دلم از دنیا گرفته
خسته از روزای رفته
توی این قحطیه خنده
چشامو گریه گرفته
با اینکه عمریه رفته
زندگی معنی نمیده
تا میای که بخندی
گریه ب
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
دیروز عصر بود
یک کاروان نور
می رفت سمت سبز
سوی نسیم محض
وقتی به من رسید
لختی درنگ کرد
آنگاه با نگاه
مقداری آفتاب به من بخشید
من مثل روشنی
/ گسترده می شدم
ناگاه ز آن میان
یک چشم مهربان
با دستی از خضوع
یک برگ یادداشت به من داد
در آن نوشته بود
« آینه ات دانی چرا غمّاز نیست »










