0

بدرقه

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    





دیروز عصر بود

یک کاروان نور

می رفت سمت سبز

سوی نسیم محض

وقتی به من رسید

لختی درنگ کرد

آنگاه با نگاه

مقداری آفتاب به من بخشید

من مثل روشنی

/ گسترده می شدم

ناگاه ز آن میان

یک چشم مهربان

با دستی از خضوع

یک برگ یادداشت به من داد

در آن نوشته بود

« آینه ات دانی چرا غمّاز نیست »

امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.