0

زخم آفتاب

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    



در رطوبت چندش آور نفس

درخت وسوسه پا گرفت

در سایه ی درخت وسوسه، جمعی

/ پیمان به قتل آفتاب بستند

شمشیر را

مکاره ای با دست های هوس

/ صیقل داد

و لبخند را به عادت هدیه

/ به ابلیس بخشید

چشم نفاق

/ به بیعت قدرت رفت

و در حمایت عشیره شیطان

/ در جلوه ی فریبنده سراب

/ نفس را امید حکومت داد

از بستر کبود وسوسه برخاست

/ و دشنه ی ابلیس را حمایل خود کرد

شتاب نفس

/ جذب گامهای حقیرش شد

و او را تا خانه آفتاب

بی لحظه ای تعقل راند

شب از شقاوت او لرزید

از پیچ کوچه ها گذشت با لبخند

و نخوت اسلاف خویش را

/ در چهره بازی می داد

آمد

/ در پشت او

/ و رکوع به ریا برد

آفتاب نماز حادثه می خواند

/ ناگاه دست حرامی

/ با بغض وسوسه چرخید

با خنجرش

/ فرق منور خورشید را شکافت

زمین ایستاد

/ در احتیاج حجت می سوخت

و ترس ویرانی

/ بر خاک می گذشت

و آسمان تا صبح می گریست

آفتاب

/ این زخم را به تفاخر سرود و رفت

اما

شمایل موزون نخلهای نیایش

/ در سوگ او فرسود

و نخلستان

/ در انتظار بخشش آن دو دست بزرگ

/ هنوز هم گریه می کند

تهران 10 /5/1361

امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.