0

افسردگی

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    

زمستانی دراز را

با گریه و خون کشتیم

با دامن دامن گل سرخ

آمدیم

تازه بهار را برگ می زدیم

و تبسم را

درکار شکفتن بودیم

ما بودیم و سر آغاز یک بهار

و آسمان آبی

و کبوترهایی بی قرار

ما چنین بودیم .....

.......

تا نخستین برف بارید

برفی که بومی بود

ما ظنین شدیم

/ بیرون آفتابی را

دستها مان را در جیب فرو بردیم

و به خویش بستیم

تهمت سردی را

/ زردی را

/ نامردی را

آیینه حجم تأیید بود

و سادگی و صداقت

/ در آیینه لبخند می زدند

گفتیم : بهار و برف ؟

نه، نه !

ما چنین بودیم

اما بیرون

در بستر برفی خفیف یخ می بست

ما ابر را ندیدیم

آن ابرهای سیاه را

و امروز

ماییم و تراکم برفهای بومی

آیا هنوز نمی بینی

افسردگی را ؟

آن که دیروز با ما

در لبخندی عمودی شکفت

نگاه کن

او یک بی تفاوت هیجده ساله است

که آدامس می جود

و فقط

کیهان ورزشی می خواند

کلاهت را بردار

من عابری برهنه پایم و عریان

با من بیا به خیابان

تا بشنوی

بوی زمستانی را

که در باغ رخنه کرده است.

امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.