دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
در رطوبت چندش آور نفس
درخت وسوسه پا گرفت
در سایه ی درخت وسوسه، جمعی
/ پیمان به قتل آفتاب بستند
شمشیر را
مکاره ای با دست های هوس
/ صیقل داد
و لبخند را به عادت هدیه
/ به ابلیس بخشید
چشم نفاق
/ به بیعت قدرت رفت
و در حمایت عشیره شیطان
/ در جلوه ی فریبنده سراب
/ نفس را امید حکومت داد
از بستر کبود وسوسه برخاست
/ و دشنه ی ابلیس را حمایل خود کرد
شتاب نفس
/ جذب گامهای حقیرش شد
و او را تا خانه آفتاب
بی لحظه ای تعقل راند
شب از شقاوت او لرزید
از پیچ کوچه ها گذشت با لبخند
و نخوت اسلاف خویش را
/ در چهره بازی می داد
آمد
/ در پشت او
/ و رکوع به ریا برد
آفتاب نماز حادثه می خواند
/ ناگاه دست حرامی
/ با بغض وسوسه چرخید
با خنجرش
/ فرق منور خورشید را شکافت
زمین ایستاد
/ در احتیاج حجت می سوخت
و ترس ویرانی
/ بر خاک می گذشت
و آسمان تا صبح می گریست
آفتاب
/ این زخم را به تفاخر سرود و رفت
اما
شمایل موزون نخلهای نیایش
/ در سوگ او فرسود
و نخلستان
/ در انتظار بخشش آن دو دست بزرگ
/ هنوز هم گریه می کند
تهران 10 /5/1361










