0

آشنای شالیزار

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    

ای همه دانه ها

که پشت فرصت سبز ایستاده اند

می دانم

/ تنتان بوی آفتاب می دهد

و نقش دست پیری

/ بر شانه های شما می درخشد

پیری که در صداقت او

/ یک بهار می خندید

و با زمزمه ی آب

/ در پنهان شما جاری بود

و دست سبزتان

/ عرق از پیشانی اش برمی داشت

دیشب مرگ

/ با لباسی سبز

/ و موهایی به رنگ آفتاب

/ به بستر او آمد

دیشب مرگ آمد و او را برد

شالیزار، سرت سبز و سلامت باد!

آشنای تو رفت

/ و داس کهنه ی خود را

/ به درختی سبز کوبید



*



ای دانه هایی که

/ بر بام آفتابگیر شالی خانه

/بی تاب روز سر زدن از خاکید

فردا

زنان آبادی

/ با جامه ای سیاه شما را

/در آب خواهند ریخت

و چشهایی در نهایت اندوه

/ شما را در« تومجار » می پایند

گل بانو

/ تمام سفره ی کوچکش را

/ با گنجشک ها تقسیم می کند

/ و برای پدر آمرزش می طلبد

فردا

وقتی که تابستان می آید

/ و خورشید داغتر از آتش می تابد

و دست دیگران

/ در ییلاق استراحت می خوابد

چه کسی جواب عطش مزرعه را خواهد داد

ای دوست خوب شالیزار

فردا وقتی بهار آمد

و مزرعه ها تو را خواستند

بگویم کجا رفتی؟

فردا وقتی پرنده ها صدایت کردند

بگویم تو را کجا کاشتند؟

مزرعه در اندوه آرمیده است

و اسبهای نگران

بی توجه به خرمنسرا نمی آیند





امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این شعر را خواندند (اعضا)

حامد فغانی (15/2/1389),

ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.