دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
هوای باغ
سبزند که از هوای باغ آمده اند
سرخند که از کویر داغ آمده اند
در اوج تراکم شب ظلمانی
مردانه به یاری چراغ آمده اند
هزاره ی عطش
با درد، شبِ دروغ را سر کردند
در خون، دل ِ باغ را شناور کردند
در ظهر هزاره ی عطش باریدند
تا بوته ی خشک را صنوبر کردند
تا ظهر ظهور
چن تشنه به آب ناب دل می بندم
بر خنده ی ماهتاب دل می بندم
ای روشنی تمام، تا ظهر ظهور
چون صبح به آفتاب دل می بندم
تا زمزمه ی مرگ
تن خاک حقیر بود و جانش دادی
تا زمزمه ی مرگ امانش دادی
پیوسته تو را سپاس می گوید دل
در حوصله ی عشق مکانش دادی










