0

تو مرا خواهی برد

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    



لب به آواز نکردم باز

با بهاری که از این کوچه گذشت

و هم اکنون یاران!

سبد سینه من خالی است

با دلم میل شکفتن نیست

ابر تنهایی در سینه ی من می بارد

و نگاهم چو پر خسته ی یک مرغابی

میل دارد که بیاساید در برکه ی چشم

و من آرام آرام

از فراز تن خود می ریزم

آی انبوه تر از ابر سپید

که رها گشته نگاهت در باد

تو مرا خواهی برد؟

تو که در روشنی باغچه مسکن داری

و شقایق را در باغچه ها می کاری

من به خورشید نگاه تو پناهنده شدم

آی انبوه تر از جنگل سبز

تو مرا خواهی برد؟

خوشه ها از تو سخن می گویند

با بهاری که پس از بوی تو خواهد آمد

برکه ها آینه ی نام تواند

و خزر لبریز از آینه ی توست

و در این نزدیکی

/ حجله ای هست

/ که خورشید در او خوابیده است

و دل کوچک فانوس سپید

/ که بر آن می سوزد

خواب از چشم اهالی بر می دارد

سبزه ها می گفتند

/ که تنش عین شقایقها بود

/ و دلش لبریز از نور خدا



*



و در اینجا که من اکنون هستم

جنگلی هست کبود

ساقه های لاغر

به تماشای تو برخاسته اند

و بر آن کوه بلند

/ ابرها می بارند

گریه ی ابر سپید

/ ابتدای همه ی دریاهاست

اشک من اما

چه سرانجامی در پی دارد

تو مرا آیا تا دریا خواهی برد؟





به مولای متقیان علی علیه السلام

امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.