزار خاطره داشتند
/ رهایی ناپذیر
تو آمدی
/ ساده تر از بهار
مثل تلاوت آیه های قیامت
با بعثتی عظیم در پی
و ما از خویش پرسیدیم
زیستن یعنی چه؟
و یاد گرفتیم بگوییم
/ توکلت علی الله
پیشانی ات
/ پاسخ سپیدی بود
/ برای ما
/ - در خویش مرده های معیوب -
حضور تو امروز
آسمان مجهزی است
/ که بی شمار ستاره دارد
و می توان کهکشان را شمرد
در این زمان
/ تو به ماه می مانی
دریغا
/ ماه واره ها در این آسمان چه می خواهند؟
کدام دست تو را
/ از ما مضایقه می کند
و نگاه تاریک کدام چشم
/ به ماه واره هویت داد
ماه واره ها
/ از چشم آسمان خواهند اوفتاد
زیرا
/ سایه بان دست تو
/ سرسرایی است سبز
که می توان در مقابل خدا گریست
/ و شکوه کرد
و لبخندت
/ گذرگاهی است
که می توان به فتح پی برد
و سقوط ماه واره ها را تماشا کرد
تنکابن، 19/3/1363
این شعر را خواندند (اعضا)
سید محمدعلی م (1/12/1387),محمد پوربزرگ (21/4/1389),










