0

جمهوری گل محمدی

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    

حضرت امام و به پاس سخنانش در روز ولادت ولی مومنان



شگفت انگیزتر از کهکشان

مساحت مبهم پیشانی توست

که در آفرینش خورشید

/ بی نظیر است

و عجیب تر از جنگل

انبوه گیسوان تو

که با شتابی بی مانند

/ پرنده می پروراند

آه بالا بلندا!

اقیانوس روشنایی

فردا کسی راست

/ که تو اورایی

با تو جز آفتاب

/ دمساز نیست

تو را جز بهار و درخت

/ نمی شکیبند

با تنفس تو می نالند

ای کرامت عام!

در شگفتم

چگونه از حضور تو می نالند

عجبا!

به آتش می کشاند مرا

ناسپاسی شناسان.

اینان - حنجره دیگران -

با تو نبودند

تو را نشنیدند

تو را نخواندند

از بدو بامداد

که شروع لبخند بودی و آفتاب

با تو چگونه توانند بود

این زمان

که سراسر صبوری می طلبی و التهاب

ای باغ

ای چراغ

چگونه تو را دوست بدارند

بی کمترین نشانی از داغ

مرا جز این نیست

که ظرفیت درد نیست

و گر نه

کدام آفتاب

در یورش طوفانها

/ کاهش یافت

نگاهت می کنم

/ از دیروز وسیع تر شده ای

- چشم بدت دور -

آنجا که عطر تو نیست چیست؟

و یک مجله ی خارجی

از قول یک فیلسوف خوشبخت

که از پنج سالگی تا هنوز « فراک » می بندد

/ نقل کرد:

« انسان حیوان ناطقی است

/ که شراب می خورد

/ و دانس می رقصد »

امروز

این تازه ترین تعریف انسان است

زمین

در کویرستانی خفته است

و تو تنها چشمه سار روشن این غربت رو به زوالی

تو همان بلالی

که از مأذنه ی این شوره زار

/ بانگ محمدی می افشانی

باران نثار

همیشه باد بهار

جاده ها

از حضور همواره ی کاروانیان

/ معطر است

درختان از سلامت سبز برخوردارند

و رودها

/ با خروش های متفاوت خویش

به تنوع این فصل می افزایند

من چگونه به تردید تن دهم

حتی اگر

نَفَسهایی مسموم

/ از تشنّج حنجره بوزند

باید بگویم:

/ چه بی شرمند

/ اینان که مرتبه ی تو را

/ با عاقبت خویش اندازه می گیرند

اینجا که من ایستاده ام

بامی از روستایی است

و رو به روی من خیابانی

/ که با کاروانهای « به کربلا می رویم »

/ ادامه می یابد

اینجا بر این بام

دو چشم حسود

در دو طرف من

بر دو لبه ی بام

یکی از کمبود « ولایت » هذیان می گوید

و آن دیگری می گوید:

/ « سواران را چه شد؟ »

و مرا

حکایت مردی به یاد آمد

/ که در ازدحام درخت

/ دنبال جنگل می گشت

اینان می خواهند از تماشا بازمان دارند

به جاده ها نگاه می کنیم

حضور این کاروان

/ چه شکوهی به خیابان داده است

اینان با رفتاری پرنده وار

و با حرارتی از تنفس سبز

مرا می آموزند

/ دست کم درختی باشم

/ در خدمت پرندگان

در نگاهشان

/ دگردیسی گل سرخ را می شنوم

و گرایش حاد آفتاب گردان را

/ به محمدی شدن

از سبز این درختان خوش رفتار

/ می فهمم

بهار از تبار محمد است

و جهان

به تدریج در قلمرو این بهار

/ گام می زند

فردا

با یک زلزله صبح می شود

آنگاه پیامبران

/ با شاخه ای از گل محمدی

/ به دنیا می گویند:

/ صبح بخیر!

فردا ما آغاز می شویم

فردا جنگلی از پرنده

آسمانی از درخت

و دریایی از خورشید خواهیم داشت

فردا پایان بدی است

فردا جمهوری گل محمدی است

فرودین 65 ، تنکابن



امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این شعر را خواندند (اعضا)

معین کامیار (11/6/1389),

ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.