0

تدفین مادربزرگ

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    



با آخرین نفس

بوی غریب پرسش فردا را

/ در خانه ریخت

آنگاه بی درنگ

مادربزرگ من

در جامه ای به رنگ سرانجام

/ پیچیده شد

بوی کبود مرگ

ما را احاطه کرد

مادر بزرگ من

با گیسوان نقره ای بی فروغ خویش

سطح کبود و سربی تابوت سرد را

/ پوشانده بود

ما چند لحظه ای

در کوچه های سردِ سرانجام خویشتن

در ترس و اضطراب

/ فرو ماندیم

چندان عمیق که گفتی

/ دنیا

تا لحظه ای دگر

/ تعطیل می شود

اما دریغ

ای کاش « عاقبت »

/ یک جاده بود

یک جاده ی بلند که هر روز

ما عابران گیج و مقصّر

از روی احتیاج در او گام می زدیم



*



او را چنان که گفت

با یک کفن به خاک سپردیم

اما وقتی که آمدیم به خانه

حرص و ولع

روی شعور برگ و درخت آرمیده بود

و حس ظالمانه ی تقسیم

/ جان می گرفت

در لحظه های آخر اندوه

اشیاء هر کدام

یک برگ از وصیت او شد

کم کم

مادربزرگ و مرگ فراموش می شوند

زمستان 64



به مردم ساده ی « درجان »

امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



نقطه نظرات

نظرها

نام: حكايه   ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1388 - 12:49

عالي بود



ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.