دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
زمین اگر برابر کهکشان تکرار شود
حجم حقیری است
که گنجایش بلندی تو را نخواهد داشت
قلمرو نگاه تو دورتر از پیداست
و چشمان تو معبدی
/ که ابرها نماز باران را در آن سجده می کنند
این را فرشته ها حتی می دانند
که نیمی از تو هنوز
/ نا مکشوف مانده است
از خلأ نامعلوم تری
دستهایی که با نیت مکاشفه
/ در تو سفر کردند
حیران
/ در شیب جمجمه ایستادند
تو آن اشاره ای که بر براق طوفان نشسته ای
تو آن انعطافی
/ که پیشاپیش باران می روی
آن کس که تو را نسراید
/ بیمار است
زمین
بی تو تاول معلقی است
بر سینه ی آسمان
و خورشید، اگر چه بزرگ است
هنوز کوچک است
اگر با جبین تو برابر باشد
دنباله تو
/ جنگل خورشید است
شاید فقط
/ خاک نامعلوم قیامت
/ ظرفیت تو را دارد
زمین اگر چشم داشت
/ بزرگواری تو این سان غریب نمی ماند
هیچ جرأتی جز قلب تو نسوخت
سپید تر از سپیده
/ بر شقیقه ی صبح ایستاده ای
و از جیب خویش
/ خورشید می پراکنی
ای معنویت نا محدود
/ زود است حتی در زمین
/ نام تو برده شود
*
زمین فقط
پنج تابستان به عدالت تن داد
و سبزی این سالها
/ تتمه ی آن جویبار بزرگ است
که از چشمه ی ناپیدایی جوشید
و گر نه خاک را
/ بی تو جرأت آبادانی نیست
تو را با دیدنی های مأنوس می سنجم
من اگر می دانستم
/ پشت آسمان چیست
/ تو همانی
تو آن بهار ناتمامی
که زمین عقیم
/ دیگر هیچ گاه
به این تجربت سبز تن نداد
آن یک بار نیز
/ در ظرف تنگ او نگنجیدی
شب و روز
/ بی قراری پلکهای توست
و گر نه خورشید
/ به نور افشانی خود امیدوار است
صبح
/ انعکاس لبخند توست
که دم مرگ به جای آوردی
آن قسمت از زمین
/ که نام تو را نبرد
/ یخبندان است
ای پهناوری که
/ عشق و شمشیر را
/ به یک بستر آوردی
دنیا نمی تواند بداند
/ که تو کیستی
تنکابن، 20/3/1364
این شعر را خواندند (اعضا)
كريم بختيارفر (31/4/1389),علی صدرا (3/5/1389),











