دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
میزبانان به دعوت باطل رفتند
/ میزبانان به بیعت آذوقه
دلقکی بر شمشیر خلیفه می رقصید
پریشانی در کوفه فراوان بود
قوس قامت بیهودگان
/ به التزام تملق، حیات داشت
چشمان سمج خدا ناپرستان
/ به پایداری شب اصرار داشت
میزبانان موافق
میزبانان منافق
نان بیعت را تبلیغ می کردند
هفتاد و دو آفتاب
/ به ادامه انتشار کهکشان
/ از روشنان مشرق عشق
/ بر آمدند
در گذرگاه حادثه ایستادند
پیراهن خستگی را
/ با بلند نیزه دریدند
پیش هجوم آنان
سینه دریدند
/ هفتاد و دو آفتاب از ایمان
که قوم زمین
/ در قیامشان نشسته بود
فرومایگان
/ دست تقلب را
/ در برابر شتابناکی ایشان گشودند
اینان به اعتماد خدا
به اعتصام خویش نماز بردند
*
باید به آن قبیله دشنام داد
که در راحت سایه نشستند
و امان شکفتن در خویش را کشتند
باید به آن طایفه پشت کرد
/ که دل خورشید را شکستند
*
کدام صمیمیت
/ به انتشار مظلومیت شما دست زد
که هنوز هم
/ طوفان از زمین
/ به ناله می گذرد
و ابر سوگواری
/ بر آن سایه می اندازد
آه ای بزرگواران، یاران
/ عطش ناپیدای شما را
/ هزار اقیانوس به تمنا نشسته است
ای پرندگان افق های دور از چشم
گوش من
/ صدای بالهاتان را شنید
آیا جز به تحیر
/ چگونه می توان در شما درنگ کرد
مثل جنگل خدا
/ وقتی شما را بریدند
زمین عطشناک پایین
زیر معنویت خونتان روئید
و افق به مرتبه ظهور آمد
اسب سحر شیهه ای کشید
هفتاد و دو آفتاب
/ از جنگل نیزه بر آمد
تهران، 8/8/1363
این شعر را خواندند (اعضا)
سید محمدعلی م (1/12/1387),احسان ترکمان (13/3/1389),










